تبليغاتX
سیزده
 

باران کوثری در نمایی از دایره زنگی

بعضی فیلمها را آدم ناخوداگاه دوست دارد. نمی دانم پدید آورندگانشان چه قاعده ای را دنبال می کنند که آثارشان این چنین به دل می نشیند. البته چندان هم دنبال سر درآوردن از این قواعد نیستم. همین که آدم در این قحطی فیلم خوب، چند دقیقه ای را لذت ببرد، برای من یکی کافی است.


بقیه اش اینجاست

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:9 | 


این غزل را دوست دارم...تولدش بر می گردد به اواخر زمستان هشتاد و یک...آخرین نفسهای دوران دانشجویی...اولین تلاشهای فیلمنامه نویس شدن در کلاسهای ناصر تقوایی و ...

بغض مرا درون خودت چال میکنی
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
بر لحظه های زخمی من واقفی ولی
یک حادثه ضمیمه هر سال میکنی
این کوچه پشت پیچ تو بمبست می شود
تنها نرو که پرپر بی بال میکنی
خالی شدم به حجم نگاهت ولی دو پلک
بر هم نهاده چشم، مرا لال میکنی
با هم دوسیب معصیت از شاخه چیده ایم
دیگر چرا نصیب مرا کال میکنی؟
باریده ام میان دو دستت ولی شما
هر قطره را روانه غربال میکنی
در پرسه های فاصله گم می شوم و تو
من را به خاطرات خود ارسال میکنی

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:58 | 


نیستش...نمی دونم کجاس... چه میکنه...ولی می دونم که ندارمش...هیچوقت نخواستم... که تو رو با چشمات به یاد بیارم...نمی خواستم... که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم...نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... هنوزم دوست دارم...آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...تو گیر و دار...ای بابا...دل تو هیچ، حال اون خوش... ای بی مروت...دیگه دلی واسه آدم می مونه!؟ که جون دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه... بگه که هنوز زنده اس...هنوز زنده اس...هنوز زنده اس
اگه صدا...صدای منه...نفس، اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن...که دل...دل بابایی، دیگه دل نیست...دیگه دل نمیشه...نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:35 | 


 

بهرام رادان در علی سنتوری

تمام حسرت سینمایی پارسال من به این مربوط میشد که دیدن سنتوری را در جشنواره از دست دادم. این افسوس با منع اکران فیلم برای من چند برابر شد. بارها و بارها در طول یک سال هم دست فروشهای لعنتی فیلمهایی را به اسم سنتوری به من غالب کردند، که تنها نشانشان از سنتوری فقط اسمی بود که با ماژیک روی آنها دیده می شد. اما تب سنتوری در وجودم بیشتر از این حرفها بود که از خیر تماشای آخرین ساخته داریوش مهرجویی بگذرم. ترانه های این فیلم و تیزرهایش را که گهگاه می شنیدم و می دیدم انگار داغم تازه می شد. همه اینها را که گفتم، گذشت تا پنجشنبه شب گذشته! سنتوری را از میدان آزادی خریدم(خدا منو ببخشه بابت این عمل مذبوحانه و غیر اخلاقی). نرسیده سی دی ها را چک کردم. باید باور می کردم که سنتوری را می توان آن شب دید. بالاخره می شد آن شب حظ علی سنتوری را برد ...


بقیه اش اینجاست

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:13 | 


حمید فرخ نژاد در پشت صحنه سفر سرخ

هوا گرمتر شده... احساس می کردم فجر بیست و ششم بتونه جشنواره خوبی از آب دربیاد اما با کنار گذاشته شدن یکسری از آثار و انتخاب برخی دیگه مشخص شد که آسمون هنوز هم همون رنگه...جالبه فیلم دایره زنگی حذف میشه و آن مرد آمد انتخاب...دیگه ببینید چه خبره...از طرفی دیگه مارلون براندوی سینمای ایران هم امسال نباید توی جشنواره باشه اونم در شرایطی که به گمانم فیلم آتشکار می تونست اون رو به سیمرغ دومش برسونه...حمید فرخ نژاد همیشه بدشانس بوده...درست به همون اندازه که بازیش تاثیر گذاره و نوشته هاش فوق العاده...حیف...مثل اینکه فیلمهای امسالش رو هم باید به به رنگ ارغوان، ارتفاع پست و چهارشنبه سوری  اضافه کرد...امسال هم فجریها نخواستن اون رو ببینن...شاید امسال فقط بشه به کنعان دل خوش کرد...یه چیز دیگه امروز شنیدم بهمن فرمان آرا هم خاک آشنا رو از جشنواره بیرون کشیده...

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:6 |