تبليغاتX
سیزده

 گاهی وقتا میبینی بعضی نوشته هات سالها بعد معنایی پیدا می کنن که حداقل به دل خودت میشینه. مدتیه احساس می کنم، این شعر برام عزیز شده... می خوام تقدیمش کنم به کسی که پارسال این موقع هنوز کنارم بود...اما فقط تا ۱۵ بهمن...بعدش رفت...برای همیشه رفت.
 ببخشین که این شعر خیلی زشته...

دوباره یاد تو کردم، غمم زبانه گرفت

                               طنین خاطره پرزد، دلم بهانه گرفت

مگر، به یاد دل من نشسته ای امشب؟

                               که بوی یاد تو، در بند بند خانه گرفت؟

مرا سراب، به دنیای نیستیها برد

                               ترا،  فسانه محزون این زمانه گرفت

درخت باور من، گل نمی کند دیگر

                               غم نبودن تو، در دل آشیانه گرفت

غم نبودن تو، آنچنان مرا بشکست

                               که های های دلم،  قرن را نشانه گرفت

شراره های زودرس شعر نیز می میرند

                               چنان که زهر ندامت، به آب و دانه گرفت

تو نیستی که ببینی، چگونه می سازم

                               در این قفس، که غریبه تب ترانه گرفت

 
این رو سال ۷۸ نوشتم، اولین باره که جرات می کنم...بدم کسی بخوندش!

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:23 | 


ـ متحیرم از کسانی که خود تن به بندگی و اسارت داده اند اما بر حال حسینی اشک می ریزند که آزاده زیست و آزاده مرد...
ـ حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. اما افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی گفتند...
                                                                      (دو کلام از دکتر علی شریعتی)
همیشه وقتی به امشب یعنی شب عاشورا می رسم. نمی تونم بنویسم. آخه باید از کی نوشت. مگه ما چقدر حسین رو می شناسیم؟ چقدر می فهمیمش؟ ما چه می دونیم حسین واسه چی سر به بیابون گذاشت؟ واسه چی اون محشر عظیم رو به چشم دید و ذره ذره آب شد؟ واسه چی به خاک افتاد؟  دلم می گیره وقتی می بینم به اسم حسین هر کاری می کنیم اما اون به اسم خودش هرگز چیزی برای خودش و خانواده اش نخواست...دلم می گیره وقتی می بینم توی این خاک که خیلی از جووناش به اسم حسین و به عشق حسین رفتن و دیگه برنگشتن، توی یه کوچه سه تا تکیه می زنن که خودشون رو نشون بدن...دلم می گیره وقتی یه مادر پیر و می بینم که وقتی اسم پسرش میاد هنوز به سر کوچه خیره میشه،چشاش پر اشک میشه و هیچکس به جز اون چارقد گل گلی سفیدش سراغی از اشکاش نمی گیره... 
دلم میگیره وقتی یاد مادربزرگی می افتم که همیشه راس ساعت ۲ ظهر عاشورا چشاش پر اشک می شد...انگار روز عاشورا توی کربلا از نزدیک شاهد اون واقعه بوده...دلم میگره وقتی یاد دایی جانم می افتم که پارسال مثل یه همچین شبی با هم بودیم و امسال مجبورم تو قطعه ۲۰۲ بهشت زهرا تنها بذارمش...  

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:53 | 


کیومرث پوراحمد،صدیقیان و شکیبایی در نمایی از پشت صحنه اتوبوس شب

یادش بخیر. کودک که بودم، مدرسه که می رفتم، دبستانی که بودم، دو یا سه ابتدایی، بقول آن روزهامان همیشه صبحانه بودم! تایم صبح مدرسه. دبستانی که بودم همیشه شبهای زمستان زود تمام می شد و تا چشمم می آمد به خواب گرم شود، صبح می رسید و غرغرهای مادرم که الان است مینی بوس مدرسه برسد و جا بمانی و...! من هنوز خواب بودم. بالاخره به زور و با هزار نک و ناله و نفرینی که به زمین و زمان و مادر بنده خدا حواله می کردم(البته بخش مربوط به مادر را در دلم می گفتم) پا می شدم و آبی به صورت می زدم. این لحظات عذاب آور برای من با صدای موسیقی متن اضطراب آور برنامه تقویم تاریخ غیر قابل تحمل تر می شد. همان موزیک time گروه پینک فلوید را می گویم. باور کنید هنوز هم وقتی به گوشم می رسد، کهیر می ریزم!


بقیه اش اینجاست

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:17 | 


پارک لاله،یکشنبه صبح/عکس از پدرام فیاضیان

پارک لاله، یکشنبه صبح/ عکس از پدرام فیاضیان

وای.........داره چه برفی میاد! ...ما هم که عربای دوغ ندیده از خدا خواسته، خودمون رو می انداریم وسط برف و یخ...احتمالا با این اوضاعی که امسال داره پیش میره به اسفند ماه نرسیده من یکی ریق رحمت رو سر می کشم...خلاصه وسط برفا کلی لنگ و لقد می کنیم و تنها کار مثبتمون تو یه روز فقط طراحی و اجرای یه آدم برفی ناقص الخلقه اس...القصه کلی عقده ای بازی درآوردیم، البته شاید تقصیر خودمون هم نباشه، آخه از یه شهری میایم که برف رو فقط تو کارتون اسکروچ و بلفی لیلیبیت دیدن...حالا اینا به کنار امروز یک نخل دیدیم که روش برف نشسته بود...این دیگه از اون حرفاست..یه پارادوکس درست و حسابی... روم به دیوار اما دیگه نمی تونم طاقت بیارم، باید حتما یه گوله برف بکوبم تو کله این پدی فیاضیان که این عکس بالایی رو گرفته...   

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:17 | 


پورشیرازی،بیضایی،زادسروند،برومند و شمسایی پس از اولین اجرای افرا به ابراز احساسات تماشاگران پاسخ می دهند

بالاخره افرا روی صحنه مشکی و یکدست تالار وحدت اجرا شد. نمی دونم چرا همیشه اسم سه نفر توی سینمای ایران یه گرمی خاصی به من میده...بیضایی، تقوایی و علی حاتمی...شاید به خاطر حس قوی ایرانی که همیشه توی آثارشون بوده، این گرما وجود آدم رو میگیره...افرا توی این روزای سرد زمستون بازهم داره حرارت میده...داره انرژی میده! میخوام به مناسبت شروع اجرای افرا یک نوشته کوتاه از بهرام بیضایی براتون بذارم...بخشی از دیباچه نوین شاهنامه رو که ایشون نوشته.                                                                                                   


بقیه اش اینجاست

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:32 | 


برف در خیابان ولی عصر تهران

عجب برفی زد امروز... چه خوشگل شدن این چنارای ولیعصر... چه حالی کردیم ما...باید بریم تاتر بیضایی رو ببینیم...سفید...سفید...سفید...چه ساده گی عجیبی داره این برف...چه صداقتی...به همه به یه اندازه میرسه...وقتی میزنه همه خوشحالن...فقیر و پولدارم سرش نمیشه...مثل بهار نیست...پر از  تزویر...پر از رنگ...پر از ریا...پر از... بی خیال...خوشتون نیومد، من رو ببخشین...زمستون تن عریون باغچه زیر بارون...درختا...خدا بیامرزدش

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:14 | 


مرد آرام تلویزیون، همچنان پرکار و ریزبین، نگارش قسمتهای پایانی تجربه  جدید معمایی_ پلیسی اش به نام کارآگاهان را انجام می دهد. مسعود بهبهانی نیا درست مثل 10 سال گذشته هیچ علاقه ای به گفت و گو با خبرنگاران نشان نمی دهد. هنوز هم در دفتر کار آرامش مطالعه می کند، فیلم می بیند و قصه می نویسد. هیچ اتفاقی نمی تواند برنامه روزانه کاری او را دچار تغییر کند. عشق به نوشتن در حرکاتش موج می زند و انگار این عشق بزرگترین عشق زندگی اوست.

 نویسنده نرگس بر خلاف آثار پر سر و صدایش، خود در آرامشی خاص کار می کند. به انتقادها هیچ پاسخی نمی دهد و از کنار بی مهری ها به ساده گی می گذرد و تنها یک جمله بر زبان می آورد: مهم نیست! مهم برای او کار است، نوشتن است و خلق شخصیت ها و دیالوگ هایی که در خاطر مخاطبانش ماندگار باشند.


بقیه اش اینجاست

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:30 |