|
گاهی وقتا میبینی بعضی نوشته هات سالها بعد معنایی پیدا می کنن که حداقل به دل خودت میشینه. مدتیه احساس می کنم، این شعر برام عزیز شده... می خوام تقدیمش کنم به کسی که پارسال این موقع هنوز کنارم بود...اما فقط تا ۱۵ بهمن...بعدش رفت...برای همیشه رفت. ببخشین که این شعر خیلی زشته... دوباره یاد تو کردم، غمم زبانه گرفت طنین خاطره پرزد، دلم بهانه گرفت مگر، به یاد دل من نشسته ای امشب؟ که بوی یاد تو، در بند بند خانه گرفت؟ مرا سراب، به دنیای نیستیها برد ترا، فسانه محزون این زمانه گرفت درخت باور من، گل نمی کند دیگر غم نبودن تو، در دل آشیانه گرفت غم نبودن تو، آنچنان مرا بشکست که های های دلم، قرن را نشانه گرفت شراره های زودرس شعر نیز می میرند چنان که زهر ندامت، به آب و دانه گرفت تو نیستی که ببینی، چگونه می سازم در این قفس، که غریبه تب ترانه گرفت
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:23 | ـ متحیرم از کسانی که خود تن به بندگی و اسارت داده اند اما بر حال حسینی اشک می ریزند که آزاده زیست و آزاده مرد...
ـ حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. اما افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی گفتند... (دو کلام از دکتر علی شریعتی) همیشه وقتی به امشب یعنی شب عاشورا می رسم. نمی تونم بنویسم. آخه باید از کی نوشت. مگه ما چقدر حسین رو می شناسیم؟ چقدر می فهمیمش؟ ما چه می دونیم حسین واسه چی سر به بیابون گذاشت؟ واسه چی اون محشر عظیم رو به چشم دید و ذره ذره آب شد؟ واسه چی به خاک افتاد؟ دلم می گیره وقتی می بینم به اسم حسین هر کاری می کنیم اما اون به اسم خودش هرگز چیزی برای خودش و خانواده اش نخواست...دلم می گیره وقتی می بینم توی این خاک که خیلی از جووناش به اسم حسین و به عشق حسین رفتن و دیگه برنگشتن، توی یه کوچه سه تا تکیه می زنن که خودشون رو نشون بدن...دلم می گیره وقتی یه مادر پیر و می بینم که وقتی اسم پسرش میاد هنوز به سر کوچه خیره میشه،چشاش پر اشک میشه و هیچکس به جز اون چارقد گل گلی سفیدش سراغی از اشکاش نمی گیره... دلم میگیره وقتی یاد مادربزرگی می افتم که همیشه راس ساعت ۲ ظهر عاشورا چشاش پر اشک می شد...انگار روز عاشورا توی کربلا از نزدیک شاهد اون واقعه بوده...دلم میگره وقتی یاد دایی جانم می افتم که پارسال مثل یه همچین شبی با هم بودیم و امسال مجبورم تو قطعه ۲۰۲ بهشت زهرا تنها بذارمش... +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:53 |
بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:17 |
وای.........داره چه برفی میاد! ...ما هم که عربای دوغ ندیده از خدا خواسته، خودمون رو می انداریم وسط برف و یخ...احتمالا با این اوضاعی که امسال داره پیش میره به اسفند ماه نرسیده من یکی ریق رحمت رو سر می کشم...خلاصه وسط برفا کلی لنگ و لقد می کنیم و تنها کار مثبتمون تو یه روز فقط طراحی و اجرای یه آدم برفی ناقص الخلقه اس...القصه کلی عقده ای بازی درآوردیم، البته شاید تقصیر خودمون هم نباشه، آخه از یه شهری میایم که برف رو فقط تو کارتون اسکروچ و بلفی لیلیبیت دیدن...حالا اینا به کنار امروز یک نخل دیدیم که روش برف نشسته بود...این دیگه از اون حرفاست..یه پارادوکس درست و حسابی... روم به دیوار اما دیگه نمی تونم طاقت بیارم، باید حتما یه گوله برف بکوبم تو کله این پدی فیاضیان که این عکس بالایی رو گرفته... +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:17 |
بالاخره افرا روی صحنه مشکی و یکدست تالار وحدت اجرا شد. نمی دونم چرا همیشه اسم سه نفر توی سینمای ایران یه گرمی خاصی به من میده...بیضایی، تقوایی و علی حاتمی...شاید به خاطر حس قوی ایرانی که همیشه توی آثارشون بوده، این گرما وجود آدم رو میگیره...افرا توی این روزای سرد زمستون بازهم داره حرارت میده...داره انرژی میده! میخوام به مناسبت شروع اجرای افرا یک نوشته کوتاه از بهرام بیضایی براتون بذارم...بخشی از دیباچه نوین شاهنامه رو که ایشون نوشته. بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:32 |
عجب برفی زد امروز... چه خوشگل شدن این چنارای ولیعصر... چه حالی کردیم ما...باید بریم تاتر بیضایی رو ببینیم...سفید...سفید...سفید...چه ساده گی عجیبی داره این برف...چه صداقتی...به همه به یه اندازه میرسه...وقتی میزنه همه خوشحالن...فقیر و پولدارم سرش نمیشه...مثل بهار نیست...پر از تزویر...پر از رنگ...پر از ریا...پر از... بی خیال...خوشتون نیومد، من رو ببخشین...زمستون تن عریون باغچه زیر بارون...درختا...خدا بیامرزدش +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:14 | مرد آرام تلویزیون، همچنان پرکار و ریزبین، نگارش قسمتهای پایانی تجربه جدید معمایی_ پلیسی اش به نام کارآگاهان را انجام می دهد. مسعود بهبهانی نیا درست مثل 10 سال گذشته هیچ علاقه ای به گفت و گو با خبرنگاران نشان نمی دهد. هنوز هم در دفتر کار آرامش مطالعه می کند، فیلم می بیند و قصه می نویسد. هیچ اتفاقی نمی تواند برنامه روزانه کاری او را دچار تغییر کند. عشق به نوشتن در حرکاتش موج می زند و انگار این عشق بزرگترین عشق زندگی اوست. نویسنده نرگس بر خلاف آثار پر سر و صدایش، خود در آرامشی خاص کار می کند. به انتقادها هیچ پاسخی نمی دهد و از کنار بی مهری ها به ساده گی می گذرد و تنها یک جمله بر زبان می آورد: مهم نیست! مهم برای او کار است، نوشتن است و خلق شخصیت ها و دیالوگ هایی که در خاطر مخاطبانش ماندگار باشند. بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:30 | متولد سه شنبه 14 تیرماه 1356 ساعت 15:30 در بیمارستان آپادانا اهواز
تحصیل در دبستان دکتر هوشیار، مدرسه راهنمایی شاهد و دبیرستان شهدا اهواز ورود به دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز و تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی نویسندگی و کارگردانی فیلمهای کوتاه: توهم، زشت و زیبا و گلهای پارچه ای / انجمن سینمای جوان اهواز سردبیری ماهنامه دانشجویی ره آورد برنده تندیس بهترین طنز دانشجویی کشور، دیماه / 1380 عضو تحریریه بولتن جشنواره تاتر دفاع مقدس / 1382 عضو تحریریه بولتن پنجمین جشنواره تاتر ایران زمین / 1382 سردبیری هفته نامه دیدار، ضمیمه جوان روزنامه همسایه ها دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه همسایه ها یادداشت نویس گروه هنر روزنامه شرق برنده تیتر برگزیده کشور در دوازدهمین جشنواره مطبوعات / مردادماه 1384 دستیار فیلمنامه مجموعه تلویزیونی کارآگاهان / در حال پخش عضو گروه نویسندگان مجموعه تلویزیونی ترانه مادری / در حال پخش آرشیو موضوعیصفحه نخستپست الکترونیک داستان کوتاه تلویزیون سینما گفت گو ها روزنوشته ها دلتنگی هادوستان عزیز منبهروز نشانحسین محبیتئاتری هاحسن محمودیرضا آشفتهاحسان عابدیقاسم حزباویمهرانهامید نجوانپدرام فیاضیانمجتبا پورمحسن همایون قنواتی نازنین برادرانآذر اسدیاتاق 6امین آقایی ترانه علیدوستیمصطفی جلالی فخرساناز اقتصاد نیا لیلا صحرایی سعید بهداد لیدا معتمدبنفشه محمودینعیمه دوستدارمینای شهر خاموششهرام بزرگیمهدی نصیریکلاسورتیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |