تبليغاتX
سیزده - نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نیستش...نمی دونم کجاس... چه میکنه...ولی می دونم که ندارمش...هیچوقت نخواستم... که تو رو با چشمات به یاد بیارم...نمی خواستم... که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم...نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... هنوزم دوست دارم...آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...تو گیر و دار...ای بابا...دل تو هیچ، حال اون خوش... ای بی مروت...دیگه دلی واسه آدم می مونه!؟ که جون دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه... بگه که هنوز زنده اس...هنوز زنده اس...هنوز زنده اس
اگه صدا...صدای منه...نفس، اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن...که دل...دل بابایی، دیگه دل نیست...دیگه دل نمیشه...نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده  | چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:35 |