گاهی وقتا میبینی بعضی نوشته هات سالها بعد معنایی پیدا می کنن که حداقل به دل خودت میشینه. مدتیه احساس می کنم، این شعر برام عزیز شده... می خوام تقدیمش کنم به کسی که پارسال این موقع هنوز کنارم بود...اما فقط تا ۱۵ بهمن...بعدش رفت...برای همیشه رفت.
ببخشین که این شعر خیلی زشته...
دوباره یاد تو کردم، غمم زبانه گرفت
طنین خاطره پرزد، دلم بهانه گرفت
مگر، به یاد دل من نشسته ای امشب؟
که بوی یاد تو، در بند بند خانه گرفت؟
مرا سراب، به دنیای نیستیها برد
ترا، فسانه محزون این زمانه گرفت
درخت باور من، گل نمی کند دیگر
غم نبودن تو، در دل آشیانه گرفت
غم نبودن تو، آنچنان مرا بشکست
که های های دلم، قرن را نشانه گرفت
شراره های زودرس شعر نیز می میرند
چنان که زهر ندامت، به آب و دانه گرفت
تو نیستی که ببینی، چگونه می سازم
در این قفس، که غریبه تب ترانه گرفت
این رو سال ۷۸ نوشتم، اولین باره که جرات می کنم...بدم کسی بخوندش!