|
تمام حسرت سینمایی پارسال من به این مربوط میشد که دیدن سنتوری را در جشنواره از دست دادم. این افسوس با منع اکران فیلم برای من چند برابر شد. بارها و بارها در طول یک سال هم دست فروشهای لعنتی فیلمهایی را به اسم سنتوری به من غالب کردند، که تنها نشانشان از سنتوری فقط اسمی بود که با ماژیک روی آنها دیده می شد. اما تب سنتوری در وجودم بیشتر از این حرفها بود که از خیر تماشای آخرین ساخته داریوش مهرجویی بگذرم. ترانه های این فیلم و تیزرهایش را که گهگاه می شنیدم و می دیدم انگار داغم تازه می شد. همه اینها را که گفتم، گذشت تا پنجشنبه شب گذشته! سنتوری را از میدان آزادی خریدم(خدا منو ببخشه بابت این عمل مذبوحانه و غیر اخلاقی). نرسیده سی دی ها را چک کردم. باید باور می کردم که سنتوری را می توان آن شب دید. بالاخره می شد آن شب حظ علی سنتوری را برد ... بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:13 |
نام محسن مخملباف بار دیگر با فیلم فریاد مورچه ها بر سر زبان ها افتاده است. و البته این بار دیگر کسی برای مخملباف هورا نمی کشد.فیلم ساز منتقد دهه شصت و هفتاد ، حالا در دهه هشتاد نقد می شود.همه می خواهند ببینند مخملباف چه چیزهایی به سینمای ما داد و یا چه فرصت هایی را از سینمای ما گرفت.در همه این نوشته ها هم یک موضوع از دیگر نکات بیشتر به چشم می آید.صحبت از تغییر مخملباف است. بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:55 | روز سوم به رغم ایرادهای فراونی که داشت یک جور به دل می نشست. کاش لطفی آن جمله آخر را که بر تیتراژ نشست نمی گفت. برای من که حداقل چهار سال جنگ را با پوست و خونم تجربه کرده ام. برای من که خوزستانیم و اتفاقا خانه مان کنار یک سکوی پرتاب موشک بود. برای من که جان دادن دوست هم میز و نیمکتی ام را در میدان راه آهن اهواز دیده ام. برای من که کلاسم بجای شیشه های پنجره اش گونی های ماسه داشت. قابل باور نیست که کسی بگوید در شهری که نیمی از آن دست دشمن است. چگونه می شود چاقو بر داشت و به دنبال انتقامی رفت که هنوز جرمش ثابت نشده!جاهایی از کار لطیفی مثل صحنه گلوله خوردن و کشته شدن رسول مرا به گریه انداخت. طنز کلامی و موقعیت خوبی به اجرا درآمده بود. در روز سوم عشق موج می زد. در روز سوم حتی لودگی جوانان خرمشهری نشان از عشق و شهامت می داد. یک جور حال غریب! آقای لطیفی کارتان قابل تقدیر بود اما سئوالی از شما دارم! اگر شما و خواهرتان در موقعیت ابتدایی رضا و سمیره قرار بگیرید او را چال می کنید؟ خسته نباشید آقای لطیفی. روز سوم به رغم ایرادهایی که از آن گرفتم به دلم نشست!
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:35 |
برای هر ایرانی یه افتخاره که نام یه هموطن رو در کنار یکی از بزرگترین هالیوودی ها یعنی مل گیبسون می بینه. اونم بعنوان نویسنده و تهیه کننده فیلمی پر سر و صدا مثل آپوکالیپتو! اما به نظر من آپوکالیپتو میتونه ضعیف ترین اثر گیبسون لقب بگیره چون فقط نماهای عظیم و پر کبکبه فیلمهای مل گیبسون رو میشد در اون دید. اگر صحنه تعقیب و گریز انتهایی فیلم رو دیده باشین. متوجه میشین که درباره چی حرف می زنم! +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:18 | دارم خودم رو عادت می دم به کم نوشتن درباره فیلم یا بهتر بگم گزیده گویی درباره یک اثر اما اعتراف می کنم درباره آخرین اثر کلینت ایستوود خیلی میشه حرف زد و نوشت. ولی گمان می کنم هیچ جمله ای قادر نیست به خوبی دیالوگ ابتدایی فیلم تمام و کمال جان مطلب رو ادا کنه! نمی دونم شما با من موافق هستین یا نه؟ هر کله خری فکر میکنه میدونه جنگ چیه. مخصوصا اونایی که هیچوقت توی جنگ نبودن! به هر حال مفهوم جنگ خیلی ساده اس. یه کار اشتباه! +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:43 |
آدم بزرگها هم گاهي مثل بچهها آرزو مي كنند كه اي كاش بتمن بود، سوپر من بود، زور بود و هزار و يك اسطوره ديگر. فكرش را كه مي كني تازه ميفهمي كه چقدر آرزو داري براي انجام دادن اگر بتمن بودي. هيچ مرز و مانعي در زمين و آسمان برايت وجود ندارد. بتمن يا همان مرد خفاشي پس از سالها فراموشي امسال دوباره آغاز شد، آن هم با تلاش و كارگرداني كريستوفر نولان. قصه از آنجا شروع مي شود كه بروس وين «كريستين بيل» زنداني است و مورد حمله شش نفر يا به قول خودش هفت نفر قرار ميگيرد اما به خوبي از خجالتشان درميآيد تا اينكه نگهبانان براي در امان بودن مهاجمان او را به انفرادي مياندازد، در انفرادي مردي به ديدن او ميآيد و او را دعوت مي كند تا براي اينكه بتواند عليه فساد و بيعدالتي برخيزد، گلي آبي رنگ را از پاي كوهي بچيند و به جمع آنها در قله همان كوه بپيوندد. بروس وسط جاده اي كه از دشتي ميگذرد ، تنها رها ميشود، جاده پيچ در پيچ تا بينهايت ميرود. او گل آبي رنگ را در پاي كوه مييابد. و ميچيند و به سختي از كوه بالا رفته و آنجا همان مرد را كه در انفرادي به ملاقاتش آمده بود، در ميان جمعي مييابد كه نينجاهاي سياهپوش آموزش ميدهد. آن مرد بروس را به شدت كتك ميزند و به او ميفهماند راهي كه در پيش گرفته تا چه حد خطرناك است. او همانجا خاطراتش را مرور ميكند، به زماني ميرود كه براي آوردن سر نيزه قديمي همبازياش ريچن در چاهي سقوط كرده و مورد حمله خفاشها قرار ميگيرد و از آنجاست كه از خفاش به شدت ميترسد. كابوس آنها را مي بيند و به يادشان كه ميافتد، كنترلش را از دست مي دهد. بروس وين شبي به همراه پدر و مادرش براي ديدن نمايش مي رود كه در آنها افرادي در نقش خفاش بازي مي كنند. با ديدن اين افراد از پدر و مادر ميخواهد كه سالن نمايش را ترك كنند و درست هنگامي كه آنها از در سالن خارج مي شوند، سارقي مسلح راه را بر آنها مي بندد و پدر و مادر بروس را به قتل مي رساند. بروس تنها فرزند اين خانواده ميلياردر است كه باقي مي ماند. تمام دارايي هاي خانوادگي كه به او ارث رسيده است ،براي او نگهداري مي شود تا به سن قانوني برسد و اين آغاز راهي است دشوار كه او در آينده انجام مي دهد. در لحظه به لحظه زندگي بروس وين حس انتقام فوران مي كند تا جايي كه سال بعد قصد مي كند قاتل پدر و مادر خود را در دادگاه به قتل برساند كه البته كسان ديگري اين عمل را قبل از او به انجام مي رسانند. ريچن «كتي هولمز» همان همبازي قديمي به خاطر اين كار سيلي به صورت او مي زند و همين رنجش باعث مي شود تا بروس سالها از شهر و مردمش دور باشد و شرايطي متفاوت را تجربه نمايد . اما در نهايت پس از سالها از شهر و مردمش دور باشد و شرايطي متفاوت را تجربه نمايد. اما در نهايت پس از سالها برمي گردد اما نه با تصميم انتقاد او به قصد ايجاد عدالت و مبارزه با تبهكاري وارد شهر مي شود. جايي كه حتي پليس ها و پزشكانش آنچنان با تبهكارانش گره محكمي خورده اند كه نمي توان به كسي اعتماد كرد. آغاز بتمن فيلمي است كه مخاطبش را نه تنها جذب مي كند، بلكه تا حدي او را مقهور صحنه ها و فيلمبرداري و تعقيب و گريزهايش مي كند. اين فيلم يك خصوصيت ديگر هم دارد . كريستوفر نولان شايد براي نخستين بار يك فلسفه خاص را در اين چنين فيلمي تزريق كرده است. اينكه اجراي عدالت با انتقام كاملا متفاوت است و بايد سهم هر كدام را جدا ساخت. او يك مقياس كوچكتر از جهان را فرض كرده و آشفتگي هاي جهان بي در و پيكر امروز را ، و در اين شهر شلوغ يك نفر پيدا مي شود كه براي برقراري عدالت راههاي سخت را پشت سر مي گذارد، و اينجاست كه بروس وين به آغوشي پناه مي برد كه از بچگي وحشتي عظيم از آن در دل داشت. خفاش. و بروس وين مي شود بتمن و خفاشها نيروهاي تحت امر او كه در شرايط بد به كمكش مي شتابند. پس از تبديل بروس به بتمن ، كارگردان يا همان آقاي نولان به عقيده نگارنده شيطنتي كرده كه به راحتي نمي توان آن را در فيلم جست. اما اگر به چهره بروس بعد از اينكه از چهره بتمن خارج مي شود كمي توجه كني، به اين مسئله كه بروس بسيار شبيه جرج بوش، رئيس جمهوري آمريكاست خواهي رسيد و اين در نحوه صحبت و حركات چهره كريستين بيل بازيگر نقش بروس وين ديده ميشود. در حين ديدن فيلم اين احساس زياد سراغمان مي آيد كه هاليوودي ها بتمن را باز هم زنده كرده اند تا آمريكايي ها را عامل برقراري نظم جهاني، عدالت و برقراري حقوق بشر معرفي كنند و جالب اين است كه گهگاه، آلفرد به بروس گوشزد ميكند كه از قدرت فوق العاده اش نبايد در راههاي شخصي استفاده كند. بروس در راه برقراري عدالت و امنيت ياراني نيز در كنار خود دارد. يك دانشمند سياهپوست كه در كارخانه خانوادگي وين شاغل است و نقش آن را مورگان فريمن بازي مي كند و يك پيرمرد به نام آلفرد كه مباشر خانوادگي وين است و اين دو نقش بازوان بتمن را برعهده دارند، مورگان فريمن او را با تجهيزات فوق العاده اي كه مي سازد مسلح مي كند و آلفرد با راهنمايي هاي خردمندانه اي كه گهگاه به او مي دهد. در آخرين ساخته نولان ديالوگهايي رد و بدل مي شود كه بعضا عميق و قابل تامل است، به عنوان مثال جايي گفته مي شود «گذشت از عدالت، جنايتكاران را گستاخ تر ميكند» و يا مردي كه بروس را در كوهستان آموزش مي دهد به او مي گويد: تمرين در برابر خواستن هيچ نيست. در آغاز بتمن، داستان در شهري فوق تكنولوژيك اتفاق ميافتد كه بسيار شبيه نيويورك است اما چرا سعي شده كه اين شهر نيويورك معرفي نشود شايد به همين دليل باشد كه اين قصد وجود داشته كه داستان و موضوع آن به كل دنيا بسط داده شود. در شهر گاتم ـ محل وقوع داستان ـ فردي به نام فالكوني فساد و تبهكاري را آنچنان رونق داده كه حتي به ماموران قانون هم نمي توان اعتماد كرد. همه آلوده اند ، آنجا كه بتمن فالكوني را به چنگ قانون مي اندازد، افرادي از بدنه قانون او را ديوانه مي كنند و به آسايشگاه مي فرستند، تا اطلاعاتي را فاش نكند. در اثر نولان گاهي پرسوناژها ديالوگ هايي را به هم پس مي دهند، جملاتي كه مثل همان چاقوي معروف هم مي تواند جراحي كند و هم قتل صورت دهد. نولان در اثر خود بسيار به گذشته هاي انسانها پافشاري ميكند، آن سرنيزه قديمي و آن گوشي پزشكي كه بروس پدرش را معاينه مي كرده، عواملي هستند براي مفر به گذشته و آنجا كه گوشي پزشكي مي سوزد و از آن فقط بخشهاي فلزي باقي مي ماند را مي توان اصلاح خاطرات او و باقي ماندن آنچه كه بايد در ذهنش باقي بماند، فهميد.
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:6 |
تصور زندگي در يك محيط يخ بسته سرد و سياه غيرقابل درك است. همه چيز در اين دنيا از فلز است و عاري از احساس. انسانها اسير امواج عظيم درياي ارتباطند و اطلاع رساني ، همه جا صفحههاي بزرگ تلويزيون را ميتواني ببيني و به عمق اثرات تخدير كننده آن بر انسانها پي ببري. هيچ كجا از فراميني كه يك فرمانده در محفظهاي شيشه اي صادر مي كند ، نمي شود سرپيچي كرد و حتي لحظه ترديد در اجراي دستورات اين شبكه گسترده از بيم مجازات و سوزانده شدن در ذهنها نمي گنجد. شخصيت اصلي توازن « كريستين بيل» پر است از احساس، احساسي كه حتي به دليل قتل همسرش نيز منفذي را براي ابراز مجال نمييابد. در توزان مسائلي طرح مي شود كه هر روز در عصر مدرن با آنها برخورد ميكنيم. اين فيلم به دغدغههاي هميشگي انسانهاي دوران پيشرفته ميپردازد، به قدرت. هميشه سرنوشت آدمها در گروي تقابل قدرتها بوده و اين قدرت از زماني كه انسان خودش را محور اصلي زندگي در عالم دانست بدل به قانون شد. انسانها ، قانون را سرپناهي ديدند براي فرار از شر قدرتهاي اهريمني، اما چيزي نگذشت كه قانونهاي انساني در بوته عمل خود را دچار نقصهايي ديد. نقصانهايي كه به واسطه طراحي اين قوانين توسط دانش و تعقل نسبي بشر زاييده شده بود. و آنجا بود كه آنهايي كه مجريان قانون شمرده ميشدند ، گرفتار شر و غريزه گرديدند. جوامعي كه به قانون و مجريانش پناه آورده بودند، خود را اسير يك سري قدرتهاي هيولايي ديدند كه از دل حرفهاي زيبا و هدفهاي روياپردازانه بيرون زده بود. پس انسانها با قدرتهايي رو به رو گشتند كه خود به وجود آورده بودند. در اين فيلم كشوري در اوايل قرن 21 و بعد از جنگ جهاني سوم به نام ليبريا فرض شده و در آن قدرتي به وجود آمده كه نه تنها ماورايي نيست بلكه از جنس ساخته دست اهالي همان اجتماع است. جامعهاي كه همه از سايه خود نيز در هراسند و مجبور شدهاند تا به دارويي پروزيوم نام متوسل شوند، تا احساسات در وجودشان بخشكد اما زنده بمانند. در چنين جوامعي كه افراد يكدستند و بدون تفاوت. جوامعي كه تك بعدي كه فقط از يك منظر به انسان مينگرند.خطر مهلكي به شدت قدرت حاكم را تهديد ميكند، چرا كه ايمان در چنين تودههاي جمعيتي كه افراد آن نقابهاي يكسان بر چهره دارند و به زور پروزيوم خود را هماهنگ نگاه ميدارند چونان يك گوي شيشه اي شكننده است ، حتي در برابر بخشي از اپراي بتهوون كه از يك صفحه گرامافون به گوش ميرسد؛ و اين به معناي سوسوي چشمه نوري است، در تاريكي مطلق. كاملا مشابه جهان امروزي ما كه احساسات، عواطف، ريشهها و اصالت به زور پروزيومي به نام پول در آستانه سقوط به پرتگاه نابودي است. توازن با يك پلان شگفت انگيز آغاز ميشود، نمايي كه تمام آنچه در فيلم قرار است گفته شود را به اختصار بيان مي كند. گروهي به خانهاي هجوم ميبرند و پس از كشف تابلوي موناليزا، اثر مشهور لئوناردو داوينچي آن را به آتش ميكشند و اين يعني نابودي نماد احساس توسط كساني كه قدرت مطلق جامعهاي را در دست دارند. در ميانه اين فيلم در جايي كه فرزند شخصيت اصلي در مورد معرفي يكي از دوستانش كه در خفا گريه كرده به ماموران و آن شيشه عطري كه بارها ميان يك زن محكوم به ابراز احساس و شخصيت اصلي اين فيلم رد و بدل ميشود، همه گوياي وجود يك جامعه پر از احساس است كه زير سرپوش فلزي بدون احساس پنهان شده ولي در پايان اين فيلم شخصيت اصلي ( كريستين بيل) يك تنه، تبديل به برايند احساسات خفه شده يك جامعه ميشود و طغيان ميكند و به نابودي نظام خفقان آور ميانجامد. در پايان اين فيلم متوجه ميشويم كه مردي كه دستورات را صادر ميكند هم ، مدتهاست در گذشته و افرادي پشت پرده او و تصوير او را نيز دستمايه خواستههاي شيطاني خود قرار داده اند. +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:28 |
پرتاب به ميان جهنم تبليغات منفي گاهي به مراتب بيشتر از مدح و ثنا جواب مي دهد. اينكه در كشوري مثل آمريكا كه به مسائل داخلي ساير ملل هم سرك مي كشد. فيلمسازي متولد شود و از روز اول هم بنا را بر مچ گيري بگذارد و از آن هم جالب تر اينكه 60 سال هم از خدا در همان كشور عمر بگيرد. كمي تا قسمتي كنجكاوي نگارنده را قلقلك مي دهد ، با اين همه دو دوتا چهارتاي آن را به عهده شما مي گذارم و به كار خود مي پردازم. اليور استون تك ستاره اي است در ميان كارگردانان هم عصرش، دوران فيلمسازي او به اندازه يك تاريخ پر از وقايع است ،در حالي كه بيشتر كارگردانهاي امروز هاليوود با تاريخ معاصر آمريكا بيگانهاند ، او چوب آن را خورده و از آن خيانتها ديده و تقريبا عمر و جان خود را بر سر آن گذاشته است. از همين روست كه فيلم هايش مطبوعات را در مي نوردد و به آن سوي ذهنيات چندگانه راه مييابد تا طوفان و گرد و باد مقالات و مجادلات سناتورها را هم خرد كند. امر به گونهاي مسائل پيچيده اجتماعي را به فيلم هايي پرفروش و اسكاري بدل كرده و شايد به همين خاطر است كه فقط اليور استون و به دلايل ديگر استيون اسپيلبرگ و وودي آلن ، شخصيتهايي حقيقتا ملي براي سينماي آمريكا هستند. وقتي در تيتراژ يك فيلم نام اليور استون نقش ميبندد، بايد آماده يك سفر پر فراز و نشيب بود. در ميان خيل عظيم كارگردانهاي هاليوود، هيچ كس از نظر تكنيك ، فن مجادله و زندگي نامههاي شخصي به پاي استون 59 ساله نمي رسد. او در سينماي جهان ، سينماي خاص خود را دارد. سينمايي معترض. سينمايي كه عادت دارد پاي در كفش سياستمداران ايالات متحده كند. فيلم هاي استون ،آثاري نيستند كه دنيا به راحتي از كنارشان بگذرد. كارهاي استون تكان دهنده هستند و نافذ. پنچشنبه گذشته سينما يك ميزبان فيلمي از اليور استون بود كه بر اساس داستاني واقعي ساخته شده است. سالوادور فيلمي است كه قهرمان خود را از آمريكا به ال سالوادور و به ميان جنگ داخلي آن پرتاب مي كند و تصوير ناخوشايندي از دخالت آمريكا در اين كشور ارائه مي دهد. ريچارد بويل «جيمز وود» خبرنگار كهنه كار آمريكايي به دنبال خبرهاي داغ است . او با شنيدن اخبار جنگ داخلي ال سالوادور تصميم مي گيرد به همراه دوستش دكتر راك «جيم بلوشي» سفري به آن كشور بكند و ضمن خوشگذراني ،گزارشهايي هم از اين «جنگ بي اهميت چريكي» فراهم كند و پول مفتي به دست آورد. اما اين خبرنگار بدبين و بيتفاوت چنان درگير جنگ داخلي و فجايع ال سالوادور ميشود كه دچار تحول شده و از يك آدم فرصت طلب ابن الوقت تبديل به مردي واقع بين و مسئول مي شود. عاشق دختري محلي شده با او ازدواج مي كند و به زحمت سعي مي كند با او به آمريكا برگردد، اما هنگامي كه اتوبوس حامل آنها وارد خاك آمريكا مي شود، درست هنگامي كه فكر مي كنند از خطر جستهاند، ماموران اداره مهاجرت آمريكا جلوي اتوبوس را ميگيرند و همسر جوان ريچارد بويل را از او جدا ميكنند و به آن سوي مرز برميگردانند. اين تحول اخلاقي شخصيت اصلي فيلم به صورت يكي از اساسي ترين پايههاي سينماي استون در ميآيد. انتقادي كه استون از درگيري دولت و مطبوعات آمريكا در ال سالوادور ميكند، در سينماي آمريكا بيسابقه بود. سينماي سياسي و معترض هميشه زيرفشار بوده و خواهد بود. اينگونه از سينما ،در نگاه تهيهكنندگان، متهم است به ناتواني در برقراري ارتباط با مخاطب. براي تهيهكنندگان همواره حرف اول را فيلمهاي سرگرم كننده ميزنند. موج ضد روشنفكري سالهاست كه در سينماي جهان حكمراني ميكند. اندك فيلمسازاني نيز كه در آثارشان حرفي داشتهاند ،براي گفتن نيز بايد دست به عصا گام بردارند. هميشه استانهاي جذاب، پركش و قوس و سرگرم كننده عاملي شدهاند براي به تصوير كشيده شدن تحليل فيلمسازان متفكر از دنياي دور و برشان. در اوج روزه سكوتي كه «رونالد ريگان» در آمريكا گسترده بود،استون سالوادور را ميسازد، اثري كه نشان از شعور و درك سياسي فيلمسازش را گواهي ميكند. آن هم در حالي كه هاليوود، سلطان سرگرمي در سال، صدها فيلم توليد ميكند و جو سياسي و اجتماعي آمريكا ضد خارجي و بحثهاي سياسي و اجتماعي دهه 60 و 70 است و جالب اينجاست كه استون معترض هميشه هم اين چنين نبوده است و گويا خود نيز دچار تحول شده است. فيلمنامههاي او در ابتداي كارش براي سينماگران ديگر، از لحاظ سياسي بيشتر و در سمت راست طيف جا ميگيرد. در پايان بايد گفت كه استون در زمره فيلمسازان آمريكايي قرار دارد كه هيچگاه آرام ننشسته و اغلب آثار وي ، نمايش حساس ترين دوران تاريخ قرن اخير آمريكاست، فيلم هاي استون حكايت در پويا بودن سينماي معترض ميكند. سينمايي كه در نوع خود جنجالهاي فراواني به پا كرده و اغلب منتقدان و تماشاگران را به سينما ميكشاند. سالوادور همچنان هم تكان دهندهترين فيلم اليور استون است. +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:25 |
كارگردان : آكيرو كوراساوا/با بازي : توشيرو ميفونه (دكتر نايدي)، يوزو كابه ما (ياساموتو)،توتومو يامازاكي . از آن زمان كه چشم گشوده ام ، هرگاه پاي فيلم هاي سامورايي نشسته ام فقط يك نام در ذهنم تداعي شده است ، ريش قرمز !(دكتر نايدي)پزشكي كه در ژاپن اوايل قرن نوزدهم به ريش قرمز شهرت دارد . مسئول يك درمانگاه عمومي فقيرانه ، كه اگر پايش بيافتد همه را هم يك تنه حريف است .دكتر( توبورو ياساموتو) پزشكيار تحصيل كرده جديدي است كه در مورد درمان بيماران ايده هاي خود را دارد و در ابتدا از دكتر ريش قرمز نافرماني مي كند . مشروب بيش از حد مي نوشد و پوشش اش غير معمول است . اما در نهايت مي آموزد ، كه يك پزشك خوب علاوه بر بار علمي و دانش بالا احتياج به عوامل ديگري هم براي رسيدن به موفقيت دارد ، از جمله فداكاريي براي بيمارانش . در اين راه شكيبايي ريش قرمز با تجربه و درگيري عاطفي (ياساموتو) با دختر بچه 12 ساله اي به نام (اوتويو) كه اقامت در يك فاحشه خانه او را منزوي و بيمار كرده ، نقش مهمي دارند . سرانجام (ياساموتو) تصميم مي گيرد به جاي اينكه طبق توصيه والدين مرفه اش به يك بيمارستان مجهز منتقل شود ، نزد ريش قرمز بماند . يكي از مضمونهاي وحدت بخش فيلم هاي كوراساوا از همان آغاز ، فقدان عشق و غمخواري در عين نياز بشر به آنها بود و اثر آن ، شخصيتهايي تباه شده و به بن بست رسيده . آدمهايي كه بي توجهي دنياي بيرون آنان را به درون لاك يك زندگي حيواني جانفرسا رانده است ( كه نمونه كاملش ، ”واتانابه“ در ابتداي فيلم زيستن است ) يا سلامت رواني شان را زايل ساخته است (شخصيت اصلي فيلم در ترس زندگي مي كنم ) و يا در بهترين شكل آنها را به مبارزه اي تك و تنها براي وفادار ماندن به آرمانهاي خود وا داشته است (”ستسوكوهارا“ در افسوسي بر جواني مان نيست ). كوراساوا در ريش قرمز نمايشگاهي از اينگونه آدمها بر پا مي كند . يك كلينيك پر مشتري ، حكم دنياي كوچك شده اي را پيدا مي كند . ساختار روايي فيلم بر اساس ماجراهاي جداگانه اي كه بيماران از سر گذرانده و اينك تعريف مي كنند ، بنا مي شود . (تمهيد چند داستاني ، پيشتر به صورتي تعديل شده تر در ”در اعماق“ به كار رفته و بعد تر با آزادي و غرابت تمام در ”دود سكادن“ تكرار مي شود ) تماشاگر يكراست به درون ذهن بيماران هدايت مي شود و تاثير آنچه مي بيند يا مي شنود ( با تكيه كوراساوا بر نماهاي ثابت طولاني در حين اعترافهاي لفظي و استفاده استليزه از مناظر و طبيعت در ماجراهايي كه به چشم مي بينيم ) هراس آور و تكان دهنده است . فيلم ، بيماراني را تصوير مي كند كه از دست رفته اند ، هر چند كه اسرار خويش را بر ملا مي كنند . و به اين ترتيب آگاهي فزاينده اي در شخصيت اصلي فيلم به بار مي آورند . با بازگشت به محيط زندگي روزمره درمانگاه اين آگاهي را به دريافتي عميق از نياز به ديگري پيوند مي زند ( زندگي جمعي در درمانگاه آشكارا علاقه تماشاگر را در مقابل زندگي هاي پريشان و پر از آلام بيرون آن جلب مي كند ) و سر انجام به دختري مي رسد كه با تجربه كردن عشق (به پزشك جوان معالج خود) درمان مي شود و با تعميم آن ( به پسر بچه اي كه فقر خانواده اش ، او را به دزدي وا داشته ) حرف نهايي فيلم را مي زند . ميفونه در هيئت سر پرست سر سخت و مورد احترام درمانگاه ، يك سخنگوي تمام عيار براي كوراساوا است . در عين اينكه يكي از بهترين بازيهايش را طي دوره پر بار همكاري با كوراساوا ارائه مي دهد ( همكاري كه به دلايلي نامعلوم ديگر ادامه نيافت ).ريش قرمز عصاره اخلاقيات آرماني كوراساوا در طول 3 دهه فيلمسازي است . مردي كه به يك هماهنگي تام و تمام ميان نيروي جسماني و عواطف انساني رسيده است . به لطف كمال حرفه اي اش محدوديت طبقه بندي هاي اجتماعي را بر نمي تابد و درك عميق خود از ارزش انساني را پشت نقاب طنز بي رحمانه و بد خلقي گيرايش پنهان مي كند . ”يوزو كاياما“ كه اينك همان نقشي را دارد كه ميفونه 10،20 سال پيش بازي مي كرد . رابطه مراد و مريدي فيلم هاي استاد كوراساوا را با تصميم حساس نهايي اش به نقطه غايت خود مي رساند . با ريش قرمز ، دوران اميد به رستگاري انسانها ( در يك فرياد شادي به سبك سمفوني نهم بتهوون) به پايان مي رسد . با فيلم هاي بعد از هاراگيري ناموفق كوراساوا ، دوره نا اميدي ، بي پناهي و مرگ از راه مي رسد ، مرثيه هايي كه بر سرنوشت گريز ناپذير انسان سروده مي شوند . ريش قرمز ، يك فرشته است . يك فرشته محكم ، مغرور و عصباني . ريش قرمز يك شاهكار است از استادي كه جادوي نما ها و ميزانسن هايش ، هنوز كه هنوز است مسحور نموده . +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:56 | متولد سه شنبه 14 تیرماه 1356 ساعت 15:30 در بیمارستان آپادانا اهواز
تحصیل در دبستان دکتر هوشیار، مدرسه راهنمایی شاهد و دبیرستان شهدا اهواز ورود به دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز و تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی نویسندگی و کارگردانی فیلمهای کوتاه: توهم، زشت و زیبا و گلهای پارچه ای / انجمن سینمای جوان اهواز سردبیری ماهنامه دانشجویی ره آورد برنده تندیس بهترین طنز دانشجویی کشور، دیماه / 1380 عضو تحریریه بولتن جشنواره تاتر دفاع مقدس / 1382 عضو تحریریه بولتن پنجمین جشنواره تاتر ایران زمین / 1382 سردبیری هفته نامه دیدار، ضمیمه جوان روزنامه همسایه ها دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه همسایه ها یادداشت نویس گروه هنر روزنامه شرق برنده تیتر برگزیده کشور در دوازدهمین جشنواره مطبوعات / مردادماه 1384 دستیار فیلمنامه مجموعه تلویزیونی کارآگاهان / در حال پخش عضو گروه نویسندگان مجموعه تلویزیونی ترانه مادری / در حال پخش آرشیو موضوعیصفحه نخستپست الکترونیک داستان کوتاه تلویزیون سینما گفت گو ها روزنوشته ها دلتنگی هادوستان عزیز منبهروز نشانحسین محبیتئاتری هاحسن محمودیرضا آشفتهاحسان عابدیقاسم حزباویمهرانهامید نجوانپدرام فیاضیانمجتبا پورمحسن همایون قنواتی نازنین برادرانآذر اسدیاتاق 6امین آقایی ترانه علیدوستیمصطفی جلالی فخرساناز اقتصاد نیا لیلا صحرایی سعید بهداد لیدا معتمدبنفشه محمودینعیمه دوستدارمینای شهر خاموششهرام بزرگیمهدی نصیریکلاسورتیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |