تبليغاتX
سیزده

روحش شاد

 ستاره مرد سپیده دم... چو یک فرشته ماه هم...نهاده دیده برهم...میان پرنیان غنوده بود
در آخرین نگاهش...نگاه بی گناهش...سرود واپسین سروده بود...دید که من ازین پس دل در راه دیگر دارم ...به راد دیگر ، شوری دیگر در سر دارم...ز صبح روشن باید اکنون دل بردارم ، که عهد خونین با صبحی روشن تر دارم...آه...به روی او ...نگاه من نگاه او ...به راه من...فرشتگان زیبا ، به ماتم دل ما...در آسمان هم آوا...دختر زیبا ! همچون شبنم گلها...با برگ شقایق ها...بنشین بر بال باد سحر
دختر زیبا چشمان سیه بگشا...با روی بهشت آسا...بنگر خندانم بار دگر...ستاره مرد سپیده دم...چو یک فرشته ماه هم...نهاده دیده برهم...میان پرنیان غنوده بود...در آخرین نگاهش...نگاه بی گناهش...سرود واپسین سروده بود...

فردا ستاره ام را از مقابل تالار وحدت به قطعه هنرمندان می برند. میگویم ستاره ام، چون نمی خواهم خسرو شکیبایی را با کسی شریک شوم...او همیشه ستاره من خواهد بود، با آن صدای دخترکش، شانه های پهن، موهای لخت...

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:18 | 


این طلیعه تازه ترین ترانه ام است. همین!
دل نبند، به این ترانه دل نبند
به بهار بی قواره دل نبند
نگذر از کوچه حوریای زشت
به طلوع صبح فردا دل نبند
آخرش میرسه زردی خزون
میشه پرپر گل سرخ بی زبون
آسمون دلتون ابری میشه
قاصدک جون، اینه نقش فالتون

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:25 | 


این غزل را دوست دارم...تولدش بر می گردد به اواخر زمستان هشتاد و یک...آخرین نفسهای دوران دانشجویی...اولین تلاشهای فیلمنامه نویس شدن در کلاسهای ناصر تقوایی و ...

بغض مرا درون خودت چال میکنی
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
بر لحظه های زخمی من واقفی ولی
یک حادثه ضمیمه هر سال میکنی
این کوچه پشت پیچ تو بمبست می شود
تنها نرو که پرپر بی بال میکنی
خالی شدم به حجم نگاهت ولی دو پلک
بر هم نهاده چشم، مرا لال میکنی
با هم دوسیب معصیت از شاخه چیده ایم
دیگر چرا نصیب مرا کال میکنی؟
باریده ام میان دو دستت ولی شما
هر قطره را روانه غربال میکنی
در پرسه های فاصله گم می شوم و تو
من را به خاطرات خود ارسال میکنی

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:58 | 


نیستش...نمی دونم کجاس... چه میکنه...ولی می دونم که ندارمش...هیچوقت نخواستم... که تو رو با چشمات به یاد بیارم...نمی خواستم... که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم...نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... هنوزم دوست دارم...آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...تو گیر و دار...ای بابا...دل تو هیچ، حال اون خوش... ای بی مروت...دیگه دلی واسه آدم می مونه!؟ که جون دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه... بگه که هنوز زنده اس...هنوز زنده اس...هنوز زنده اس
اگه صدا...صدای منه...نفس، اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن...که دل...دل بابایی، دیگه دل نیست...دیگه دل نمیشه...نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:35 | 



 گاهی وقتا میبینی بعضی نوشته هات سالها بعد معنایی پیدا می کنن که حداقل به دل خودت میشینه. مدتیه احساس می کنم، این شعر برام عزیز شده... می خوام تقدیمش کنم به کسی که پارسال این موقع هنوز کنارم بود...اما فقط تا ۱۵ بهمن...بعدش رفت...برای همیشه رفت.
 ببخشین که این شعر خیلی زشته...

دوباره یاد تو کردم، غمم زبانه گرفت

                               طنین خاطره پرزد، دلم بهانه گرفت

مگر، به یاد دل من نشسته ای امشب؟

                               که بوی یاد تو، در بند بند خانه گرفت؟

مرا سراب، به دنیای نیستیها برد

                               ترا،  فسانه محزون این زمانه گرفت

درخت باور من، گل نمی کند دیگر

                               غم نبودن تو، در دل آشیانه گرفت

غم نبودن تو، آنچنان مرا بشکست

                               که های های دلم،  قرن را نشانه گرفت

شراره های زودرس شعر نیز می میرند

                               چنان که زهر ندامت، به آب و دانه گرفت

تو نیستی که ببینی، چگونه می سازم

                               در این قفس، که غریبه تب ترانه گرفت

 
این رو سال ۷۸ نوشتم، اولین باره که جرات می کنم...بدم کسی بخوندش!

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:23 |