|
ابراهیم حاتمی کیا سریال ساز نیست، این را شاید جدا از منتقدان بارها از اطرافیانش نیز شنیده باشد. اما، امان از کله شقی ها و خودخواهی های خاص سینماگران که اگر اثری از آن در ذاتشان وجود نداشت هرگز فیلمساز نمی شدند. حاتمی کیا آنقدر ساده و بی تدبیر به نظر نمی رسد که از یک سوراخ دوبار گزیده شود. بعید می دانم "خاک سرخ" را فراموش کرده باشد. اثری که در پرونده پر و پیمان آن روزهای حاج ابراهیم بیشتر به یک فاجعه شبیه بود تا یک اثر بی کیفیت! ابراهیم حاتمی کیا اگر به همان پروازهای 90 دقیقه ایش بسنده کند و قید اسکناسهای تلویزیون را بزند، کاری که انجامش به گمانم برای هر انسانی چندان آسان هم به نظر نمی آید، شاید تا سالها همچنان مرد اول سینمای دفاع مقدس باقی بماند. اگرچه پرو پا قرص ترین مریدانش نیز پس از اکران "به نام پدر" تا حد زیادی از او دلسرد شده اند. بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:14 |
وقتی نام سعید سلطانی را بر تیتراژ ابتدایی یک مجموعه می بینی کمی با احتیاط بیشتر دست به قلم می بری. کارگردانی که مجموعه های پر بیننده ای را مثل پس از باران و خانه ای در تاریکی در کارنامه خود دارد قابل احترام است. اما حکایت در آخرین ساخته او سالهای برف و بنفشه از قرار دیگری است. گویا در این بلبشوی ساخت و ساز فیلمفارسی های مدرن که امروزه رسانه ملی به خورد مخاطب زبان بسته خود می دهد سلطانی هم چندان بدش نمی آید که چند میلیونی به جیب بزند. سالهای برف و بنفشه مثل بسیاری از تولیدات تلویزیون برای متفاوت کردن روایت عشق دو دختر به یک پسر همه چیز تمام و کمال که گویا از آسمان نازل شده است و اتفاقا چشمهای زاغی نیز دارد دست به دامان فساد وابستگان رژیم سابق شده است. سالهای برف و بنفشه اثری است نازل از کسی که می تواند ساخته های بزرگی داشته باشد. همین. +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:8 |
افتاد آنسان كه برگ آن اتفاق زرد مي افتد افتاد آنسان كه مرگ آن اتفاق سرد مي افتد اما او سبز بود و گرم كه افتاد (قيصر امين پور) تراژدي نرگس . قدم به قدم پيش مي رود . روز به روز . ساعت به ساعت . مثل همان عقربه هايي كه روي تيتراژ ابتدايي مي رقصند . بي توجه به دردناكي لحظه هايي كه براي آدمها مي سازند . انگار آدمهايش ساخته نشده اند كه روي خوشي ببينند . انگار مدار فرار از ترسيدني ها به همان نقطه اول بازشان مي گرداند . اما نمي دانم چرا همه دردهايشان درد نيست . به جان . به عاطفه آدمها نمي آويزد . مثل غصه هاي شقايق دردهاي اعظم و دغدغه هاي احسان وسمانه ! اما حكايت نسرين و نرگس از جنس ديگري است . نمي گذارند نفست آرام كارش را بكند . بيايد . برگردد . اما اولي . نسرين مثل ساير شخصيت هاي سريال پاي لرز خبرزه اي كه خورده نشسته .قدم به قدم رفته تا امروز كه ته دره تنها مانده و عاجز . اگرچه هرگز گمان نمي بردم كه نسرين آن شخصيت چندش آور روزهاي نخست (البته شايد براي من) كه خدا خدا مي كردم روزي پاي تمام رذالت هايي را كه در حق نرگس و مادرش كرد . بخورد . اين روزها اشك بياورد گوشه خيلي از چشمها يي كه ساعت ده و نيم پاي ثابت شبكه سه هستند . شايد حتي بيش تر از اوشين سالهاي دور از خانه . اين كه داستا ن نسرين چرا اينگونه در سريال بيش از آدمهاي ديگر مورد توجه قرار گرفته به دو علت بر مي گردد . اول حس مشترك ميان او و همنسلانش در بسياري از موارد و دغدغه ها و ديگري بازي ستايش برانگيز عاطفه نوري . بايد پذيرفت كه نوري در ميان هنرپيشه هاي نرگس حديث جداگانه اي دارد . حركات چهره و بدن . نحوه اداي جملات و از همه مهمتراينكه باور كرده نسرين است . نسرين محتشم . دختري كه خسته بود از لباسهاي تكراري . خرماچپان شدن در اتوبوسهاي شركت واحد . نداشتن شهريه دانشگاه . ترحم عمو و هزار و يك چيز ديگر. همينها بود كه خود را بازيچه دختري كرد كه در ظاهر دوستش بود . همينها بود كه خود را عاشق پسري بي چيز از طبقه مرفه ديد .بي چيز به معناي فاكتورهايي كه نسرين داشت و بهروز نه . خانواده . شخصيت . تحصيل و ... شايد بهتر باشد اينگونه نوشت كه نسرين عاشق چيزهايي شد كه محمود شوكت داشت تا بهروز چرا كه بارها به بهروز هم خيانت كرد تا او را كه در برابر زورگويي پدر سركشي مي كرد ناچار به دام او بياندازد . دامي كه در نهايت يك قرباني داشت و آن نسرين محتشم بود . البته تا امروز. نسرين مي خواست به دنيايي پرتاب شود كه آرزو داشت . آرزويي كه شايد به قدر يك دم هم نتوانست در آغوشش بگيرد . اما داستان نرگس از جنس ديگري است . او عقوبت گناه ناكرده را مي كشد . اگرچه پرسوناژ او بيش از حد يك انسان واقعي خوب جلوه مي كند و بيشتر از او چهره يك قديس را مي نماياند تا آدمي كه در قرن بيست و يك زندگي مي كند . نمي دانم چرا . دائم از گوشه و كنار به گوش مي رسد كه وجه تسميه نام نرگس بر اين سريال تحت تاثير پرواز زودهنگام و غم انگيز پوپك بوده . نمي دانم از كجا اين حرف سر درآورده اما عقيده دارم نرگس بر سر يك عهد آنهم با مادري كه تركش كرده . يك نوع حس مادري دارد در برابر نسرين ياغي . نرگس اگرچه با تعويض بازيگر با بزرگترين بد شانسيي كه يك نقش مي تواند بياورد . روبرو شده اما هنوز هم نقطه پرگار قصه است . طبيعي است كه نقش نرگس دچار يك سكته شد البته معتقدم كه ستاره اسكندري به خوبي نقش را به اصطلاح جمع كرد . اما همين كه مخاطب او را پذيرفت . نشانه ايست از موفقيت اسكندري . چرا كه هر بازيگر دريافت و تصور شخص خود را از نقش دارد . پوپك چهره اي نوراني و معصوم به نرگس بخشيده بود و ستاره اسكندري مقاومت نرگس را ظاهر ساخت . سريال نرگس روي ديگري از سكه شبانه هاي تلويزيوني را آشكار كرد . كاري موفق كه هرشب حدود يك ساعت روي آنتن مي رود كه برعكس نمونه هاي قبلي آن كه همگي طنز بودند . فيلمنامه دقيق و كامل داشته . بازي ها روي حساب و كتابند . كاري كه تا پيش از اين امري غير ممكن شمرده مي شد . آنهم كاري با كششها و تعليقهايي كه هر شب خيابان ها را خلوت مي كند مسئله اي كه بسياري از مجموعه هاي هفتگي نيز از ان بي بهره اند . اگر باور نداريد يك شب قيد تماشاي نرگس را بزنيد و خيابان گردي كنيد . +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 2:49 | وقتى كه روتين سازى مد مى شود و از قبل آن مى توان يك لقمه نان حلال درآورد بايد حق داد به تمامى اهالى تلويزيون از مدير عامل تا بنده خدا آبدارچى سازمان كه آستينى بالا بزنند. به خصوص اينكه اين لقمه نان تا حدى هم پروپيمان باشد.
آن وقت است كه در اين ماراتن ۹۰ قسمتى سازى كارگردان هاى صداوسيما و سينما جاى خود را خواهند داشت و چند ثانيه زودتر از باقى رقبا اجازه شروع كردن مسابقه را خواهند داشت. در اين روزها كه مهران مديرى (طفلكى) مى رود كه تا حدى به فراموشى سپرده شود و از او فقط بيلبوردهاى يك فنجان چاى را در بزرگراه ها و صفحات بعضى نشريات مى توان يافت كه باز هم با همان نيشخند هميشگى و معروف عاقل اندرسفيه اش به ما چشم دوخته، دوره نيمكت است و شبكه سه و نيم. به شبكه سه و نيم اصلاً كارى ندارم چرا كه به نظرم يك كپى بى كيفيت است از ساعت خوش كه ده سال پيش پخش مى شد شايد هم بيشتر. اما از نيمكت نمى توان به سادگى گذشت. مجموعه اى كه محمد رحمانيان را در راس خود مى بيند. يك تئاترى سرد و گرم چشيده كه به مانند مهران مديرى نشان داده كه براى مزمزه كردن طعم هاى جديد سرش درد مى كند. او تابستان سال گذشته با نمايش فنز سر و صدايى به راه انداخت و پس از سال ها توانستيم هجوم علاقه مندان را به صورت صف هايى كه چند دور گرد تئاتر شهر تاب خورده بود ببينيم. فنز از آن آثارى بود كه توانست با كشاندن ستاره هاى سينما به صحنه تئاتر مخاطب عام را با صحنه هاى خاك خورده آشتى دهد و با پرتماشاگر كردن هنر مهجور اين سال ها آن را به عرصه اى قدرتمند و جذاب براى اهالى اش بدل سازد. اگرچه فنز را عده اى شيادى علنى خواندند ! اما اين بار رحمانيان دست به بداعتى ديگر زده و با ساخت نيمكت، مجموعه نودقسمتى و طنز شبانه كه هر شب از شبكه اول به روى آنتن مى رود، خود را به شكلى وارد پيست مسابقه روتين سازان نموده و اتفاقاً تا حدى نيز موفق عمل كرده است. نيمكت يك نوع طنز خاص است. انگار كه براى مخاطب عام طراحى نشده باشد از رخدادهاى عام روزانه به عمقى مى رود كه شايد براى همه قابل هضم نباشد و اين دليلى است براى جذب كم مخاطب چرا كه وقتى بيننده نتواند پا به پاى داستانى به لايه هاى زيرين قصه سفر كند طنز اصلى نيمكت را نمى چشد، آنچنان كه مثلاً طنز مديرى را مى چشد. نيمكت داراى متن مشخص و محكمى است دست كم در مقايسه با برنامه هاى همجنس اش. نيمكت تله تئاتر است و براساس و پايه كلاسيك نمايشنامه نويسى به رشته تحرير درآمده. داستان هايى كه محل روى دادنشان يك پارك محله است و دو نيمكت كه روبه روى هم قرار گرفته اند. اين دو نيمكت در اصل به شهادت گرفته مى شوند براى قضاوت در معادلاتى كه اغلب بين آدم هايى كه رويشان دمى مى نشينند تشكيل مى شود. روايت ها ساده شروع مى شوند بدون هيچ جذابيتى اما رفته رفته، دريچه هاى تازه اى به روى مخاطب گشوده مى شود و او را وارد كنش ها و واكنش هايى مى سازد با هزار و يك پرسش كه ذهن را مشغول مى كند. موضوع هايى كه نيمكت به آنها مى پردازد، درونيات شخصيت آدم هاست، خصلت ها و برخورد افراد جورواجورى كه چند لحظه اى را روى دو نيمكت ميهمانند و معمولاً با وقايع شخصيتى ديگران روبه رو مى شوند، از اعلام نتايج كنكور گرفته تا پارك كردن اتومبيل در كنار خيابان و يا كندن يادگارى روى نيمكت ها آن هم پيش روى سازنده نيمكت ها. رحمانيان سعى مى كند از هر چيز دم دست ساده نگذرد تا بتواند با ابزار هاى ملموس براى شهروندان مفاهيم عميق انسانى و اجتماعى را واگويه كند. انتخاب چنين لوكيشنى جدا از آسان كردن كار او براى ضبط يك روتين نودقسمتى خواص ديگرى نيز داشته از جمله قابل درك بودن محل براى مخاطب. نمى توان كسى را يافت كه براى لحظاتى هم كه شده روى نيمكت يك پارك ننشسته باشد. قصه هاى نيمكت آرام آرام رشد مى كنند و به نقطه اى پايانى مى رسند و درست همانجا است كه بيننده از رخداد فاينال كار معمولاً يكه مى خورد و با خاتمه يك قسمت، بخش جديدى در ذهن مخاطب آغاز مى شود. طنز نيمكت اگرچه به دليلى كه در بالا اشاره كردم (عميق و سنگين بودن) به لحاظ يك كار تلويزيونى كه اولين شاخصه اش عام و قابل دسترس بودن است، موفق نبوده است اما يك تله تئاتر طنز و قوى است. طنزى كه در نيمكت وجود دارد هرگز به سمت هجو حركت نمى كند، كمتر طنز محاوره اى را در آن شاهديم و بيشتر به سوى طنز موقعيت ميل دارد، هرگز در نيمكت فى البداهه نمى بينيم و به طور كلى مى توان گفت كه در ميان روتين هاى تلويزيونى از معدود مجموعه هايى است كه مى توان آن را كمدى خواند. بازى ها هم در نيمكت تئاترى است. حضور مهتاب نصيرپور، رضا عمرانى و الهام پاوه نژاد كه اولى امسال سيمرغ را هم به خانه برده گواهى است بر اين مدعا كه ايفاى نقش ها پخته و با وقار است. در بازى ها ديسيپلين صحنه موج مى زند اگرچه احساس مى شود سعى بسيارى به كار رفته تا نقش ها تلويزيونى از آب دربيايند. محمد رحمانيان در نيمكت يك بار ديگر نشان داده كه پاى ثابت كارهاى متفاوت است و مى تواند در آن موفق باشد به خصوص اينكه اين روزها خبر ساخت فيلم سينمايى اش را نيز در مطبوعات مى خوانيم. وى در اين سال هاى اخير دست به سه تجربه جديد زده. فنز، نيمكت و احتمالاً استخوان خوك و دست هاى جذامى. +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:57 | پس از مدتها بالاخره چشممان به نقشي از پژمان بازغي روشن شد. كه از عهدهاش خوب برآمد. آنچه از دوئل به اين طرف از او ديديم، نقشهايي بود كه گل و گشاد مي نمودند بر قامتش و اين را ميتوان نشانهاي دانست از تقسيم بجاي شخصيتهاي روزهاي اعتراض در ميان بازيگران. روزهاي اعتراض از بدو پخش تيزرهاي تبليغاتياش مشخص بود كه به چه منظور ساخته شده. پيوند روزهايي كه براي ايرانيان طعمي تلخ و شيرين داشته و دارند. ايام دهه فجر و 10 روز ابتدايي محرم. همان كاري كه به نوعي ديگر شب دهم چند سال پيش داد. تلاقي دهه اول محرم و تعطيلات نوروز. اما اين تنها وجه اشتراك ميان دو اثر نبود. روزهاي اعتراض در بسياري از بخشها شبيه به ساخته تحسين برانگيز حسن فتحي نشان ميداد.همان داستان تو در تو كه آدمهاي منفورش هيچگاه به وضوح معرفي نميشوند و تا مخاطب ميخواهد تكليفش را با عامل بديهاي موجود در مجموعه روشن كند، بديها همچون پاس بغل پا در فوتبال به يار همه دستهاش سپرده ميشود.از طرف ديگر در اين مجموعه چونان شب دهم حضور دختري جوان است به نام مرجان«سارا خوينيها» دختري ثروتمند كه تمام راههاي داستان به نوعي به او ختم ميشوند مردان مختلفي براي ازدواج با او سبقت ميگيرند و مخاطب هر روز يكي را خوب ميپندارد و صاحب اين دختر. اما هر قسمت كه ميگذرد، بيشتر آشكار ميشود كه نه آن خواستگار، انسان نيكي است و نه آن دختر، شاه پريان. مرجان تنها طعمه اي است، براي به چنگ آوردن اموال خانوادگي معين الدوله در حال احتضار، درست همانگونه كه فخرالزمان (كتايون رياحي) در شب دهم بود. داستان روزهاي اعتراض از اين قرار است كه ديويد يا داوود مشتاق(پژمان بازغي) جواني كه در كنار مادرش و در آمريكا بزرگ شده پس از سالها دوري براي ديدار پدرش به شهري بي نام و نشان در ايران ميگردد. هنوز به شهر نرسيده از يك رودخانه نفرين شده ميشنودكه در شهر جاري است. به محض ورود ديويد، پدر كه به سختي بيمار است، فوت ميشود. همبازي دوران كودكي او ، بهمن معين الدوله (سام درخشاني) كه بسيار مشتاق خريد زمينهاي ارث پدري ديويد است، ترور ميشود. در مراسم ختم پدر، عباس پسر مباشر پير پدر ديويد، به جرم قتل بهمن بازداشت شده و اين مسئله باعث ورود ناخواسته ديويد به بازي خطرناكي وارد ميشود كه عاقبت چندان خوشي ندارد. از طرفي اشتياق ثروتمندان و حاكمان شهر براي خريد زمينهاي ديويد كه در كنار رودخانه شيطاني واقعاند، كنجكاوي او را تحريك ميكند و از طريق ليلا (مينا لاكاني) دختر مباشر پدر، رازي را درباره رودخانه ميشنود. عباس ، برادر ليلا در زندان خودكشي ميكند و اين مسئله باعث درگيريهاي خونين در شهر ميشود…روزهاي اعتراض داستاني دارد كه شايد تا چندي پيش كسي جرئت نزديك شدن به آن را به خود نميداد. شايد بتوان اين مجموعه را پس از سريال «اويك فرشته بود» از جمله قصههاي خوب اين چند ساله سيما به حساب آورد. نكته قابل توجه روزهاي اعتراض كه ميتوان آن را نقطهاي برجسته دانست، تقابل دو روحاني است. يكي خود فروخته و دنيا پرست كه در خرافه غرق است و ديگري مردي است كه جز رضاي خدا و خدمت به مردم چيزي نميخواهد. ميرزا (محمد مختاري) مداحي خشكه مقدس است كه خود را بيتاب ظهور حضرت ولي عصر (عج) نشان ميدهد و بر اين اعتقاد است كه مهيا كردن شرايط ظهور امام، پر كردن زمين از فساد و ظلم ميباشد. اما در پشت پرده عاملي است براي اجراي نيات اجانب. انساني رذل و فاسد در جايگاهي قرار گرفته كه هم براي او و نيز براي مردم بسيار خطرناك است. ولي در طرف ديگر سيد شرف خانه (حبيب دهقان نسب) روحاني مسئول و با خدا، تنها انساني است كه در اين شهر توانايي ايستادگي در برابر تقدسي كه ميرزا در بين مردم نادان شهر نصيب خود كرده را دارد تا مردم اسير تار عنكبوتيش نشوند.جدال اصلي روزهاي اعتراض بر سر انحراف آب رودخانه است. رودخانهاي كه از ديد ميرزا شيطاني و نفرين شده است و به نگاه شرفخاني و مردم مطلع شهر، مظهر لطف الهي. زمينهاي ديويد در كنار رودخانهاند و براي انحراف آن بايد زمينهاي ديويد را تصاحب كرد. ديويد توسط ليلا از راز تصاحب زمينهايش با خبر ميشود. در دل رودخانه دفينهاي است باستاني، هر كس آب رودخانه را منحرف كند، دفينه را صاحب مي شود و طبيعتا پول خوبي به جيب خواهد زد. در پايان اين اتفاق ميافتد.شرفخاني تبعيد ميشود. ليلا و پدرش جان ميبازند و امضاي ديويد به زور گيوتين پاي صفحه قرارداد زمينها نقش ميبندد و خودش نيز از كشور اخراج ميشود. ميرزا قاضي شهر ميشود و فريدون (كيهان ملكي) كه هرگز مخاطب حدس منفي بودنش را در اين مجموعه نميزند هزاردستان اين ماجرا معرفي شده، صاحب دفينه ميشود و آن را به آمريكاييها ميسپارد ذهن مخاطب درگير استعمارگراني ميشود كه همواره چشم به خاك گربه ما داشتهاند. تا بوده و بوده. و از ميان طرق مختلف پيشبرد نياتشان، مهمترين حربهاي كه در دستمايه قرار دادهاند، ارزشهاي ديني ما ايرانيان بوده است. هميشه سعي خود را در آلودن دين با خرافه به كار بسته اند تا از آب گل آلود شده صيد بزرگتري نصيبشان شود.روزهاي اعتراض، آخرين ساخته حسين سهيلي زاده نگاهي دارد به اين موضوع به اين كه آدمهاي مقدس ماب توخالي چگونه در طول تاريخ بازيچه استعمارگران قرار گرفته اند تا به بيگانه خدمت كنند چه خواسته يا ناخواسته.در روزهاي اعتراض، گاهي نغمههاي عاشورايي به مدد تصوير ميآيند و به نماهاي گرفته شده حال و هوايي خاص ميبخشند.روزهاي اعتراض در دل خود عشقي را حمل ميكند كه شايد در ظاهر به سرانجام نميرسد، اما … +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:27 | اينكه برره كجاست و برره اي ها كيستند ؟ هفته هاست بر مليونها زبان ايراني در گردش است و تا آنجا پيش رفته كه سياست مردان ايراني را نيز به خود دچار مي بيند و بدل به عرصه اي براي تاخت و تاز اينان از هر گروه و قشر و جناحي شده است . اما آيا شبهاي برره آنچنان حادثه بزرگي است كه بيانيه ها و اعتراضات و تكذيبيه هايش بخشهايي از خبر سراسري سيما را به خود اختصاص دهد ؟ آيا اثري را كه ”مهران مديري“ و همكارانش هر شب به خانه هامان مي آورند ، در جامعه اي كه از هر لحاظ دچار فقر و كمبودهاي فرهنگي است تا اين اندازه مي تواند مسئله ساز باشد ، علامت سئوال بزرگي را به ذهنها تحميل مي كند . مدتهاست ، عادت كرد ايم كه عده اي هر گاه مجموعه اي يا اثري را برمذاق خود گوارا نمي يابند ، آن را به گرز بد آموزي برانند و آنگاه كه انگشت بر نقاط دردناك يك جامعه چه از لحاظ فرهنگي ، سياسي و اقتصادي گذارده شده ، به جاي فكري به حال درمان درد ، انگشت را قطع مي كنند ! درست همان مسئله اي كه سالهاست گريبان جامعه ورزش كشورمان را نيز در چنگالهايش دارد و روزنامه نگاران آن عرصه را چنان معرفي مي شوند ، كه گويي افرادي بي وطن و مزدورند . آري ، ”مديري“ براي چندمين بار واين دفعه آشكار و بي پرده تر مسائل را مي گويد ، آنچنان كه ابدا لازم به كنار زدن لايه هاي رويي آن نيست . او هنگامي كه پاورچين و نقطه چين را هم مي ساخت ، اينچنين كشاكشي را البته به مراتب ضعيفتر را تجربه كرده بود و در پاسخ به اين نكته اشاره داشت كه تيغ تيز طنز را هر كسي تاب نمي آورد و مديري در عمل و در پيشگاه مردم اظهار كرد كه آماده هر گونه عواقبي است . اين بار اما ”مهران مديري “ تيغي به دست دارد تيز تر از هميشه و بي محابا به مسائلي پرداخته كه در جامعه ما موج مي زند ، هر چند كه عده اي نمي بينند يا نمي خواهند كه ببينند ! ”شبهاي برره“ قصد تلنگر زني دارد ، اما برخي توان تحمل تلنگري را نيز ندارند و خود راشكننده مي بينند ، عده اي از بازيگران عرصه سياست ، دعواهاي زرگري برره اي ها را بسيار شبيه به درگيريهاي جناحي خويش مي پندارند ، مردان اقتصاد كلكهاي ” زن پارچه فروش“ را كنايه اي از بيماري مزمن اقتصادي كشور يافته اند و دولتمردان پاچه خواريهاي ” جان نثار “ را تملق هاي رايج براي يك شبه طي كردن راههاي صد ساله در ادارات و ميان كارمندان مي دانند . آنها كه ”كيانوش استقرار زاده“ را به عنوان المان روزنامه نگاران ، خبرنگاران و اهالي فرهنگ كشور پذيرفته اند ، تيرشان را به نشانه اي صحيح زده اند ، چرا كه برخورد هايي كه در برره با ”كيانوش“ مي شود هماني است كه با روزنامه نگاران و خبرنگاران مي شود ، حتي از نوع صدا و سيمايي اش . تملق ، غيبت ، وضع نا بسامان بهداشت و درمان و آداب و رسومي كه نه در شرع جايي دارند و نه در عرف ولي در كشور ما بر آن پا فشاري بوده ، هست و خواهد بود و درست براي اصلاح آن بايد از جايي استارت زد كه مديري و سيماي جمهوري اسلامي آن را آغاز كرده اند و اين لهجه و گويش يكي از معدود راههايي است كه مي توان دست به دامان آن شد . تا به راحتي بسياري نقصانها را بر زبان آورد و اين انتقاد ها و مخالفتها كه از سوي گروهها و افرادي خاص صورت گرفته ، خواسته يا نا خواسته بر اين مسئله صحه مي گذارند . اينكه برره اي ها به نوعي تمام وقايع مهم تاريخي را به اقسام الطرق به خود بر مي گردانند و بي وقفه به گذشته ها و پدران خود مي بالند ، اينكه برره تنها وابسته به يك محصول ”نخود“ است و آنهم بي آنكه لحظه اي تلاش كنند به دست مي آيد . اينكه نخود در تمام مسائل روزانه برره ايها ريشه دوانيده ، اينكه مرغ همسايه ”فسا“ براي اهالي برره غاز است . اينكه بهره اي كه اينان از تاريخشان برده اند نقش و نگارهايي است كه بر خشت وگل بناها حك شده ، اينكه تنديس ”بز“ در ميدان اصلي برره را نمادي از ساده لوحي و بي تفاوتي مي دانيم كه مدتهاست گريبانمان را گرفته يا شهوت دنيوي رسوخ كرده در ميان تار و پود زندگي هامان و حتي نام هايي كه براي كاركترها بر گزيده شده ، همه و همه نشانه آن است كه مديري و همكارانش اين بار با چشماني كاملا باز و دانسته كارشان را آغاز و ادامه مي دهند . نقطه عكس بسياري از روتين هاي شبانه اي كه پخش مي شوند فقط و فقط به قصد پر كردن بي هدف دقايق واپسين شبها ، مي آيند و مي روند . ”شبهاي برره“ همان مسيري را طي مي كند كه يك اثر كمدي بايد برود ، سعي در جذب مخاطب ، خنداندن و حفظ مخاطب و در نهايت انتقال مفاهيمي كه در افكار نويسنده و كارگردان مي جوشد . مطالبي كه در بالا آمد به اين معنا نيست كه مديري كاري بي نقص را راهي گيرنده هاي خانگي ما كرده ، شايد در مدرسه اي هم دانش آموزي به دليل تقليد از دعواهاي برره اي ها صدمه نيز ديده باشد و اين را هم بايد قبول داشت كه رسانه ها سهم بسزايي در تاثير گذاردن بر جامعه دارند ، اما اين را هم نبايد از ياد برد كه 95 درصد از وقت كودكان در اختيار خانواده ها ، مدرسه و دهها بخش و اداره و ارگان و كانونهايي است كه قرار است آموزش دهند و تاثير مثبت بگذارند و بسيار ساده لوحانه است اگر خانواده و نقش تربيتي آن را كمتر از رسانه در نظر بگيريم و البته اين را نيز به انبوهي از مجموعه ها و برنامه هاي آموزنده اي كه از رسانه در طول سال ارائه مي گردد ، اضافه كنيد . شبهاي برره مجموعه اي است كه نام دو تن از كساني را در راس هرم توليدي خود مي بيند كه از موفق ترين هاي سينما وسيماي كمدي ايران در دهه اخير به حساب مي آيند ، مهران مديري و پيمان قاسم خاني . اين دو پر داخت خوب شخصيتها را كه تك تك نمادهايي هستند براي سخن گفتن بخشي از جامعه ما را با بازي خوب اغلب هنرپيشه هاي اين مجموعه در هم آميخته اند تا يكي از بهترين طنزهاي شبانه تلويزيوني را شاهد باشيم . داستان در اين مجموعه اگر چه گاهي اسير بداهه گويي نيز مي شود اما بي شك قوي است و توانا . جاي پاي محكمي كه مديري و قاسم خاني براي خود ساخته اند ، به راحتي از بين نخواهد رفت و انتقاد هاي گهگاه و كور كورانه اي كه طبق معمول در كشور ما بيشتر بر پايه حب و بغض هاست ، اين جاي پا را محكم تر از قبل خواهد كرد . امروزه شايد بسياري از كساني كه كه شبها پاي زندگي برره اي ها مي نشينند ، به خوبي دريافته باشند كه برره كجاست ، اما اينكه ، آن را به زبان بياورند شايد كار آساني نباشد . فرهنگ ، زبان و حركات برره اي ها ديگر بخشي از زندگي روزمره ما شده ، مسئله اي كه براي يك مجموعه تلويزيوني به آساني به دست نمي آيد ، مگر اينكه براي ما قابل لمس و باور كردني باشد . و اين را هيچكس جز مخاطبان نمي توانند گواهي دهند . +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:58 | اينكه چرا جستجو در پي پدر و مادر، دست از سر نويسندگان سريالهاي تلويزيوني ما بر نمي دارد را فقط خدا مي داند و بس ! جاده اي كه از هاچ و كودكيهامان آغاز و تا به امروز و اغلب مجموعه هاي تلويزيوني ريز و درشت مان كشيده شده است . ريحانه ، آخرين ساخته سيروس مقدم نيز قصه دختري را تصوير مي كند كه در پي جستن هويت خويش است و اينكه از كجا آمده است ؟ جالب توجه اينكه همواره در مجموعه ها و فيلمهاي اين چند ساله گذشته ، مسير داستانها ، بيشتر بر پايه حوادث آني بنيان گذارده مي شود . اينكه دختري منفعل ، ساكت ، بي تحرك و كم دانش ناگهان در مسير زندگي آرامي كه دارد ، به اين نتيجه دست يابد كه دانسته هايش از گذشته اندك است و اشتباه، و تنها به اين بسنده كند و زندگي خود را بهم بريزد ، نمي تواند چندان منطبق بر واقعيت باشد . اين را هم بايد افزود كه بطور معمول افرادي كه زندگي خود را دستخوش اينچنين تحولات مي بينند ، افرادي هستند كه در دستيابي به هدف سختكوش نشان مي دهند و ريحانه كه گويا قرار بوده اينچنين فردي باشد ، محروم از خصايص بالاست . ريحانه مي خواهد از مسير هويت ، نقبي به گذشته و تاريخ بزند و انگشت بر موضوعاتي بگذارد كه آنچنان به بحث هويت ارتباط ندارند . باعث تاسف است كه معمولا در چنين آثاري به اين مسئله پرداخته نمي شود كه نبايد به هويت بعنوان يك چالش درون گروهي و فاميلي نگريست ، بلكه اين مسئله و اصل سهم بزرگي در شكل گيري شخصيت انسان دارد . ريحانه دختري است كه دقيقا عكس اينكه دانشجوست ، ابدا داراي انديشه اي خاص نيست و در تلاشي كه براي كاووش در هويت به كار مي بندد قدري تصنعي به نظر مي آيد . او به جاي اينكه بدنبال پردازش شرايطي باشد كه از طريق آن بتوان به ريشه اش برسد ، مرتب به خانه زني دخيل مي بندد تا او برايش از گذشته ها بگويد . اين درست در جايي ريشه دوانيده كه آشكارا مي گويد كه نويسنده و كارگردان اين سريال بيش از آنكه بخواهند به دختر بپردازند و مسئله هويت او را دنبال كنند . مسائلي حاشيه اي چون علاقمندي پسر زن روايت كننده “ رويا تيموريان“ آشكار ساختن دشمني و مال دوستي اقوام دختر براي آشكار شدن فراز و نشيب حقيقت و از طريق آن بيان گذشته تاريخي خانواده است . اين مسئله باعث مي شود كه بيش از همه شخصيت پردازي ريحانه به فراموشي سپرده شود و نويسنده بيش از هر چيز سرگرم جور كردن ماجراهايي باشد كه در نهايت به آشكار شدن زندگي دختر منجر شود . اما در بين وقايع و كاركترهاي متعددي كه مطرح مي شوند ، محور اصلي داستان از دست مي رود . قصه اين مجموعه به دو شق كلي تقسيم مي شود ، رخدادهاي حال و وقايع تاريخي . سازندگان سريال با رفتن به گذشته سعي مي كنند تا به پيشينه تاريخي خانواده و زندگي ريحانه سري بزنند و از اين راه پاي داستان را به شرايط امروزي و زندگي كنوني ريحانه باز كنند . تعارض خانوادگي موجود در زندگي مادر ريحانه، باعث ايجاد تغييرات زيادي در زندگي عادي او و در نهايت سرنوشت ريحانه مي شود . اين رويدادها بيش از همه مسئله مبارزات پدر ريحانه عليه رژيم ستم شاهي و در نهايت شهادت او به وسيله پسر دايي كينه توز را در بر مي گيرد . پرداختن به روابط عاشقي و خواستگاري در خانواده ريحانه و پيوند آن با وقايع انقلاب به اندازه اي سست ترسيم شده است كه وقتي صحنه حمله پسر دايي ريحانه به مراسم عقد او اتفاق مي افتد يا حتي كمي پيشتر از آن وقتي مسئله رد پسر دايي توسط پدر ريحانه به دليل ساواكي بودن او مطرح مي گردد ، در حالي كه مدتي قبل قرار ازدواج با آنها گذاشته شده است ، شرايط نا متعادل و غير منطقي قصه را مطرح مي كند ، زيرا در يك خانواده شناخت از افراد و به خصوص دانستن شغل آنها كار چندان سختي نيست كه پدر ريحانه كه فردي سياسي ،خبره و با تجربه طراحي شده ، چنان در حل اين معما بماند و ابتدا قول ازدواج با دخترش را بدهد و مدتي بعد زير آن بزند و اين مسئله را بدل به مهم ترين و تاثير گذارترين گره مجموعه و عقده زندگي پسر دايي كند .نقطه آزار دهنده ديگر در اين مجموعه پرداخت اثر است . در اين مجموعه ، هر بخش از داستان ، چنان طولاني و كشدار توليد مي شود كه انگار براي داستان پردازي ، نويسنده در هر قسمت فقط به يك اتفاق كوچك انديشيده است و براي پر كردن اين بخش به قدري يك رخداد را كش مي دهد كه يك قسمت اين سريال پر شود .براي نمونه قسمت مربوط به خواستگاري ، انتظار پدر ريحانه براي آمدن شاگردش رضا كه به عنوان داماد مد نظر او قرار گرفته و بعد گفت و گوي بسيار طولاني ميان او و پسر دايي ريحانه آنقدر زياد است كه حوصله مخاطب را سر مي برد . اين مورد در بيشتر قسمتهاي سريال تكرار مي شود و اگر شخصي بيش از 3 قسمت متوالي سريال را تماشا نكند و فقط به خلاصه قسمت هاي پيشين اكتفا كند ، هيچ صحنه و مطلب خاصي را از كف نداده است .نكته ديگر آنكه اگر نگاهي به انتخاب بازيگران اين مجموعه بياندازيم ، روشن خواهد شد كه به كليشه اي ترين شكل ممكن گزينش شده اند و شايد دليل اصلي اينكه بوي كهنگي سراسر ريحانه را گرفته به اين خاطر باشد . در ريحانه همچون گذشته ها “زيبا بروفه” همان دختر آرام و سر به راه و خانواده دوست است كه هميشه از عصمتي خاص برخوردار بوده و راههايي كه از او چهره اي منفي بسازد، بسته اند . “عنايت بخشي“ هم پس از چرخش 180 درجه اي كه در سالهاي اخير داشته و با هر چه نقش منفي بوده خدا حافظي كرده ، پدري مهربان و آينده نگر و مذهبي و البته طبق معمول معتمد محل و بازار است و در پايان “مرجان محتشم” همان خانم كوچك پس از باران است نه قدري كمتر و نه ريزه اي بيشتر .هرگاه سخن از كاركتر سازي و شخصيت پردازي و اجراي آن پيش مي آيد ، بازيگران و كارگردانان انگشت اشاره به سوي اين موضوع مي كشند كه هر پرسوناژ ويژگيهاي خود را داراست و با توجه به فضاي جغرافيايي و عاطفي كه بو جود مي آيد ، بازيگران و و نقشهايشان را نمي توان با هم سنجيد . اما اين علامت سئوال بزرگ در برابر مخاطب باقي خواهد ماند كه وقتي هنرپيشه اي از اولين تا آخرين كار خود را آنگونه اجرا مي نمايد كه گويي يك نقش و يك شخصيت را در تمام عمر هنري خود بازي كرده اند ، چه ؟در پايان بايد به اين نكته توجه داشت كه مقدم در ريحانه دچار همان اشتباهاتي شده كه در پليس جوان هم تا حدي پيش رفته بود كه بازيگران آن هم از ديدنش در عذاب بودند و براي پايان هر چه زودترش دست به دعا!به نظر مي رسد ريحانه واپسين قسمتهايش را از پيشاپيش نگاه هامان مي گذراند و ما همچنان منتظريم تا در مجموعه اي جديد همان داستان هميشگي پدر يا مادر گمشده را شاهد باشيم و فرزندي كه انتظار يك اتفاق ساده را مي كشد …+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:47 | براي نوشتن درباره برخي موضوعها بايد نقبي به گذشته زد . از حدود سال 72 . از دوراني كه طنز نمايشي در كشورمان حسابي نخ نما شده بود و احتياج به نفس تازه اي به شدت احساس مي شد .همان زمان بود ، كه داريوش كاردان آمد و يك تيم 10-15 نفره جوان ، جواناني كه اغلب دانشجويان رشته هاي مختلف هنري ، دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران بودند . مثنوي آنها از پرواز 57 آغاز شد . جنگي به مناسبت دهه فجر ، و پس از آن ساعت خوش و سال خوش . افراد آن گروه تا 2 سالي خوراك اصلي نشريات زرد را توليد مي كرد و اين يعني تولد چند بت ايراني براي جوانان و نوجوانان .هنوز وقتي به آن روزها روجوع كني ، بسياري از آن حاشيه ها و شايعات به سراغت خواهند آمد ، شايعه هايي به وسعت طيف ميان مرگ تا ازدواج هر كدام از ان ستاره ها ! همه آن شايعات هم با قطع نا گهاني ساعت خوش ويك زمزمه به پايان رسيد ، نجوايي كه از ممنوع الكار و تصوير شدن ساعت خوشيها به دلايل مختلف خبر مي داد و اين كافي بود تا ستاره ها آرام آرام از ياد ها مخفي شوند ! مدتي گذشت ، تا اينكه سر وكله جوانهاي با نمك ديروزي كه حالا كمي جا افتاده تر شده بودند ، يكي پس از ديگري در مجموعه ها و فيلم هاي سينمايي پيدا شد . نصراله رادش ، مهران مديري ، سعيد آقاخاني، رضا شفيعي جم ، حميد لولايي و رضا عطاران .با اين مقدمه به سراغ مجموعه تلويزيوني “متهم گريخت” مي رويم ، سريال طنزي كه حاصل سومين كارگرداني يكي از همان ساعت خوشيهاي با مزه است ، رضا عطاران .زماني كه از دو سريال كوچه اقاقيا و خانه به دوش پخش مي شد ، كمتر كسي گمان مي برد ، كه از اين كوزه مجموعه هايي پر طرفدار و جذاب بتراود . در “متهم گريخت” هاشم آقا “سيروس گرجستاني” با خانواده اش در شهرستاني در نزديكي تهران زندگي ساده اي دارند ، و البته تا پيش از سكته او در چال تعميرگاه اگزوز سازي اش ، چرا كه پس از بيماري به اصرار همسرش سرور “مريم امير جلالي”تصميم به تغيير شغل مي گيرد و اعظم دخترش كه در تهران تحصيل مي نمايد ، براي او شغلي دست و پا مي كند . مهاجرت هاشم به تهران و پس از او عباس “علي صادقي” دامادش انها را به شرايط خاصي گرفتار مي سازد كه در اين مجموعه شاهد آن بوديم .“متهم گريخت” ثمره يك همكاري است ، ميان دو تن از همان ساعت خوشيها ، سعيد آقاخاني “منصور” هم نويسنده اين مجموعه است و هم بازيگر آن . پرسوناژهايي كه اين دو خلق كرده اند ، آدمهايي هستند كه همواره در كنارمان آنها را لمس كرده ايم ، عطاران اجازه مي دهد تا بازيگرانش با تكيه بر غريزهخود و تجربياتي كه از پيشينه كاري خود اندوخته اند ، بازي كنند كه البته اين راحتي و و آزادي بيش تر در بازي علي صادقي ، مريم امير جلالي و سيروس گرجستاني آنچنان درخششي دارد كه نمي توان به راحتي از نقش اين سه تن در موفقيت مجموعه گذشت . اگرچه باز هم اين آزادي عمل و بازي طبيعي و بي تكلف آنان دردسر مي شود و وصله هميشگي بد آموزي به متهم گريخت مي چسبد !در “متهم گريخت” همانند خانه به دوش به راحتي مي توان يك داستان را با تمام روابط علت ومعلولي كه بر اساس منطق صحيح چيده شده را ديد . كاري كه عطاران در انجام آن تبحر دارد ، قصه هاي عطاران تا به امروز بسيار ساده بوده اند و گرچه گره و گره گشايي هايي ساده را نيز در سير خطي خود داشته اند اما هيچگاه مخاطب را دچار سر درگمي و ناتواني در درك مفاهيم نمي كند ، با اينكه بعضا درون مايه هاي بسيار عميق فرهنگي ، اجتماعي را نيز در كارها واگويه مي كند.در مجموعه هاي عطاران نوعي صميميت و مقابله دوستداشتني با مخاطب آشكاراست . او نوشته ها و بازيگران خود را موظف نمي كند كه محسور يك سري تفكرات و ايده هاي خاص باشند ، هرگز تصميم به تدارك لقمه هايي بزرگ براي دهان مخاطب خود را ندارد . متهم گريخت زير چتر كمدي خاص عطاران ، نگاهي واقعگرايانه دارد به مسائلي كه در شهرها فراوان است ، به اينكه ممكن است بر سر فردي صادق در همهمه دود گرفته شهر ها ، چه بلا ها بيايد ، اينكه اگر قدري خودخواهي هايي كه گريبانمان را گرفته كنار بگذاريم ، شايد زندگي قدري رنگي تر شود . به اينكه سهل انگاريها هميشه به اين خوبي كه در متهم گريخت ديديم تمام نشود و فاجعه اي را بر جا بگذارد .نگاه خاص عطاران ، آقاخاني و مديري يا شايد بهتر بگويم ساعت خوشيها به دنياي اطرافشان باعث شده تا اين روزها باز هم سر زبانها باشند ، اما اين بار نه بر جلد هاي روغني نشريات زرد . امثال متهم گريخت و شبهاي برره را جامعه ما نياز دارد . سازنده متهم گريخت در سريالهاي خود از لو كيشن استفاده هاي زيادي مي كند ، او مكان سازي را به اندازه اي گسترش مي دهد كه بيننده با تنوع بصري قابل توجهي مواجه شود . فضاي بازيها و لوكيشن ها را به اندازه اي وسيع مي كند كه تماشاگر كمتر با تكرار صحنه ها روبرو باشد و در يك لوكيشن واحد نيز از گوشه ها و زواياي محل فيلمبرداري به اندازه اي استفاده مي كند كه ذهن بيننده را با تكرارهاي بي جهت آزار بدهد . در اين سريال هم استفاده خوبي از لوكيشن ها صورت گرفته است . بدون ترديد ، رضا عطاران باز هم ردپاي خود را در اثرش گذاشته ، طنز خاص عطاران ، پرداختن به قشر آسيب پذير جامعه و تقابل آن با طبقه اشراف همراه با بازيهاي روان ، انتخاب فضاي داستان ، نوع بازيگرداني ، هماني است كه در خانه به دوش ، سال گذشته ديديم . بسياري اعتقاد دارند كه در اين دو مجموعه فقط يك عنصر تغيير يافته است و آنهم حضور سيروس گرجستاني است به جاي حميد لولايي ، اين نظر شايد تا حدي صحيح باشد اما بايد به يك نكته توجه داشت ، كه آيا زماني كه فيلمساز ، كارگردان و يا نويسنده به فاكتورهاي موفقيت يا اقبال عمومي دست مي يابد ، آيا عاقلانه است كه از آنها دست بردارد ؟ +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:44 |
نمي دانم چرا هر گاه كه مي خواهم از يك مجري يا مجريگري بگويم و بنويسم ، بي اختيار يك نام كه براي تمام هم نسليهايم آشناست در خاطره ام شروع مي كند به وزيدن . نسيمي كه بوي كودكيها را تداعي مي كند . “ الهه رضايي” بقول خودش با برنامه كودك و نوجوان كودكي كرد و بزرگ شد . شايد بارزترين دليل حك شدنش در خاطره هامان هم به آن برگردد ، شايد هم اينكه اين روزها ديگر پيش روي كودكان نمي نشيند و در برنامه هايي مي بينيمش كه با ما ارتباط دارد زياد هم به ميانسال شدنش بي ربط نباشد . بگذريم …در چند ساله اخير هم مجريان خوب كم نداشته ايم . بعضي مانده اند و تعدادي نيز به همان عجله كه آمده اند ، گذشته اند و ديگر خبري ازشان نيست . از اين كاروان مي توان به محمود شهرياري ، عادل فردوسي پور ، رضا صفدري ، رضا اسماعيلي و محمد حسيني اشاره كرد . ابتدا وقتي تصميم به نوشتن اين يادداشت گرفتم به دنبال نوشتن از چيز ديگري بودم . يك برنامه پر طرفدار كه چند روز مي شود كه تمام شده . فرزاد حسني و همكارانش چند صباحي است كه كوله هاي ما و خودشان را پر از خاطره كردند و رفتند تا شايد سلامي ديگر از راه برسد .ابتدا مي خواستم از كوله پشتي بنويسم . اما هر چه بيشتر نگاه كردم بيشتر به اين دستيافتم كه امثال كوله پشتي بسيار بوده اند . برنامه هاي بعضا خشكي كه هيچگاه از مرز گفت و گو هايي براي معرفي نخبگان نگذشته اند و در برقراري ارتباط با مخاطبانشان درست عمل نكرده و هرگزهم موفق نبوده اند . كوله پشتي هم آنچنان هدف شاق و دور از دسترسي را دنبال نمي كرد ، كار نويي هم نبود ، هم رديفش را مي توان با يك ساعت تاخير از شبكه اول ديد ، بنام يخ در بهشت .اما از هر جواني كه مي پرسي ، در جوابت سري تكان مي دهد به اين معنا كه ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است !شايد همين سر تكان دادن ها باعث شد تا بيشتر تماشايش كنم و در مقايسه ها به نكاتي برسم كه از ساير همشكلانش متمايزش مي سازد . كوله پشتي آمد و در اقيانوسي از ايمان و اعتقاد و تقدس تعميدمان داد و رفت . كوله پشتي مسائلي را يادآورمان شد كه مدتها بود جديشان نگرفته بوديم . فرسنگها ازشان دور شده بوديم . كوله پشتي وقتي مي رفت كوله هامان را پر از ياس كرده بود . پر از عطر شهادت . پر از لحظه هاي اشك آلود . پر از شبهاي شيشه اي . لبريز از ترانه هايي كه سروده نشده . كوله پشتي هر روز يك ميهمان داشت ، ميهماني كه در صفحه اي از زندگي خوش درخشيده بود ، هر روز يك گزارش داشت ،كه در آن “محمدرضا حسينيان” سر به كوچه و خيابان مي گذاشت تا آنچه را كه هر روز چندين و چند بار شاهدش هستيم را با چشم ديگري ببينيم . هرروز يك مجري داشت ، برگ برنده اي به نام فرزاد حسني . نمي دانم حسني قرار است از آن جمله مجرياني باشد كه بماند يا به همان سرعت كه آمده كوله پشتي اش را ببندد و برود ، نمي دانم شايد اصلا هم اين مسئله مهم نباشد . شايد حك شدن در خاطره ها به يك عمر شهرت و ثروت بيارزد .امروز بسياري از جوانان ما فرزاد حسني را نه به خاطر اين مي شناسند كه سراينده ترانه آدمفروش شادمهر عقيلي است و نه به دليل بازيش در مسافري از هند و نه اينكه پسر خانم حكمت بوده در سريال كمكم كن . امروز حسني را با كوله پشتي اش مي شناسند و اجراهاي بي تكلفش .حسني ادبيات پر از تعارف و هندوانه زير بغل گذاردن و نان به هم قرض دادن در تلويزيون ما را بدل به ساده و صريح و بي پيرايه گويي كرده است . به اينكه به هيچ عنوان قرار نيست سنگ سنگين برداري و نداني كه چكارش كني .گاهي احساس مي كنم كه صندلي داغ حسني را كم دارد و بقول خودش طغيان عليه اجراهاي يكنواخت شده كه سراسر پر است از تقديم هاي جورواجور به هم .در كوله پشتي سه پره پنكه هيچگاه به هم نمي رسيدند ، نه گرگ معلوم مي شد و نه بره . حسني در كوله پشتي نشان داد كه تنها وظيفه يك مجري معرفي بخشهاي يك برنامه ، پر كردن فضاي مرده و پرسيدن سئوال از ميهمانان نيست . حسني در كوله پشتي اقيانوسي بود از اطلاعات با عمقي كه از يك بند انگشت تجاوز نمي كرد .نكته اي كه گهگاه يك امتياز بزرگ براي صاحبانش به حساب مي آيد . او فاصله بسياري با همكارانش ايجاد كرد و پيشاپيش همه قرار گرفت اما اين هيچگاه به معناي خالي از نقص بودن كار او نبود . براي پي بردن به ضعف هاي او بايد تا آخرين كوله پشتي تامل مي كردي تا آنجا كه يك حسني و يك حسيني رودر رو شوند و درست همانجا بود كه پاشنه آشيل مهندس 28 ساله مكانيك پيدا شد .غرور حسني و اينكه در برابر سئوالاتي كه تمام هفته مخاطبانش را به پاسخ دادنشان وعده داده بود دوام نياورد و دائم از زير سايه سنگين سئوالات پر از شيطنت محمد حسيني به اقسام الطرق شانه خالي مي كرد تا در تسلط بيشتر حسيني ايمان بياوريم و كار تا آنجا پيش رفت كه حس مي كرديم دستهاي مجري مغرور كوله پشتي با آن ابروان ضخيم و مشكي كه كلي واژه حي و حاضر سر زبانش رديف ايستاده اند در حال بالا رفتن هستند اتفاقي كه اگر حسيني در برابر گاردي كه فرزاد حسني در آن فرو رفته بود كوتاه نمي آمد ، آشكارا به وقوع مي پيوست . گفت و گويي كه در لحظاتي به يك ميز گرد تمام عيار و جانانه در مورد طنز و اهداف برنامه سازي و… بدل شده بود ، بي هيچ نتيجه اي پايان يافت . نقطه تاريك ديگري كه در نحوه اجرايش به چشم مي آمد ، غلو هاي گهگاه او در برابر ميهمانان برنامه اش بود و البته گاهي هم استفاده از فن بازيگري ! در نهايت كوله پشتي تمام شد و تنها نكته جالب آخرين قسمتش دوئل فرزاد حسني و سيد محمد حسيني بود و يك نامه و يك تربت و يك تسبيح . كوله پشتي تمام شد و اصلا نمي توان حدس زد كه حسني در جامه مجري چه وقت به جعبه هاي جادويي چهار گوش خانه هامان بازخواهد گشت . بازگشتي كه آرزو داريم همچنان قدرتمندانه و دوستداشتني باشد . اگرچه نام فرزاد حسني در خاطراتمان گم نخواهد شد .
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 5:14 | معمولا واژه ارثيه هميشه يكسري پاي ثابت دارد . درگيريهاي فاميلي ، قطع رابطه و اتفاقاتي از اين دست هميشه در امتداد كلمه ارثيه بوده اند و خواهند بود . اما اين بار قضيه كمي فرق مي كند ، يك ارثيه است و آدمهايي رنگ و وارنگ كه مي آيند تا تكه اي از آن را صاحب شوند و اين باعث مي شود تقريبا هر شب به خانه هامان بيايند و از دسته گلهايي كه دم و ساعت به آب مي دهند ، روده برمان كنند . اين را هم اضافه كنيد كه رضويان و غفوريان هر دو به شدت قصد ازدواج دارند و از بد روزگار هم عروس آرزوهايشان يكي است و اين دو قرار است به دو شكل متفاوت رقابت كنند .داستان از اين قرار است كه پدر پشنگ پيچازي ”مهران غفوريان “ ريق رحمت را سر مي كشد و او براي رسيدن به آنچه از پدر برايش باقي مانده به خانه پدري مي آيد و اگر چه از همان لحظه اول روح پدر مرحومش اجازه پايين رفتن آبي خوش را از گلوي پشنگ دريغ مي كند ، اما پشنگ در خيالات براي خود كاخي از آرزوها بنا مي نهد . قصري كه بيش از يكي دو قسمت از مجموعه “ارث بابام” را دوام نمي آورد و با آفتابي شدن سر وكله يك برادر ناتني بنام سينا ”امير نوري“ فرو مي ريزد برادري كه تازه از كات ” كانون اصلاح و تربيت“ آزاد شده و به اين موضوع نيز مباهات بسيار مي ورزد . پس از آن نوبت به خواهري بنام پروانه ” رابعه اسكويي“ ، دامادي هيبت نام ” شهرام قائدي“ و فرزندشان عماد ”عماد رضويان“ مي رسد و البته چند گوسفند به نامهاي جنيفر ، نيكول ، تام و …در ادامه دو خانواده ديگر هم براي جور شدن جنس اين مجموعه به آن مي پيوندند ، ابتدا خانواده آقاي دكتري كه تخصص و علاقه وافري به درمانهاي سنتي و به ويژه حجامت دارد “عزت مهرآوران“ است كه از پويا ” برزو ارجمند “ و پريا خانم ” پرستو صالحي“ تشكيل شده و خانواده دو نفره رامبد ” جواد رضويان“ و مادرش ، نه ببخشيد خواهرش پريچهر ” فلور نظري“ !نامهايي كه در بالا آمد ، هر كدام مي تواند دليلي باشد براي پر مخاطب بودن يك روتين نود قسمتي . بي توجه به اين موضوع كه كار فني در اين مجموعه در چه سطحي است . داستان اين كار محيطي را بطور بالقوه ايجاد نموده كه به راحتي بتوان رخدادهايي را در ظرف آن براي تماشاگر به تصوير كشيد كه برايش نه بيگانه باشد و نه دم دستي و لوس شده ، محيط يك مجموعه مسكوني همانند بسياري از سريالهاي موفقي كه چند ساله اخير ديده ايم . اين كه يك طرح اينگونه باشد آنهم براي يك مجموعه نود قسمتي با توجه به اين مسئله كه در عمل در اين چنين برنامه هايي بحث فيلمنامه منتفي است يك امتياز مثبت خواهد بود .از اين لحاظ فيلمنامه را در چنين برنامه هايي بايد منتفي دانست كه روتين هاي شبانه از نظر زمان بسيار در مذيقه هستند و اين كه ما در 24 يا 48 ساعت انتظار يك فيلمنامه داشته باشيم قدري از نگاه نگارنده آرمانگرايانه است ، پس پرونده فيلمنامه مختومه است . آنچه در برنامه هايي اين شكلي معمولا ديده مي شود . يك طرح اوليه و چند ديالوگ كلي است كه براي هر قسمت تهيه مي شود و باقي قضايا بر دوش بازيگران است . تا امروز هر چه از اين نود قسمتي ساخته شده به خوبي حضور دو يا سه بازيگر توانمند كه حداقل از قدرت بداهه گويي خوبي برخوردار باشند قطعي بوده .در اينجا هم كه غفوريان و رضويان و تا حدودي مهرآوران بار اين قضيه را بردوش كشيده اند . گرچه تا اينجاي كار هم حداقل از دو نفر اول هيچ تيپ جديدي نديده ايم . غفوريان كماكان همان بهروز خالي بند زير آسمان شهر است و رضويان هم ملغمه ايست از داود و زينو و …اما مهرآوران با تكيه بر تجربيات تاتريش توانسته تا حدي تازه گيهاي بيشتري داشته باشد . بايد توجه داشت كه هيچكدام از اين عوامل نتوانسته بر حضور قدرتمند بازيگران اين مجموعه و همچنين جذب خوب مخاطب لطمه اي وارد كند .شهرام قائدي و برزو ارجمند هم كارشان را خوب انجام مي دهند . ارجمند همان جوان ساده لوح هميشگي است كه بايد خصلت كتك خوري را هم به خصلتهاي تيپ او كميك او اضافه كرد . جواني ساده كه اگر گاهي هم آبش باشد شنا گر قابلي نشان مي دهد و اين فرصت را معمولا پشنگ در اختيار او مي گذارد نه كس ديگري .شهرام قائدي هم بك گراند خوبي در اجراي نقشهاي تا حدي كمدي در مجموعه اين راهش نيست ودر نقش غلام از خود به جا گذاشته در ارث بابام هم توانسته به روند كميك داستان كمكهاي ويژهاي كند مخصوصا درددلهايي كه در ابتداي مجموعه با گوسفندانش مي كرد . امير نوري هم مثل هميشه لوس و بدون هيچ حركت خاصي ، مسير بدون شرح تا ارث بابام را بي هيچ دليلي طي كرده و اينكه چه كسي علاقمند است كه از او يك ستاره آنهم از جنس كمدين بسازد هنوز با يك علامت سئوال بزرگ مواجه است .در ارث بابام دو نكته ديگر خودنمايي مي كند ، يكي نام جواد رضويان در سمت كارگرداني و تشكر از استادي بنام محمد حسين لطيفي كه مي تواند باعث شكل گيري چندين معادله چند مجهولي در ذهن بينندگاني كه كمي حرفه اي تر نامهايي را كه در تيتراژها رژه مي روند دنبال مي كنند و ديگري تشكر از يكي از نامهاي پر سرو صداي موسيقي پاپ كشورمان ، رضا صادقي كه بي شك مخاطبان بهتر از هركسي متوجه شده اند كه ترانه زيباي تيتراژ انتهايي ارث بابام با صداي گرفته او خوانده شده .ارث بابام سوپرمن وار مردم را از تحمل شبانه شبكه سه و نيم نجات داد و گويا قرار است قبل از رسيدن ماه رمضان فيتيله اش را به نشانه خاموش شدن پايين بكشد تا بعد از يك ماه ميهماني خدا جابرآباديها به خانه هامان ميهمان شوند . +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:37 | اگر قدري به عقب بازگرديم ، تاريخ تلويزيون ما ، پر است از مجموعه هايي كه هركدام بخشي از خاطرات ما را تشكيل مي دهند .و نيز خوب مي دانيم كه خلق خاطره ها تنها يك معنا مي تواند داشته باشد . آنهم موفقيت و مقبوليت است در يك كار .هميشه سريالهايي در سيماي ما بوده كه مشتاق ديدار دوباره شان باشيم . از دايي جان ناپلئون ، جاودانه ناصر تقوايي و هزاردستان ،گلستان علي حاتمي گرفته ، تا كيف انگليسي ضياء الدين دري و شب دهم حسن فتحي ، همه و همه شاهداني بر اين ادعايند .هفته هاست كه پاي دريچه شبكه 3 مي نشينيم و انتظار يك مجموعه مسكوني و ساكنانش را مي كشيم . كمپلكسي كه بارها و بارها ، چه در سيما و چه در سينما تكرار شده و تا حدودي هم جواب گرفته .آپارتمان ، آپارتمان شماره13 ، همسايه ها و تريلوژي زير آسمان شهر آمدند و گذشته از آنكه چهره هايي را بر اسب شهرت نشاندند ، در دل مردم نيز يادگاري نوشتند و رفتند . اين بار هم در شبي از شب ها ، باز هم يك آپارتمان است و همسايه هايي كه هر كدام ساز خودشان را مي زنند و اگر مجتمع هاي قبلي ، وسط شهر قرار داشتند و ميان هياهوي تهران شلوغ و دودگرفته ، اين يكي پرت و دور افتاده است و هر كدام از واحدهايش هم با هزار دردسر و قرض و قوله براي صاحبانش بدست آمده . صاحباني كه همگي هشتشان در گروي نه است و با مشكلاتي دست و پنجه نرم مي كنند كه ما هم تقريبا هر روز با بخشي از آنها دست به گريبانيم ، و اين يعني وجود يكي از فاكتورهاي مهم كه به قصه و پرسوناژها جان مي دهد و آنان را به دل مخاطب مي نشاند .نكته اي كه جاي خاليش در سريالهاي چند سال اخير ، باعث ايجاد شكافي عميق ميان مخاطبان و اكثر مجموعه هاي تلويزيوني ما گرديده . در شبي از شبها داستاني منسجم و شخصيت پردازيهاي ملموس ، قلم تواناي فلورا سام و رضا كريمي را به رخ مي كشد . پرداختن به لايه هاي مختلف اجتماعي و مشكلات و موانعي كه سد راه زندگي روزمره شان مي شود هر روز از كنار ما مي روند و مي آيند . سوژه هاي قسمتهاي مختلف اين مجموعه نه آنقدر دم دستي و نخ نمايند كه تماشاگر كانال را عوض كند و نه آنچنان پيچيده و دور از دسترس كه تماشاچيش را بخواباند بي آنكه تلويزيون را خاموش كند . بار عاطفي و روانشناسانه اي كه در قسمتهاي مختلف اين مجموعه به تصوير كشيده مي شود بسيار خوب از آب درآمده و در اين شسته رفته بودن موسيقي متن “كارن همايونفر” نيز سهم بزرگي دارد . داستان و كاركترهايي كه با بازيهاي توانمند و جذاب دو نسل از هنرپيشگان موفق سينما و تلويزيون ما جاني بيشتر گرفته و خودنمايي مي كند ، درست همان مسئله اي كه در مجموعه همسايه ها “ محمدحسين لطيفي ” نيز ديده مي شد . آنجا علي نصيريان بود و رضا شريفي نيا و گوهر خيرانديش در برابر امين حيايي و كيهان ملكي و فلورا سام و اينجا سعيد پورصميمي است و گوهر خيرانديش و محمود جعفري در مقابل حميدرضا پگاه ، علي قربانزاده و باز هم فلورا سام .بارها پيش آمده كه انتظار بكشيم ، در باز شود وديالوگ معروف محمدرضا شريفي نيا شنيده شود كه : خواب ، كتاب و كباب !البته اين يكي را نمي شود به حساب نشانه هاي مثبت شبي از شبها نوشت . در شبي از شبها گويا همه چيزتقسيم شده است و قرار است هر كدام از آدمها ساكن در آپارتمان بار بخشي از فضاي مجموعه را به دوش بكشند ، كه البته در اين كار بسيار هم موفق بوده اند و نمي توان به راحتي از آن گذشت . اينبار باز هم كوله كمدي بر دوش محمود جعفري و فردوس كاوياني است كه البته سهم جعفري بسيار بيشتر است . يك سرايدار خنگ و ترسو كه دقيقا نقطه مقابل شخصيت يك سرايدار آپارتمان است . او با موقعيت هاي طنزي كه با حركاتش ايجاد مي كند و با آن چهره معصوم وساده اي كه بعد از هر دست گلي كه به آب داده ، دلها را هم به حال خود كباب مي سازد ، طراوت و بكري خاصي به طنزش مي بخشد . در موقعيت هاي كميكي كه ايجاد مي شود نه از ابتذال و هجو هاي روتين هاي شبانه خبري مي توان يافت ونه از تمسخر اين و آن .ملك زاده “ سعيد پورصميمي” يك آموزگار بازنشسته است كه با آن لهجه گيلكي غليظ تمام وظايف آموزشي و نتايج اخلاقي كار به او محول شده . رضا ساجدي “ حميدرضاپگاه ” و سپند امير سليماني هم قرار است جوان باشند ، جواناني پاك ، خير و دوستداشتني ، اما ناگزير از اشتباهات و وسوسه هاي جواني كه البته در اين بخش چربش بازي پگاه به اميرسليماني آشكارتر است . علي قربانزاده هم جوان است اما وظيفه پگاه و اميرسليماني اصلا در دستور كار او قرار نگرفته است . از او هيچ انتظاري نمي رود جز اينكه عاشق دختر ملك زاده “ نگين صدق گويا ” باشد و عاملي براي ايجاد يك عشق در سريال رضا كريمي ! موضوعي كه احتمالا بدون آن اصلا در ايران نمي توان سريال ساخت .اما سيمين “ فلورا سام” ، يك زن با تمام خصوصيات زنانگي و البته وسوسه هايي كه مردان را به انجام كارهاي باب ميل خود ترغيب مي كند . در شبي از شبها و به خصوص در قسمتهاي اول به وضوح آشكار بود كه رضا “ حميد رضا پگاه ” چگونه تنها مجري است بر نقشه هايي كه همسرش سيمين به او ديكته مي كند . و يك حشمت خانم “ گوهرخيرانديش ” كه كمي نا متعادل و بلا تكليف نشان مي دهد ، اما بي گمان تا پايان در اين مسير گام بر نخواهد داشت ، چرا كه نه از اين سريال چنين انتظاري مي رود و نه از بازيگري به نام گوهر خيرانديش كه حسابها را مدتهاست به بهترين شكل پس داده است . شبي از شبها پيش از همه به روابط انساني ميان خانواده هايي مي پردازد كه در همسايگي هم زندگي مي كنند . سريالي كه رضا كريمي ساخته انگشت اشاره به اين نكته دراز كرده كه تنها در مجاورت هم روز را شب كردن و بالعكس شرط كافي براي همسايگي نيست . ما ايرانيان بايد خاطرات يكي دونسل پيش را مرور كنيم و به حياطهاي دلگشا و اتاقهاي دوره اي برگرديم ، به ايامي كه همسايگي را به شكل واقعي اش تكلم مي كرديم .شبي از شبها هنوز ادامه دارد و هنوز براي تماشايش فرصت باقي است . +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:34 | بعضي سئوالها هست كه آدم را حسابي قلقلك مي دهند . پرسشها و چراهايي كه مي شود حدس زد ، اگر هم بپرسي اصولا كسي نمي گويد : خرت به چند من !؟ حال بگذريم كه ايرانيها نيز استادند در شانه خالي كردن از زير بار خيلي چيزها .سالهاست كه در شبكه هاي مختلف جهان برنامه هايي بر پا مي شود و چهره هاي معروف مي نشينند تا پاسخگو باشند ، حتي به ريز ترين موارد خصوصيشان ، جوابهايي كه هر كدام مي توانند شهرت ، محبوبيت و هست ونيست هر شخصيتي را زير و رو كند . اما مي نشينند ، آنهم در شرايطي كه فرار كردن از هر چرايي بي شك ضربه اي مهلك تر از آشكار شدن يك خطاي سخت سرزده ازآنان معنا خواهد داشت . اولين گامي كه به سوي اينچنين برنامه ها در شبكه هاي تلويزيوني ما برداشته شد را مهران مديري با ساخت مجموعه اي بنام “ببخشيد شما” برداشت . برنامه اي تركيبي كه حدود سالهاي 78يا79 از شبكه سوم به روي آنتن رفت .در آن روزها مديري دست به انتخاب مي زد و از هر صنفي شناخته شده ترينها را رودرروي خود مي نشاند و با تكه هاي طنزي كه گهگاه مي آمد ، پيشاني مهمانانش را خيس عرق مي كرد . او تا آنجا پيش رفت كه حتي در يكي از برنامه هايش با مدد از هنر مونتاژ با خود سرشاخ شد تا شايد همه را شير فهم كند كه در كارش عادل است يا اينكه نشان دهد از افتادن خياط در كوزه نيز نمي هراسد .اما اكنون پس از گذشت حدود 6 سال از پايان “ببخشيد شما” ، اينبار يك صندلي قرمز در شبكه دوم گذاشته اند و گويا قرار بوده ، اين صندلي به حدي داغ باشد تا شخصيت هاي درشت سياسي ، ورزشي ، فرهنگي و نظامي نتوانند به راحتي ساير گفتگو ها روي آن لم دهند و از قرار معلوم وظيفه ريختن هيزم در آتش زير صندلي و بالا بردن درجه حرارت بر عهده شخصي بوده بنام “داريوش كاردان” كه به ندرت مي توان فردي را يافت كه در طنز نكته سنج و برنده او نقطه تاريكي سراغ داشته باشد . از آنجا بود كه مجموعه گفت و گوهاي صندلي داغ آغاز شد و با آتشي زبانه كش و تند نيز به ميدان آمد و اگر چه نمي توانست به داغي مشابه هاي خارجي خود كه هيچ ، بلكه به پاي تيزي گاه گاه برنامه هايي همچون نود “عادل فردوسي پور” و گفت و گوي ويژه خبري “ مرتضي حيدري ” نيز برسد اما كاچي بعض هيچي به نظر مي آمد .با اين همه اجراي خوب و با هدف كاردان آرام آرام دياگرام را به نشانه موفقيت برنامه بالا مي برد و اين اميد هفته به هفته قدرت مي گرفت كه صندلي داغ وطني كم كم به برنامه هاي مشابه نزديك مي شود ، كه ناگهان كاردان رفت . دلايل زيادي درباره جدايي كاردان عنوان شد . از جمله عدم همكاري اداره ها و شخصيت ها با برنامه يا اعتقاد هميشگي كاردان به خداحافظي دراوج!اما به هر حال با رفتن داريوش كاردان ، منوچهر نوذري آمد . شومن روزگارهاي دور . حضور نوذري بي رمق امروز كه با مجري موفق “مسابقه هفته” و يا ستون اصلي “صبح جمعه با شما” فاصله بسياري گرفته . با پرسشهاي آمفوتري كه مطرح مي كرد . تنها ره آوردش رخوت بود در صندلي داغ . افت ناگهاني بينندگان از جمله دستاوردهايي بود كه اين تغيير به همراه داشت و اين كسالت تا جايي پيش رفت كه راهي جز تعويض نوذري و جايگزيني احمد نجفي نمي شد يافت .احمد نجفي و شخصيتي كه از او به ياد داشتيم با آن چهره سرد ، محكم و تركيبش با چشمهاي زاغ و لهجه و صدايي كه به تمام موارد قبل ياري مي رساند ، اين احساس را القا مي كرد كه فقط او مي تواند اين صندلي قنديل بسته را بيش از پيش بگدازد . و نجفي آمد . اما نه آنكه مي شناختيم ، يك شخصيت مجازي كه سعي بسياري دارد با ميهمانانش صميمي باشد و اگر به يك ديزي هم توسط مهمانانش دعوت شود ، نور علي نور است . خنده هاي بي ربط ، شوخي هاي بي مزه و شكل منحصر به فردي در لم دادن روي ميز تنها چيزي است كه اين روزها از صندلي داغ سراغ داريم . تنها چند قسمت از اجراي نجفي كافي بود براي دريافتن اين مسئله كه تمام رشته هايي كه از اجراي عالي نجفي بافته بوديم ، تافته شده . اگر چه در اجراهاي نجفي آن رخوت و سالخوردگي نوذري به چشم نمي آيد ، اما اين اعتقاد وجود دارد كه وي براي فرار از نحوه اجراي قبلي از آنطرف پشت بام افتاده !چنين گفت و گوهايي بايد از نوع هدايت شونده باشند . به آن معنا كه فرد گفت و گو كننده با طراحي سئوالات و هدفي كه از مصاحبه در نظر دارد بايد گفت و گو شونده را آنقدر به دنبال خود بكشاند و دچار اوج و فرود نمايد كه به تمامي خواسته هاي خود از آن گفت و گو برسد . مسئله اي كه در صندلي داغ به كمترين شكل خودنمايي مي كند . بعنوان مثال شايد بهتر باشد ، گفت و گوي داريوش كاردان با علي دايي و احمد نجفي را با حامد كاويانپور در دو سري اول و سوم اين مجموعه مرور كنيم . اولي شخصيتي در حد مهمان شدن در اين برنامه دارد و دومي خير . با زدن فلاش بكي به اين دو مصاحبه آشكارا مي توان دريافت كه صندلي داغ براي دايي تبديل به تريبوني شده بود كه به راحتي و بدون كمترين دغدغه اي حرفهاي هميشگي اش را مي زد و كاردان حتي از پي بردن به مبلغ قرارداد او نيز عاجز ماند و يا مصاحبه احمد نجفي با حامد كاويانپور كه تا حد يك گفت و گوي هفتگي مجله هاي زرد خانوادگي اين برنامه را نازل كرد . كاويانپور نه تنها تحت تاثير جو سنگين برنامه و سئوالات نجفي قرار نگرفت بلكه در پاره اي از اوقات سوار كار بود و نجفي را اذيت مي كرد .نكته ديگري كه به نظر مورد توجه دست اندركاران اين مجموعه قرار نگرفته اين است كه به جرات بايد گفت كه در كشور ما شمار كساني كه شايستگي نشستن روي صندلي داغ را دارند ، شايد كمتر از 30 نفر باشد . افرادي كه در جامعه مهم هستند كه افكار عمومي به سوي آنها جهت گيري مي كند و هر پرسش از اين افراد مي تواند براي بسياري از مردم نقاط تاريكي را روشن سازد . اما تا امروز آنچه ديده ايم قريب به اتفاق كساني بوده اند كه تحت هيچ شرايطي از چنان جايگاهي برخوردار نيستند .آنچه هنوز هم اميد به اين مجموعه را در دلمان روشن نگاه مي دارد . سابقه ايست كه از نجفي در اجراي برخي برنامه سراغ داريم و تكه هايي كه گاهي در برخي از گفتگو هاي صندلي داغ از او مي توان ديد .و اينكه آيا مي شود روزي از شدت سرماي اين صندلي راحت شد !در پاسخ بايد گفت كه صندلي داغ از آن جمله برنامه هايي است كه مي توانست و مي تواند ، يكي از پر طرفدارترين و پر سر و صدا ترين برنامه هاي تلوزيوني تاريخ سيماي ما باشد . اگر قدري جسارت ، استقلال و صراحت را دستمايه قرار دهد و صد البته اگر نجفي فقط خودش باشد نه كس ديگري +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:30 | متولد سه شنبه 14 تیرماه 1356 ساعت 15:30 در بیمارستان آپادانا اهواز
تحصیل در دبستان دکتر هوشیار، مدرسه راهنمایی شاهد و دبیرستان شهدا اهواز ورود به دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز و تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی نویسندگی و کارگردانی فیلمهای کوتاه: توهم، زشت و زیبا و گلهای پارچه ای / انجمن سینمای جوان اهواز سردبیری ماهنامه دانشجویی ره آورد برنده تندیس بهترین طنز دانشجویی کشور، دیماه / 1380 عضو تحریریه بولتن جشنواره تاتر دفاع مقدس / 1382 عضو تحریریه بولتن پنجمین جشنواره تاتر ایران زمین / 1382 سردبیری هفته نامه دیدار، ضمیمه جوان روزنامه همسایه ها دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه همسایه ها یادداشت نویس گروه هنر روزنامه شرق برنده تیتر برگزیده کشور در دوازدهمین جشنواره مطبوعات / مردادماه 1384 دستیار فیلمنامه مجموعه تلویزیونی کارآگاهان / در حال پخش عضو گروه نویسندگان مجموعه تلویزیونی ترانه مادری / در حال پخش آرشیو موضوعیصفحه نخستپست الکترونیک داستان کوتاه تلویزیون سینما گفت گو ها روزنوشته ها دلتنگی هادوستان عزیز منبهروز نشانحسین محبیتئاتری هاحسن محمودیرضا آشفتهاحسان عابدیقاسم حزباویمهرانهامید نجوانپدرام فیاضیانمجتبا پورمحسن همایون قنواتی نازنین برادرانآذر اسدیاتاق 6امین آقایی ترانه علیدوستیمصطفی جلالی فخرساناز اقتصاد نیا لیلا صحرایی سعید بهداد لیدا معتمدبنفشه محمودینعیمه دوستدارمینای شهر خاموششهرام بزرگیمهدی نصیریکلاسورتیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |