عیدی

حمیده پس از این همه نذر و نیاز بالاخره حامله شد. یه حبانه بزرگ گذاشتم سر چهارراه، هر روز پر آب و یخش می کردم برای عابرین. چیزی نگذشت که دسته های حبانه پر از دخیلهای سبز شد. حمیده زائید. اسم نوزاد رو گذاشتن عیدی. دیوونه بود. به قول دکترا سندرم داون، منگول. رفتم سراغ حبانه. با لگد زدم و خوردش کردم. مردم چه گناهی دارن!!

دیکتاتور

انبوه جمعیت فریاد می زد. هورا می کشید، چنان یک صدا که گویی یک نفر با صدایی هیولا سا سخن می گوید و دم از زنده باد و مرده باد می زند. پادشاه با شکوه و جلالی خیره کننده پشت تریبون قرار گرفت، پیش رویش یکسره سیاه بود از جمعیت نگاهی گذرا به جمعیت کرد و با لبخندی فاتحانه کلامش را آغاز کرد: با خبر خوشی نزد شما آمده ام. پیروز شدیم. امروز آقای جهانیم. خدا با ماست. دنیا تحت فرمان ما اداره می شود. لحن کوبنده اش جمعیت را وادار به ابراز احساسات می نمود. پادشاه اینچنین ادامه داد: ما فرمانروایان جدید این کره خاکی هستیم. ما در علم و فن به پیشرفتی دستیافته ایم که جهانیان راهی جز قرار دادن اختیار زندگی شان به ما ندارند. صحبتهایش در میان هلهله و شعارهای حمایت و تشویق ملتش گم شد. خطاب به مردمش گفت: آرام باشید و گوش کنید. از امروز هیچ قدرتی دیگر توان جنگ با ما را ندارد. باید خوش باشیم و به فردای بهتر جهان بیاندیشیم. به ناگاه صدای جیغ و فریاد جمعیت به هوا برخاست. سیلی عظیم همه چیز و همه جا را در یک چشم بهم زدن بلعید.من داشتم باغچه را آب می دادم. حواسم به لانه مورچه ها نبود.

اتحاد

ما پنج تا برادریم. بابامون همیشه دور هم جمعمون میکنه و یکی یه ترکه میده دستمون و ازمون میخواد اونا رو بشکونیم. وقتی همه مون ترکه ها رو میشکونیم اونوقت یه بسته پنج تایی ترکه رو که به هم محکم بسته بهمون میده تا بشکونیم. هر پنج تامون هرچی زور میزنیم نمیشکنه. اونوقت بابا میگه: بچه ها اگه همیشه مثل این ترکه ها با هم باشین نمی تونن بشکننتون اما اگه تنها باشین مثل اون ترکه های تنها راحت کمرتون میشکنه!
من این گفته بابا رو همیشه برای یکی از دوستام تعریف میکنم. دیروز همون دوستم یه ترکه تنها آورد و داد دستم، گفت: بشکنش. هر چی زور زدم نتونستم!

پای دموکراسی روی پوست موز

اگر اشتباه نکنم، "دموکراسی تو روز روشن" باید دومین ساخته بلند علی عطشانی باشد. اثری که با همه حاشیه هایش، مبلغ دستمزد بازیگرانش و اینکه "محمدعلی زم" را بعنوان تهیه کننده بر تیتراژ خود داشت، فیلم قابل تاملی نبود. ستاره های دیروز و امروز به مانند آلبومی پیش روی مخاطب ردیف می شوند، فقط برای اینکه محاسبان آن دنیا باید خوشگل باشند.
بر خلاف یک خطی این فیلم که به نظر جذاب می آید، آنچه در "دموکراسی تو روز روشن" مشاهده می شود، تکرار مکررات فیلمهای قبلی است؛ آنهم به شکلی آشفته که گویی عطشانی بازهم به مانند "پوست موز" کار قبلی اش، حمید فرخ نژاد را آورده، دست او را باز گذاشته تا ناجی اثرش باشد. اتفاقی که تا حدی در آن مونو لوگ معروف فرخ نژاد در این فیلم، که اتفاقا در تیزر تبلیغاتی آن نیز آمده است و به هجو یکی از مناظره های انتخابات ریاست جمهوری بر می گردد، به وقوع پیوسته است.
"دموکراسی تو روز روشن" با شدت بیشتری با معضل این چند ساله سینمای ما دست به گریبان است. فقر فیلمنامه؛ اینکه چند سالی است در سینمای کشورمان شاهد پرداخت نشدن خوب سوژه هایی جذاب هستیم. سوژه هایی که هر کدام به خودی خود توانایی خلق شاهکارهایی حداقل در سینمای ایران را دارند اما به آسانی هدر می روند. مشکل اینجاست که تهیه کنندگان شاید حاضر باشند برای قرار داد بستن با فلان ستاره، صد میلیون تومان خرج کنند اما هرگز برای قوام آمدن یک فیلمنامه سخت گیری و هزینه لازم را بکار نمی گیرند. معتقدم اگر" دموکراسی تو روز روشن" اگر مبتنی بر یک متن متوسط نیز ساخته می شد، بدون توجه به توانایی کارگردانی به نام عطشانی و تنها با حضور مدیری به نام زم، اثر خوبی از آب در می آمد.
اگر قبول داشته باشیم که سینما مترادف است با مدیریت جزییات، همان نکته ای که اغلب ما را به یاد فیلمهای علی حاتمی یا اصغر فرهادی می اندازد. آخرین ساخته عطشانی، ابداً این معنی را برای ما تداعی نمی کند.
به نظر می آید، مدت زمانی که باید صرف داستان، هدف داستان، موضوع داستان، شخصیت پردازی محکم، ایجاد درامی قوی، دیالوگهایی نافذ و در یک کلام یک فیلمنامه قوی می شد، در این فیلم خرج بستن قراردادهای هنرپیشه هایی شده است که آمده اند در ویترین این فیلم لبخندی زده اند، از سر خالی نبودن عریضه دیالوگی گفته اند و به سلامت!
نمی دانم چرا انقدر از سینمایی که به آن افتخار می کردیم دور شده ایم. انگار بر سرسره ای نشسته ایم و بسرعت به دوران حکومت فیلم فارسی های دهه سی و چهل پیش می رویم!
گمان می کنم حداقل این حق را داشته باشیم که از کسانی که باورشان داریم، فیلمهای خوب ببینیم، مگر نه!؟

درباره عصر روز دهم/ اشک ها و لبخند ها

امسال نتوانستم جشنواره را از نزدیک و در تهران پیگیری کنم. به علل گوناگون اهواز مانده ام و فیلمهای اکران شده در اینجا نیز انگیزه ای برای تماشا کردنشان در آدم بوجود نمی آورند.
با بی حالی و بر سر تفنن و البته با داشتن بلیط مهمان و شاید بیشتر به خاطر علاقه قلبی به فیلم دیدن، به سینما اکسین اهواز کشیده می شوم. تقریبا تمام دیوارها و پنجره های سینما در تسخیر پوسترهای به ارنگ ارغوان است که با ماژیک آبی روی آنها نوشته شده:"ویژه جشنواره" احساس این را دارم که برای عابرین پر تعداد خیابان سی متری، طعمه گذاشته اند. مردم را جذب می کنند و بلیت فیلم دیگری را به خوردشان می دهند.
نمی دانم خودم را جزو یکی از صید شده های این ترفند بدانم یا نه! اما این را بیشتر به حساب تقدیر می گذارم. چرا تقدیرش را الان می گویم.
بهمن 85 جشنواره بیست و پنجم، برنامه فیلمها را گرفته بودم و از آنجا که عادت ندارم و اساسا فراموش می کنم که از قبل به فکر کارت و پیش خرید بلیت باشم. برنامه ریزی کرده بودم که آنروز فیلم شبانه "امید بنکدار" را ببینم. اگر اشتباه نکنم سینما بهمن میدان انقلاب محل اکران فیلم اعلام شده بود.
وقتی رسیدم، به چندان ازدحام قابل عرضی بر نخوردم، خیلی راحت بلیت گرفتم و وارد سینما شدم. گمانم صندلی های سینما را حدود چهل نفر پر کرده بودند. وقتی تیتراژ آمد روی پرده، غرورم بدجوری به زق زدن افتاد. کلاهی که سرم رفته بود باعث شد گوشهابم داغ شود و قرمز! اما بهرحال "سفر به هیدالوی" مجتبی راعی را تا آخر تماشا کردم. فیلمی تا مغز استخوان شعاری و بیخود. از آن فیلمهایی که ارزش یکبار دیدن مجانی را هم ندارد. اثری به شدت گرفتار گنده گویی و تزویر که در برخی از صحنه ها و دیالوگها میشد حدس زد که کارگردانش را هم در میان ریاکاری های خود به سردرگمی کشانده است. یادم هست همان موقع در جایی آن را به" توبه نستوح" مخملباف شبیه دانسته بودم اگرچه توبه نستوح در حد و زمان خود در درجه بالاتری قرار داشت. بالاخره فیلم را با تحملی زجر آور تا انتها تماشا کردم. چراغ ها که روشن شد، تنها من و یک سرباز تمام جمعیت حاضر در سینما بودیم. جالب اینجای قصه بود که بعدها این فیلم به خاطر حضور کوتاه مدت" زهراامیر ابراهیمی" توقیف هم شد و خود را در جمع فیلمهای بزرگ توقیف شده سینمای ایران دید. البته به گمانم این را بیشتر باید به حساب خوش شانسی راعی نوشت تا اقبال سیاه او ...

ادامه نوشته

درباره الی ...

دریا امشب چقده دلواپسه
تازه فهمیده تو دنیا بی کسه
دل دریایی داره ـ اما چه حیف
هیشکی به داد دلش نمیرسه
              ***
میخواد از تنهایی بیچاره در آد
از پس کوسه بی ایمون بر آد
شاید این حبس قدیمی و خفه
خیلی زود...توی همین روزا سر آد
             ***
دریا میخواد همزبون داشته باشه
یه رفیق مهربون داشته باشه
یه پری مو سیاه رو سفید
روی ساحل پیش رو داشته باشه 

                                                                  این دو بخش از یک ترانه تازه اس

این یک حقیقت است

جای خالی پیمان قاسم خانی در مرد دو هزارچهره حسابی به چشم می آمد. مجموعه ای که همه عناصر موفقیت را در خود داشت اما از این پس به دلیل وجود نقص ساده ای، یکی از ضعیف ترین آثار مهران مدیری به حساب خواهد آمد . عدم حضور فردی بعنوان سرپرست نویسندگان یا به زبانی دیگر یک هماهنگ کننده مورد احترام از طرف گروه نویسندگان دراین مجموعه، باعث یک نوع گسیختگی در میان اپیزودهای داستان گردید، از سوی دیگر انتخاب نه چندان موفق قصه ها گاهی باعث این گردید تا احساس کنی، قصد گروه سازنده مرد دو هزار چهره تنها و تنها تولید سریالی برای رفع تکلیف است. این مسئله در شرایطی اتفاق افتاد که مرد دو هزار چهره می توانست یکی از آثار ناب طنز این چند ساله لقب گیرد اما متاسفانه مخاطبین از تماشای چنین اثری محروم ماندند. در کمال تعجب شاهد بودیم که مجموعه در اغلب قسمتها، پای را از اندازه یک سریال معمولی و بی مزه فراتر نگذاشت! آنهم اغلب ناشی از کم مایه بودن متن قسمتها بود. اینکه نویسندگان با موضوعی که می نوشتند اصطلاحاً قاطی نشده بودند. نویسندگان قصه ها را مال خود نکرده بودند و این آفت بزرگی است که گاهی در سینما و تلویزیون ما اپیدمی می شود. اتفاقی که بعنوان مثال در اپیزود فوتبال رخ نداد و این داستان به  جذاب ترین بخش مرد دو هزار چهره بدل گردید. نویسندگان با فوتبال ایران و حاشیه هایش به خوبی آشنا بودند و توانستند آن را به خوبی پرداخت کنند، با شما شرط می بندم این پارت از داستان مرد دو هزار چهره حتی بسیار کمتراز سایر قسمتها از نویسندگان انرژی و وقت گرفته است اما تردید ندارم مثلاً درنگارش قصه جادو گر چندین برابر زحمت کشیده شده و آخر هم کار قابل اعتنایی بر روی آنتن نرفته است. گویا قرار شده بود در آخرین ساخته مدیری هر کدام از نویسندگان یک داستان را انتخاب کند و تنها یا مشترک با دیگری، سناریو نوشته شود. این مسئله باعث ایجاد پرش در میان قسمتها شده بود و مدیری تلاش می کرد آنها را به هم بچسباند. در مرد هزار چهره ویا سایر آثار پیشین قاسم خانی و مدیری، وضع به منوال دیگری بود.  تیم نویسندگان با هم درباره ماجرا ها فکر می کردند و استراکچر کلی داستان توسط گروه بدست می آمد  و در نهایت قسمت ها نوشته می شد. این نقطه برجسته آثار مدیری در مقایسه با سایر آثار طنز تلویزیون  محسوب می شد اما  جالب اینجاست که مهران مدیری از نقطه قوت همیشگی اش اینبار گزیده شد. در نهایت مدیری در مرد دو هزار چهره تلاش کرد با استفاده از بازیهای متنوع و خوب ضعف اش را بپوشاند که ظاهراً به این مهم نیز دست نیافت.
و در آخر آنچه  که مخاطبان دو آتشه مدیری را هر شب پای مرد دو هزار چهره می نشاند، را تنها دیدار دوباره مرد با نمک محبوبشان می توان دانست، تا با تکه کلامهای با مزه همیشگی اش شاید لبخندی بر صورتشان بنشاند. ایرانیها مهران مدیری را دوست دارند، هر چند کارهای نه چندان موفقی را ارائه کند. این یک حقیقت است.

 

نوروز

شاید برای تبریک سال نو چند روزی دیر شده باشه! پنجم فروردین تازه یادم افتاده وبلاگی هم دارم که بدجوری داره متروکه میشه...دلم به حالش میسوزه اینم مثل من روزگارش سخت شده...یادش بخیر بچه که بودم این سیزده روز نوروز مث برق میگذشت و تا چشم بهم میزدی یه پیک مونده بود رو دستت و یه بعدظهر دلگیر روز سیزده بدر...دبستان که میرفتم، عید برام حال و هوای کارتون رابین هود داشت و اومدن دایی مهدی و پروشات و پانته آ از تهران به اهواز...مامانجون از چند ماه قبل عید، ماهی و میگو فریز میکرد واسه عید دایی مهدی...راهنمایی که بودم عید برام شوق ترقه درست کردن با دارت و گوگرد داشت برای چهارشنبه سوری و تکاپوی میزبانی دایی مهدی...عیدهای دوران دبیرستانم از شما چه پنهون زیاد یادم نمی یاد اما دایی مهدی که دیگه پروشات و پانته آ رو شوهر داده بود هنوز عیدها پیش ما بود...مامانجون هم بود...دانشگاه که رفتم  دایی مهدی بازنشست شده بود و به قول خودش پول بخور بخواب از بانک سپه می گرفت...مامانجون ذوق میکرد که من خیلیا رو بقول خودش رو سیا کردم و رفتم دانشگاه... و من که عاشق شده بودم، به این فکر میکردم که بالاخره این سبزه های لعنتی سیزده بدر امسال بالاخره من رو به اون میرسونن یا نه...حالا اما عیدها هیچ شباهتی به عید اونوقتا نداره...نه تلویزیون رابین هود میذاره...نه پروشات و پانته آ میان اهواز...نه با دارت و گوگرد سر کبریت ترقه درست میکنم...نه ده سالیه که مامانجون از من سراغی میگیره...نه سبزه گره زدنا جواب داد و نه دیگه دایی مهدی میاد اهواز...دایی مهدی از دو سال پیش توی قطعه 202 بهشت زهرا آروم خوابیده... عیدهای این سالها خیلی بی بخار و بیخود شدن...اَه...این پنج روز اول 88 هم انگار تموم بشو نیست...دقیقه ها و ساعتها، روی اعصابم پیاده روی میکنن اونم با چه حوصله ای...اواخر سال 87 درست مثل روزای آغازش افتضاح بود...پر از تنش و درگیری و غصه...انگار قربونش برم خدا بد فرم پا کرده تو کفش من یکی! این دایی مهدی بی معرفت هم دیگه سراغی از ما نمیگیره...سال نو مبارک

یادداشتی بر مجموعه یوسف پیامبر/آقای سلحشور، از یعقوب چه خبر؟/روزنامه اعتماد

 

شاید، نوشتن درباره مجموعه یوسف پیامبر، آنهم پس از جنجالهایی که در ابتدای پخش این سریال به پا شد، کمی دیر باشد؛ اما معتقدم به یک اثر تلویزیونی باید کمی فرصت داد تا داستان و آدمهایش را به مخاطب بشناساند آنگاه به نقد آن نشست 

ادامه نوشته

دوست

امروز یه دوست خوب پیدا کردم...

ریشه

خاطراتت را در تنهایی کاشته ام
هرروز
بزرگتر
شاخ و گلی تازه تر
گلدان عمرم را
فقط به خاطر تو بزرگتر می کنم
تا ریشه هایت عمیق تر شوند

آبادانی ها

حدود ساعت دوازده مقابل در مهمانسرای دانشگاه ترمز می کنم...دکتر مثل همیشه با علاقه و گرم به متصدیان محوطه مهمانسرا مشاوره می دهد که چه رنگی به درهای نرده ای مهمانسرا بزنند...مرا که می بیند، بواسطه شاغل بودنم در شهرداری، می پرسد که نظراتش را تایید می کنم؟...و من تایید می کنم...دکتر معمولا خوش سلیقه است...در موارد اندکی معمولاً به اختلاف سلیقه می رسیم...اصرار می کنم که دکتر بی خیال این در شوید، سوپر استار منتظر است...
ادامه نوشته

کوتوله ها و درازها

این روزها که می گذرد، دیگر چند ماهی می شود که حسابی با گل و درخت و چمن قاطی شده ام؛ روی آوردن به رشته تحصیلی ارزشش را داشت. پس از سالها آرامشی عجیب بر زندگی پر تنش و زیگزاگی من حاکم کرده...
آنهم پس از گذراندن سالی که دلهره و درگیری از قبل نوشتن دو مجموعه ترانه مادری و کاراگاهان بیش از همه سالهای زندگی فشار آورد...
چند سال پیش وقتی کتاب کوتوله ها و درازهای ابراهیم نبوی را نگاه می کردم، هرگز گمان نمی کردم گذرم روزی به یکی از همان کوتوله ها بیافتد و اصلا اعتقادی نداشتم که چنین آدمهایی باعث آزار حداقل فردی مثل من باشند. نه این که من خیلی آدم هواس جمعی باشم، نه...اساسا زیاد به اطرافم و نگاه اطرافیان به خودم، اهمیت نمی دهم...کار خودم را می کنم...هر کس خوشش آمد، آمد...هرکس هم نه، به درک...اما درگیری های ترانه مادری و کارآگاهان، اثر عجیبی روی من گذاشت...کار که برای من تمام شد...حالم از خواندن و نوشتن بهم می خورد...پنج ماهی، همه چیز را گذاشتم کنار...کتاب و قلم و کاغذ و روزنامه و حتی این لپ تاپ لعنتی یادگار کار با کوتوله را... بی خیال...بگذریم
پارسال روزهای خوبی هم داشت که حالا دلم برایشان تنگ می شود...یادش بخیر...پارسال همین روزها، مسئولیت گروه هنر همشهری خانواده را داشتم...خاطرات خوش سال گذشته من...در آن زمستان پر برف و سرد تهران، که میدانم امسال، خبری از آن نیست...به همکاری با جلیل اکبری صحت و حمید فرخ نژاد بر می گردد...سر انتشار ماهنامه ای که هرگز منتشر نشد...حالا پس از گذشت یکسال...سر ذوق آمده ام...دوباره می نویسم...کافکا در کرانه را دارم می خوانم...دوباره می خندم...البته انگار باید جلوی این آخری یک شاید بگذارم... 

پوشه آبی شماره هشت

قرار نبود، خبر منتشر شود. اما انگار در میانه راه تصمیم عوض شد. فارس، ایسنا، ایرنا و چند خبرگزاری دیگر پایان توقیف هزار و چهل و دو روزه روزنامه همسایه ها را روی خروجی های خود فرستادند. گمان می کنم اهالی خانه شماره 30 خیابان بوعلی، طی یکی دو ماه آینده، در خانه ای دیگر، همسایه ها را منتشر کنند. روزنامه ای که بقول صاحب امتیازش معلوم نیست چند ژنرالش را در انتشار دوباره همراه داشته باشد. فرصتی که توقیف حدودا 2سال ونیمی روزنامه به بچه های همسایه ها داد، شرایط را برای انتشار مجدد تغییر داده، عده ای نمی توانند و تعدادی نیز نمی خواهند در انتشار دوباره همسایه شریک باشند. این مسئله به نظر من تبدیل به یکی از دغدغه های این روزهای محمدحزبایی زاده شده، اگرچه هنوز هم می تواند روی اسکلت اصلی همسایه ها حساب باز کند اما خوب می داند که این برای درآوردن همسایه ها کافی نیست...بگذریم
حالا که سایه همسایه ها دوباره جان گرفته...خاطرات خاکستری عجیب رنگ گرفته اند...دلم خیلی هوای آن پوشه آبی رنگ شماره 8 را کرده...

عطرتت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

شاید برای نوشتن درباره تقدیر کمی دیر شده باشه. بهرحال اگر فکر میکنین اینجوریه پس این چند خط رو نخونین، چون شرمنده، نمی تونم در موردش ننویسم. گمون هم نمی کنم برای کسی که مدتهاست به بلاگش سر نزده، تاخیر در نوشتن درباره ترانه ای باعث از دهن افتادن وبلاگش بشه!
تقدیر بدجور احسام رو قلقلک میده. ناغافل حواسم رو می بره به خاطراتی که زندگی سالهاست برای ادامه بودنت، مجبورت کرده به اونا سر نزنی. یه مصراع از ترانه تقدیر برای من دیوانه کننده اس...با پوست و گوشت و خونم، حسش می کنم... نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که نخواین عطر یه مسافر از پیرهن یا چیزی که پیش شما جا گذاشته، بپره؟ برای من پیش اومده، هنوز یه پیرهن تا شده میون یه کیسه پلاستیکی داخل کمدم پنهون شده...خودم رو کشتم که عطر صاحبش نپره...اما آخرش پرید! بگذریم. بریم سراغ شادمهر...
سال اول دانشجویی بود که شادمهر اومد و با مسافر چهره شد، یادش بخیر!
به نظرم دیگه کسی تا سالها نمی تونه یه ترانه مذهبی مثل یاس رو بخونه، یاس هنوز هم پس از موندن پشت این همه سال، جذابه! پر از خاطره اس و یه دنیا احساس توش موج میزنه!
 اما چیزی نگذشت که مجبور شدم، اون موقع تو روزنامه همسایه ها برای مطلبی که به مهاجرت شادمهر عقیلی به دستم رسیده بود، تیتر بزنم که(یاسها رو فروخت، دهاتی آدم فروش) اون تیتر همون سال، تیتر برگزیده جشنواره دوازدهم مطبوعات شد. تقدیر برای من شادمهر رو زنده کرده، نمی دونم شما هم مثل من واسه دل خودتون ستاره ها رو روشن و خاموش می کنین یا نه؟ من اینجوریم؛ شادمهر رو بعد از پر پرواز خاموش کردم با اون اراجیفی که میخوند! حالا اما با تقدیر چند وقتی میشه که روشنش کردم. امیدوارم دیگه خاموش نشه، چون واقعا حیفه!
 ترانه گیرا و موسیقی بی نظیر باعث شده حتی بی توجه به کلیپ الک کارتیو که به نظر به شدت تحت تاثیر نجات سرجوخه رایان ساخته شده و اتفاقا بد هم از آب درنیومده، از تقدیر، توی این قحطی ترانه خوب، ترانه ای رو از آب دربیاره که یه چند روزی وسط این زمستون سرد، گرمتون کنه!

ترافیک در خیابانهای کاغذ سفید/ روزنامه اعتماد

خوشحالم كه در شلوغی این روزها که پس از سالها بالاخره به آرزوی دیرینه ام دستیافته ام و سرگرم نگارش اولین فیلمنامه سینمایی ام هستم، هنوز هم  دوستان عزیز روزنامه اعتماد، فرصتی مهیا می کنند تا همچنان به شغل مورد علاقه ام متصل بمانم، روزنامه نگاری، حرفه ای که پر از خاطرات خوش است برای من! 

ادامه نوشته

از حاشیه تا متن/ روزنامه اعتماد

حالا دیگر یک دهه از اولین طنزهای شبانه تلویزیون سپری شده است. آثاری که اگر درست به خاطر داشته باشم با مجموعه های هفتاد و هفت و ببخشید شمای مهران مدیری آغاز شد و به زیرآسمان شهر مهران غفوریان شکل تازه ای را تجربه کرد.
اکنون پس از حدود ده سال، روتین های شبانه طنز، دیگر در میان مخاطبان تلویزیون طرفداران پر و پا قرص خود را دارند. آثاری که گهگاه به نقطه ای از اقبال عمومی و تاثیرگذاری رسیدند که جلسات علنی مجلس شورای اسلامی را به خود اختصاص دادند. هنوز هم پس از گذشت سالها می توان ادبیات وارد شده توسط این مجموعه ها را در مکالمه عموم مردم شنید.
ادامه نوشته

ستاره مرد

روحش شاد

 ستاره مرد سپیده دم... چو یک فرشته ماه هم...نهاده دیده برهم...میان پرنیان غنوده بود
در آخرین نگاهش...نگاه بی گناهش...سرود واپسین سروده بود...دید که من ازین پس دل در راه دیگر دارم ...به راد دیگر ، شوری دیگر در سر دارم...ز صبح روشن باید اکنون دل بردارم ، که عهد خونین با صبحی روشن تر دارم...آه...به روی او ...نگاه من نگاه او ...به راه من...فرشتگان زیبا ، به ماتم دل ما...در آسمان هم آوا...دختر زیبا ! همچون شبنم گلها...با برگ شقایق ها...بنشین بر بال باد سحر
دختر زیبا چشمان سیه بگشا...با روی بهشت آسا...بنگر خندانم بار دگر...ستاره مرد سپیده دم...چو یک فرشته ماه هم...نهاده دیده برهم...میان پرنیان غنوده بود...در آخرین نگاهش...نگاه بی گناهش...سرود واپسین سروده بود...

فردا ستاره ام را از مقابل تالار وحدت به قطعه هنرمندان می برند. میگویم ستاره ام، چون نمی خواهم خسرو شکیبایی را با کسی شریک شوم...او همیشه ستاره من خواهد بود، با آن صدای دخترکش، شانه های پهن، موهای لخت...

قاصدک

این طلیعه تازه ترین ترانه ام است. همین!
دل نبند، به این ترانه دل نبند
به بهار بی قواره دل نبند
نگذر از کوچه حوریای زشت
به طلوع صبح فردا دل نبند
آخرش میرسه زردی خزون
میشه پرپر گل سرخ بی زبون
آسمون دلتون ابری میشه
قاصدک جون، اینه نقش فالتون

یادش به خیر

اینهم خاطره شد. از دوشنبه هفته گذشته که قرار شد برای جشنواره تاتر مقاوت بولتن دربیاریم، شرایط سختی رو توی هتل کاروانسرای آبادان گذروندیم. همش چند ساعته که رضا آشفته و مهدی نصیری رو همراه با فرشاد آل خمیس و احسان اسیوند بدرقه کردم اما حسابی دلم برای قدم زدن های ساعت سه و نیم چهار صبح کنار استخر هتل کاروانسرا تنگ شده، این از خصوصیات همه کارای روتینه که آدم رو به خودشون عادت میدن و با پایان یافتنشون دل آدم مثل آسمون امروز اهواز میگیره 

جیب برها به بهشت نمی روند

 

باران کوثری در نمایی از دایره زنگی

بعضی فیلمها را آدم ناخوداگاه دوست دارد. نمی دانم پدید آورندگانشان چه قاعده ای را دنبال می کنند که آثارشان این چنین به دل می نشیند. البته چندان هم دنبال سر درآوردن از این قواعد نیستم. همین که آدم در این قحطی فیلم خوب، چند دقیقه ای را لذت ببرد، برای من یکی کافی است.

ادامه نوشته

بغض

این غزل را دوست دارم...تولدش بر می گردد به اواخر زمستان هشتاد و یک...آخرین نفسهای دوران دانشجویی...اولین تلاشهای فیلمنامه نویس شدن در کلاسهای ناصر تقوایی و ...

بغض مرا درون خودت چال میکنی
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
بر لحظه های زخمی من واقفی ولی
یک حادثه ضمیمه هر سال میکنی
این کوچه پشت پیچ تو بمبست می شود
تنها نرو که پرپر بی بال میکنی
خالی شدم به حجم نگاهت ولی دو پلک
بر هم نهاده چشم، مرا لال میکنی
با هم دوسیب معصیت از شاخه چیده ایم
دیگر چرا نصیب مرا کال میکنی؟
باریده ام میان دو دستت ولی شما
هر قطره را روانه غربال میکنی
در پرسه های فاصله گم می شوم و تو
من را به خاطرات خود ارسال میکنی

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نیستش...نمی دونم کجاس... چه میکنه...ولی می دونم که ندارمش...هیچوقت نخواستم... که تو رو با چشمات به یاد بیارم...نمی خواستم... که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم...نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... هنوزم دوست دارم...آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...تو گیر و دار...ای بابا...دل تو هیچ، حال اون خوش... ای بی مروت...دیگه دلی واسه آدم می مونه!؟ که جون دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه... بگه که هنوز زنده اس...هنوز زنده اس...هنوز زنده اس
اگه صدا...صدای منه...نفس، اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن...که دل...دل بابایی، دیگه دل نیست...دیگه دل نمیشه...نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 

بهرام رادان در علی سنتوری

تمام حسرت سینمایی پارسال من به این مربوط میشد که دیدن سنتوری را در جشنواره از دست دادم. این افسوس با منع اکران فیلم برای من چند برابر شد. بارها و بارها در طول یک سال هم دست فروشهای لعنتی فیلمهایی را به اسم سنتوری به من غالب کردند، که تنها نشانشان از سنتوری فقط اسمی بود که با ماژیک روی آنها دیده می شد. اما تب سنتوری در وجودم بیشتر از این حرفها بود که از خیر تماشای آخرین ساخته داریوش مهرجویی بگذرم. ترانه های این فیلم و تیزرهایش را که گهگاه می شنیدم و می دیدم انگار داغم تازه می شد. همه اینها را که گفتم، گذشت تا پنجشنبه شب گذشته! سنتوری را از میدان آزادی خریدم(خدا منو ببخشه بابت این عمل مذبوحانه و غیر اخلاقی). نرسیده سی دی ها را چک کردم. باید باور می کردم که سنتوری را می توان آن شب دید. بالاخره می شد آن شب حظ علی سنتوری را برد ...

ادامه نوشته

سیمرغ بیمار است

حمید فرخ نژاد در پشت صحنه سفر سرخ

هوا گرمتر شده... احساس می کردم فجر بیست و ششم بتونه جشنواره خوبی از آب دربیاد اما با کنار گذاشته شدن یکسری از آثار و انتخاب برخی دیگه مشخص شد که آسمون هنوز هم همون رنگه...جالبه فیلم دایره زنگی حذف میشه و آن مرد آمد انتخاب...دیگه ببینید چه خبره...از طرفی دیگه مارلون براندوی سینمای ایران هم امسال نباید توی جشنواره باشه اونم در شرایطی که به گمانم فیلم آتشکار می تونست اون رو به سیمرغ دومش برسونه...حمید فرخ نژاد همیشه بدشانس بوده...درست به همون اندازه که بازیش تاثیر گذاره و نوشته هاش فوق العاده...حیف...مثل اینکه فیلمهای امسالش رو هم باید به به رنگ ارغوان، ارتفاع پست و چهارشنبه سوری  اضافه کرد...امسال هم فجریها نخواستن اون رو ببینن...شاید امسال فقط بشه به کنعان دل خوش کرد...یه چیز دیگه امروز شنیدم بهمن فرمان آرا هم خاک آشنا رو از جشنواره بیرون کشیده...

یاد تو


 گاهی وقتا میبینی بعضی نوشته هات سالها بعد معنایی پیدا می کنن که حداقل به دل خودت میشینه. مدتیه احساس می کنم، این شعر برام عزیز شده... می خوام تقدیمش کنم به کسی که پارسال این موقع هنوز کنارم بود...اما فقط تا ۱۵ بهمن...بعدش رفت...برای همیشه رفت.
 ببخشین که این شعر خیلی زشته...

دوباره یاد تو کردم، غمم زبانه گرفت

                               طنین خاطره پرزد، دلم بهانه گرفت

مگر، به یاد دل من نشسته ای امشب؟

                               که بوی یاد تو، در بند بند خانه گرفت؟

مرا سراب، به دنیای نیستیها برد

                               ترا،  فسانه محزون این زمانه گرفت

درخت باور من، گل نمی کند دیگر

                               غم نبودن تو، در دل آشیانه گرفت

غم نبودن تو، آنچنان مرا بشکست

                               که های های دلم،  قرن را نشانه گرفت

شراره های زودرس شعر نیز می میرند

                               چنان که زهر ندامت، به آب و دانه گرفت

تو نیستی که ببینی، چگونه می سازم

                               در این قفس، که غریبه تب ترانه گرفت

 
این رو سال ۷۸ نوشتم، اولین باره که جرات می کنم...بدم کسی بخوندش!

حقیقت را باید بر سر نیزه شناخت

ـ متحیرم از کسانی که خود تن به بندگی و اسارت داده اند اما بر حال حسینی اشک می ریزند که آزاده زیست و آزاده مرد...
ـ حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. اما افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی گفتند...
                                                                      (دو کلام از دکتر علی شریعتی)
همیشه وقتی به امشب یعنی شب عاشورا می رسم. نمی تونم بنویسم. آخه باید از کی نوشت. مگه ما چقدر حسین رو می شناسیم؟ چقدر می فهمیمش؟ ما چه می دونیم حسین واسه چی سر به بیابون گذاشت؟ واسه چی اون محشر عظیم رو به چشم دید و ذره ذره آب شد؟ واسه چی به خاک افتاد؟  دلم می گیره وقتی می بینم به اسم حسین هر کاری می کنیم اما اون به اسم خودش هرگز چیزی برای خودش و خانواده اش نخواست...دلم می گیره وقتی می بینم توی این خاک که خیلی از جووناش به اسم حسین و به عشق حسین رفتن و دیگه برنگشتن، توی یه کوچه سه تا تکیه می زنن که خودشون رو نشون بدن...دلم می گیره وقتی یه مادر پیر و می بینم که وقتی اسم پسرش میاد هنوز به سر کوچه خیره میشه،چشاش پر اشک میشه و هیچکس به جز اون چارقد گل گلی سفیدش سراغی از اشکاش نمی گیره... 
دلم میگیره وقتی یاد مادربزرگی می افتم که همیشه راس ساعت ۲ ظهر عاشورا چشاش پر اشک می شد...انگار روز عاشورا توی کربلا از نزدیک شاهد اون واقعه بوده...دلم میگره وقتی یاد دایی جانم می افتم که پارسال مثل یه همچین شبی با هم بودیم و امسال مجبورم تو قطعه ۲۰۲ بهشت زهرا تنها بذارمش...  

برای شریک کودکی هامان، کیومرث پوراحمد/ هنوز قصه می خواهیم،عمو جان

کیومرث پوراحمد،صدیقیان و شکیبایی در نمایی از پشت صحنه اتوبوس شب

یادش بخیر. کودک که بودم، مدرسه که می رفتم، دبستانی که بودم، دو یا سه ابتدایی، بقول آن روزهامان همیشه صبحانه بودم! تایم صبح مدرسه. دبستانی که بودم همیشه شبهای زمستان زود تمام می شد و تا چشمم می آمد به خواب گرم شود، صبح می رسید و غرغرهای مادرم که الان است مینی بوس مدرسه برسد و جا بمانی و...! من هنوز خواب بودم. بالاخره به زور و با هزار نک و ناله و نفرینی که به زمین و زمان و مادر بنده خدا حواله می کردم(البته بخش مربوط به مادر را در دلم می گفتم) پا می شدم و آبی به صورت می زدم. این لحظات عذاب آور برای من با صدای موسیقی متن اضطراب آور برنامه تقویم تاریخ غیر قابل تحمل تر می شد. همان موزیک time گروه پینک فلوید را می گویم. باور کنید هنوز هم وقتی به گوشم می رسد، کهیر می ریزم!

ادامه نوشته

آخ جون آدم برفی

پارک لاله،یکشنبه صبح/عکس از پدرام فیاضیان

پارک لاله، یکشنبه صبح/ عکس از پدرام فیاضیان

وای.........داره چه برفی میاد! ...ما هم که عربای دوغ ندیده از خدا خواسته، خودمون رو می انداریم وسط برف و یخ...احتمالا با این اوضاعی که امسال داره پیش میره به اسفند ماه نرسیده من یکی ریق رحمت رو سر می کشم...خلاصه وسط برفا کلی لنگ و لقد می کنیم و تنها کار مثبتمون تو یه روز فقط طراحی و اجرای یه آدم برفی ناقص الخلقه اس...القصه کلی عقده ای بازی درآوردیم، البته شاید تقصیر خودمون هم نباشه، آخه از یه شهری میایم که برف رو فقط تو کارتون اسکروچ و بلفی لیلیبیت دیدن...حالا اینا به کنار امروز یک نخل دیدیم که روش برف نشسته بود...این دیگه از اون حرفاست..یه پارادوکس درست و حسابی... روم به دیوار اما دیگه نمی تونم طاقت بیارم، باید حتما یه گوله برف بکوبم تو کله این پدی فیاضیان که این عکس بالایی رو گرفته...   

افرا زیر برف

پورشیرازی،بیضایی،زادسروند،برومند و شمسایی پس از اولین اجرای افرا به ابراز احساسات تماشاگران پاسخ می دهند

بالاخره افرا روی صحنه مشکی و یکدست تالار وحدت اجرا شد. نمی دونم چرا همیشه اسم سه نفر توی سینمای ایران یه گرمی خاصی به من میده...بیضایی، تقوایی و علی حاتمی...شاید به خاطر حس قوی ایرانی که همیشه توی آثارشون بوده، این گرما وجود آدم رو میگیره...افرا توی این روزای سرد زمستون بازهم داره حرارت میده...داره انرژی میده! میخوام به مناسبت شروع اجرای افرا یک نوشته کوتاه از بهرام بیضایی براتون بذارم...بخشی از دیباچه نوین شاهنامه رو که ایشون نوشته.                                                                                                   

ادامه نوشته