<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیزده</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/</link>
<description>با دستهایت برای دستهایم آواز بخوان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 17 Aug 2009 19:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درباره الی ...</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>دریا امشب چقده دلواپسه&lt;BR&gt;تازه فهمیده تو دنیا بی کسه&lt;BR&gt;دل دریایی داره ـ اما چه حیف&lt;BR&gt;هیشکی به داد دلش نمیرسه&lt;BR&gt;              ***&lt;BR&gt;میخواد از تنهایی بیچاره در آد&lt;BR&gt;از پس کوسه بی ایمون بر آد&lt;BR&gt;شاید این حبس قدیمی و خفه&lt;BR&gt;خیلی زود...توی همین روزا سر آد&lt;BR&gt;             ***&lt;BR&gt;دریا میخواد همزبون داشته باشه&lt;BR&gt;یه رفیق مهربون داشته باشه&lt;BR&gt;یه پری مو سیاه رو سفید&lt;BR&gt;روی ساحل پیش رو داشته باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                  این دو بخش از یک ترانه تازه اس&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یک حقیقت است</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/314fg34.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای خالی پیمان قاسم خانی در مرد دو هزارچهره حسابی به چشم می آمد. مجموعه ای که همه عناصر موفقیت را در خود داشت اما از این پس به دلیل وجود نقص ساده ای، یکی از ضعیف ترین آثار مهران مدیری به حساب خواهد آمد . عدم حضور فردی بعنوان سرپرست نویسندگان یا به زبانی دیگر یک هماهنگ کننده مورد احترام از طرف گروه نویسندگان دراین مجموعه، باعث یک نوع گسیختگی در میان اپیزودهای داستان گردید، از سوی دیگر انتخاب نه چندان موفق قصه ها گاهی باعث این گردید تا احساس کنی، قصد گروه سازنده مرد دو هزار چهره تنها و تنها تولید سریالی برای رفع تکلیف است. این مسئله در شرایطی اتفاق افتاد که مرد دو هزار چهره می توانست یکی از آثار ناب طنز این چند ساله لقب گیرد اما متاسفانه مخاطبین از تماشای چنین اثری محروم ماندند. در کمال تعجب شاهد بودیم که مجموعه در اغلب قسمتها، پای را از اندازه یک سریال معمولی و بی مزه فراتر نگذاشت! آنهم اغلب ناشی از کم مایه بودن متن قسمتها بود. اینکه نویسندگان با موضوعی که می نوشتند اصطلاحاً قاطی نشده بودند. نویسندگان قصه ها را مال خود نکرده بودند و این آفت بزرگی است که گاهی در سینما و تلویزیون ما اپیدمی می شود. اتفاقی که بعنوان مثال در اپیزود فوتبال رخ نداد و این داستان به  جذاب ترین بخش مرد دو هزار چهره بدل گردید. نویسندگان با فوتبال ایران و حاشیه هایش به خوبی آشنا بودند و توانستند آن را به خوبی پرداخت کنند، با شما شرط می بندم این پارت از داستان مرد دو هزار چهره حتی بسیار کمتراز سایر قسمتها از نویسندگان انرژی و وقت گرفته است اما تردید ندارم مثلاً درنگارش قصه جادو گر چندین برابر زحمت کشیده شده و آخر هم کار قابل اعتنایی بر روی آنتن نرفته است. گویا قرار شده بود در آخرین ساخته مدیری هر کدام از نویسندگان یک داستان را انتخاب کند و تنها یا مشترک با دیگری، سناریو نوشته شود. این مسئله باعث ایجاد پرش در میان قسمتها شده بود و مدیری تلاش می کرد آنها را به هم بچسباند. در مرد هزار چهره ویا سایر آثار پیشین قاسم خانی و مدیری، وضع به منوال دیگری بود.  تیم نویسندگان با هم درباره ماجرا ها فکر می کردند و استراکچر کلی داستان توسط گروه بدست می آمد  و در نهایت قسمت ها نوشته می شد. این نقطه برجسته آثار مدیری در مقایسه با سایر آثار طنز تلویزیون  محسوب می شد اما  جالب اینجاست که مهران مدیری از نقطه قوت همیشگی اش اینبار گزیده شد. در نهایت مدیری در مرد دو هزار چهره تلاش کرد با استفاده از بازیهای متنوع و خوب ضعف اش را بپوشاند که ظاهراً به این مهم نیز دست نیافت. &lt;BR&gt;و در آخر آنچه  که مخاطبان دو آتشه مدیری را هر شب پای مرد دو هزار چهره می نشاند، را تنها دیدار دوباره مرد با نمک محبوبشان می توان دانست، تا با تکه کلامهای با مزه همیشگی اش شاید لبخندی بر صورتشان بنشاند. ایرانیها مهران مدیری را دوست دارند، هر چند کارهای نه چندان موفقی را ارائه کند. این یک حقیقت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 12:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>شاید برای تبریک سال نو چند روزی دیر شده باشه! پنجم فروردین تازه یادم افتاده وبلاگی هم دارم که بدجوری داره متروکه میشه...دلم به حالش میسوزه اینم مثل من روزگارش سخت شده...یادش بخیر بچه که بودم این سیزده روز نوروز مث برق میگذشت و تا چشم بهم میزدی یه پیک مونده بود رو دستت و یه بعدظهر دلگیر روز سیزده بدر...دبستان که میرفتم، عید برام حال و هوای کارتون رابین هود داشت و اومدن دایی مهدی و پروشات و پانته آ از تهران به اهواز...مامانجون از چند ماه قبل عید، ماهی و میگو فریز میکرد واسه عید دایی مهدی...راهنمایی که بودم عید برام شوق ترقه درست کردن با دارت و گوگرد داشت برای چهارشنبه سوری و تکاپوی میزبانی دایی مهدی...عیدهای دوران دبیرستانم از شما چه پنهون زیاد یادم نمی یاد اما دایی مهدی که دیگه پروشات و پانته آ رو شوهر داده بود هنوز عیدها پیش ما بود...مامانجون هم بود...دانشگاه که رفتم  دایی مهدی بازنشست شده بود و به قول خودش پول بخور بخواب از بانک سپه می گرفت...مامانجون ذوق میکرد که من خیلیا رو بقول خودش رو سیا کردم و رفتم دانشگاه... و من که عاشق شده بودم، به این فکر میکردم که بالاخره این سبزه های لعنتی سیزده بدر امسال بالاخره من رو به اون میرسونن یا نه...حالا اما عیدها هیچ شباهتی به عید اونوقتا نداره...نه تلویزیون رابین هود میذاره...نه پروشات و پانته آ میان اهواز...نه با دارت و گوگرد سر کبریت ترقه درست میکنم...نه ده سالیه که مامانجون از من سراغی میگیره...نه سبزه گره زدنا جواب داد و نه دیگه دایی مهدی میاد اهواز...دایی مهدی از دو سال پیش توی قطعه 202 بهشت زهرا آروم خوابیده... عیدهای این سالها خیلی بی بخار و بیخود شدن...اَه...این پنج روز اول 88 هم انگار تموم بشو نیست...دقیقه ها و ساعتها، روی اعصابم پیاده روی میکنن اونم با چه حوصله ای...اواخر سال 87 درست مثل روزای آغازش افتضاح بود...پر از تنش و درگیری و غصه...انگار قربونش برم خدا بد فرم پا کرده تو کفش من یکی! این دایی مهدی بی معرفت هم دیگه سراغی از ما نمیگیره...سال نو مبارک</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 19:08:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشتی بر مجموعه یوسف پیامبر/آقای سلحشور، از یعقوب چه خبر؟/روزنامه اعتماد</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید، نوشتن درباره مجموعه یوسف پیامبر، آنهم پس از جنجالهایی که در ابتدای پخش این سریال به پا شد، کمی دیر باشد؛ اما معتقدم به یک اثر تلویزیونی باید کمی فرصت داد تا داستان و آدمهایش را به مخاطب بشناساند آنگاه به نقد آن نشست &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>امروز یه دوست خوب پیدا کردم...</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 20:04:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریشه</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>خاطراتت را در تنهایی کاشته ام&lt;BR&gt;هرروز &lt;BR&gt;بزرگتر&lt;BR&gt;شاخ و گلی تازه تر&lt;BR&gt;گلدان عمرم را&lt;BR&gt;فقط به خاطر تو بزرگتر می کنم&lt;BR&gt;تا ریشه هایت عمیق تر شوند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 20:38:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبادانی ها</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>حدود ساعت دوازده مقابل در مهمانسرای دانشگاه ترمز می کنم...دکتر مثل همیشه با علاقه و گرم به متصدیان محوطه مهمانسرا مشاوره می دهد که چه رنگی به درهای نرده ای مهمانسرا بزنند...مرا که می بیند، بواسطه شاغل بودنم در شهرداری، می پرسد که نظراتش را تایید می کنم؟...و من تایید می کنم...دکتر معمولا خوش سلیقه است...در موارد اندکی معمولاً به اختلاف سلیقه می رسیم...اصرار می کنم که دکتر بی خیال این در شوید، سوپر استار منتظر است... </description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 11:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتوله ها و درازها</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>این روزها که می گذرد، دیگر چند ماهی می شود که حسابی با گل و درخت و چمن قاطی شده ام؛ روی آوردن به رشته تحصیلی ارزشش را داشت. پس از سالها آرامشی عجیب بر زندگی پر تنش و زیگزاگی من حاکم کرده...&lt;BR&gt;آنهم پس از گذراندن سالی که دلهره و درگیری از قبل نوشتن دو مجموعه ترانه مادری و کاراگاهان بیش از همه سالهای زندگی فشار آورد...&lt;BR&gt;چند سال پیش وقتی کتاب کوتوله ها و درازهای ابراهیم نبوی را نگاه می کردم، هرگز گمان نمی کردم گذرم روزی به یکی از همان کوتوله ها بیافتد و اصلا اعتقادی نداشتم که چنین آدمهایی باعث آزار حداقل فردی مثل من باشند. نه این که من خیلی آدم هواس جمعی باشم، نه...اساسا زیاد به اطرافم و نگاه اطرافیان به خودم، اهمیت نمی دهم...کار خودم را می کنم...هر کس خوشش آمد، آمد...هرکس هم نه، به درک...اما درگیری های ترانه مادری و کارآگاهان، اثر عجیبی روی من گذاشت...کار که برای من تمام شد...حالم از خواندن و نوشتن بهم می خورد...پنج ماهی، همه چیز را گذاشتم کنار...کتاب و قلم و کاغذ و روزنامه و حتی این لپ تاپ لعنتی یادگار کار با کوتوله را... بی خیال...بگذریم&lt;BR&gt;پارسال روزهای خوبی هم داشت که حالا دلم برایشان تنگ می شود...یادش بخیر...پارسال همین روزها، مسئولیت گروه هنر همشهری خانواده را داشتم...خاطرات خوش سال گذشته من...در آن زمستان پر برف و سرد تهران، که میدانم امسال، خبری از آن نیست...به همکاری با جلیل اکبری صحت و حمید فرخ نژاد بر می گردد...سر انتشار ماهنامه ای که هرگز منتشر نشد...حالا پس از گذشت یکسال...سر ذوق آمده ام...دوباره می نویسم...کافکا در کرانه را دارم می خوانم...دوباره می خندم...البته انگار باید جلوی این آخری یک شاید بگذارم...  &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 05:15:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پوشه آبی شماره هشت</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>قرار نبود، خبر منتشر شود. اما انگار در میانه راه تصمیم عوض شد. فارس، ایسنا، ایرنا و چند خبرگزاری دیگر پایان توقیف هزار و چهل و دو روزه روزنامه همسایه ها را روی خروجی های خود فرستادند. گمان می کنم اهالی خانه شماره 30 خیابان بوعلی، طی یکی دو ماه آینده، در خانه ای دیگر، همسایه ها را منتشر کنند. روزنامه ای که بقول صاحب امتیازش معلوم نیست چند ژنرالش را در انتشار دوباره همراه داشته باشد. فرصتی که توقیف حدودا 2سال ونیمی روزنامه به بچه های همسایه ها داد، شرایط را برای انتشار مجدد تغییر داده، عده ای نمی توانند و تعدادی نیز نمی خواهند در انتشار دوباره همسایه شریک باشند. این مسئله به نظر من تبدیل به یکی از دغدغه های این روزهای محمدحزبایی زاده شده، اگرچه هنوز هم می تواند روی اسکلت اصلی همسایه ها حساب باز کند اما خوب می داند که این برای درآوردن همسایه ها کافی نیست...بگذریم&lt;BR&gt;حالا که سایه همسایه ها دوباره جان گرفته...خاطرات خاکستری عجیب رنگ گرفته اند...دلم خیلی هوای آن پوشه آبی رنگ شماره 8 را کرده...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 19:26:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطرتت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره</title>
<link>http://sizdah.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>شاید برای نوشتن درباره تقدیر کمی دیر شده باشه. بهرحال اگر فکر میکنین اینجوریه پس این چند خط رو نخونین، چون شرمنده، نمی تونم در موردش ننویسم. گمون هم نمی کنم برای کسی که مدتهاست به بلاگش سر نزده، تاخیر در نوشتن درباره ترانه ای باعث از دهن افتادن وبلاگش بشه! &lt;BR&gt;تقدیر بدجور احسام رو قلقلک میده. ناغافل حواسم رو می بره به خاطراتی که زندگی سالهاست برای ادامه بودنت، مجبورت کرده به اونا سر نزنی. یه مصراع از ترانه تقدیر برای من دیوانه کننده اس...با پوست و گوشت و خونم، حسش می کنم... نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که نخواین عطر یه مسافر از پیرهن یا چیزی که پیش شما جا گذاشته، بپره؟ برای من پیش اومده، هنوز یه پیرهن تا شده میون یه کیسه پلاستیکی داخل کمدم پنهون شده...خودم رو کشتم که عطر صاحبش نپره...اما آخرش پرید! بگذریم. بریم سراغ شادمهر...&lt;BR&gt;سال اول دانشجویی بود که شادمهر اومد و با مسافر چهره شد، یادش بخیر! &lt;BR&gt;به نظرم دیگه کسی تا سالها نمی تونه یه ترانه مذهبی مثل یاس رو بخونه، یاس هنوز هم پس از موندن پشت این همه سال، جذابه! پر از خاطره اس و یه دنیا احساس توش موج میزنه!&lt;BR&gt; اما چیزی نگذشت که مجبور شدم، اون موقع تو روزنامه همسایه ها برای مطلبی که به مهاجرت شادمهر عقیلی به دستم رسیده بود، تیتر بزنم که(یاسها رو فروخت، دهاتی آدم فروش) اون تیتر همون سال، تیتر برگزیده جشنواره دوازدهم مطبوعات شد. تقدیر برای من شادمهر رو زنده کرده، نمی دونم شما هم مثل من واسه دل خودتون ستاره ها رو روشن و خاموش می کنین یا نه؟ من اینجوریم؛ شادمهر رو بعد از پر پرواز خاموش کردم با اون اراجیفی که میخوند! حالا اما با تقدیر چند وقتی میشه که روشنش کردم. امیدوارم دیگه خاموش نشه، چون واقعا حیفه!&lt;BR&gt; ترانه گیرا و موسیقی بی نظیر باعث شده حتی بی توجه به کلیپ الک کارتیو که به نظر به شدت تحت تاثیر نجات سرجوخه رایان ساخته شده و اتفاقا بد هم از آب درنیومده، از تقدیر، توی این قحطی ترانه خوب، ترانه ای رو از آب دربیاره که یه چند روزی وسط این زمستون سرد، گرمتون کنه! &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sizdah&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>sizdah</dc:creator>
<guid>http://sizdah.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
