با مسعود بهبهانی نیا

 اين روزها كه نرگس در ميان خانواده هاي ايراني گرد و خاك زيادي به پا كرده و هر جا كه مي روي مجله هايي كه با عوامل اين مجموعه گفت و گو كرده اند . دست به دست مي شوند . خبري از مسعود بهبهاني نيا در مطبوعات و بين مصاحبه هايي كه با نرگسيها مي شود . نيست . دليلش هم سفر دور ودرازي است به اروپا كه ظاهرا تا يك ماه ديگر هم ادامه خواهد داشت .مسعود بهبهاني نيا . نويسنده نرگس است . خالق آدمهايي كه بيشتر از يك ماه است اعضاي لاينفك اغلب خانواده هاي ايراني شده اند . شخصيت هايي كه هر شب حدود ساعت بيست و دو و سي دقيقه انتظارشان را مي كشيم . درست كه بخواهي نگاه كني . بهبهاني نيا كار بزرگي كرده . او تنها نويسنده اي است كه خطر راه رفتن روي لبه تيغ را پذيرفته و نرگس را يك تنه نوشته است . آنها كه دستي بر قلم دارند . مي دانند براي نوشتن نود قسمت اينچنين مجموعه اي . چه پشتكار و صبر و حوصله اي بايد داشت . آشنايي من و او چند سالي قدمت دارد . آنقدر آرام است كه وقتي با او روبرو مي شوي آرامشش به تو نيز سرايت مي كند . هر وقت به دفتر كارش مي روي . پشت ميزي نشسته و انگشتهايش روي كليد هاي لپ تاپ هميشه همراهش بازي مي كنند و جالب اينكه حاصل همان بازي انگشت ها هر چند وقت يكبار از طريق يكي از شبكه هاي سيما ميهمان خانه هامان مي شود . اينبار اما براي گفت وگو با او درباره آخرين نوشته اش نرگس دست به دامان اينترنت شدم . مصاحبه اي را كه پس از اين چند سطر خواهيد خواند حاصل ثمرات مثبت ايميل ها و چت هاي متعدد ميان من و اوست .

ادامه نوشته

برای پوپک

 

 

افتاد

آنسان كه برگ

آن اتفاق زرد

مي افتد

افتاد

آنسان كه مرگ

آن اتفاق سرد

مي افتد

اما

او سبز بود و گرم كه

افتاد

(قيصر امين پور)

تراژدي نرگس . قدم به قدم پيش مي رود . روز به روز . ساعت به ساعت . مثل همان عقربه هايي كه روي تيتراژ ابتدايي مي رقصند . بي توجه به دردناكي لحظه هايي كه براي آدمها مي سازند . انگار آدمهايش ساخته نشده اند كه روي خوشي ببينند . انگار مدار فرار از ترسيدني ها به همان نقطه اول بازشان مي گرداند . اما نمي دانم چرا همه دردهايشان درد نيست . به جان . به عاطفه آدمها نمي آويزد . مثل غصه هاي شقايق

دردهاي اعظم و دغدغه هاي احسان وسمانه !

اما حكايت نسرين و نرگس از جنس ديگري است . نمي گذارند نفست آرام كارش را بكند . بيايد . برگردد . اما اولي . نسرين مثل ساير شخصيت هاي سريال پاي لرز خبرزه اي كه خورده نشسته .قدم به قدم رفته تا امروز كه ته دره تنها مانده و عاجز . اگرچه هرگز گمان نمي بردم كه نسرين آن شخصيت چندش آور روزهاي نخست (البته شايد براي من) كه خدا خدا مي كردم روزي پاي تمام رذالت هايي را كه در حق نرگس و مادرش كرد . بخورد . اين روزها اشك بياورد گوشه خيلي از چشمها يي كه ساعت ده و نيم پاي ثابت شبكه سه هستند . شايد حتي بيش تر از اوشين سالهاي دور از خانه .

اين كه داستا ن نسرين چرا اينگونه در سريال بيش از آدمهاي ديگر مورد توجه قرار گرفته به دو علت بر مي گردد . اول حس مشترك ميان او و همنسلانش در بسياري از موارد و دغدغه ها و ديگري بازي ستايش برانگيز عاطفه نوري . بايد پذيرفت كه نوري در ميان هنرپيشه هاي نرگس حديث جداگانه اي دارد . حركات چهره و بدن . نحوه اداي جملات و از همه مهمتراينكه باور كرده نسرين است . نسرين محتشم . دختري كه خسته بود از لباسهاي تكراري . خرماچپان شدن در اتوبوسهاي شركت واحد . نداشتن شهريه دانشگاه . ترحم عمو و هزار و يك چيز ديگر.

همينها بود كه خود را بازيچه دختري كرد كه در ظاهر دوستش بود . همينها بود كه خود را عاشق پسري بي چيز از طبقه مرفه ديد .بي چيز به معناي فاكتورهايي كه نسرين داشت و بهروز نه . خانواده . شخصيت . تحصيل و ...

شايد بهتر باشد اينگونه نوشت كه نسرين عاشق چيزهايي شد كه محمود شوكت داشت تا بهروز چرا كه بارها به بهروز هم خيانت كرد تا او را كه در برابر زورگويي پدر سركشي مي كرد ناچار به دام او بياندازد . دامي كه در نهايت يك قرباني داشت و آن نسرين محتشم بود . البته تا امروز.

نسرين مي خواست به دنيايي پرتاب شود كه آرزو داشت . آرزويي كه شايد به قدر يك دم هم نتوانست در آغوشش بگيرد .

اما داستان نرگس از جنس ديگري است . او عقوبت گناه ناكرده را مي كشد . اگرچه پرسوناژ او بيش از حد يك انسان واقعي خوب جلوه مي كند و بيشتر از او چهره يك قديس را مي نماياند تا آدمي كه در قرن بيست و يك زندگي مي كند . نمي دانم چرا . دائم از گوشه و كنار به گوش مي رسد كه وجه تسميه نام نرگس بر اين سريال تحت تاثير پرواز زودهنگام و غم انگيز پوپك بوده . نمي دانم از كجا اين حرف سر درآورده

اما عقيده دارم نرگس بر سر يك عهد آنهم با مادري كه تركش كرده . يك نوع حس مادري دارد در برابر نسرين ياغي . نرگس اگرچه با تعويض بازيگر با بزرگترين بد شانسيي كه يك نقش مي تواند بياورد . روبرو شده اما هنوز هم نقطه پرگار قصه است .

طبيعي است كه نقش نرگس دچار يك سكته شد البته معتقدم كه ستاره اسكندري به خوبي نقش را به اصطلاح جمع كرد . اما همين كه مخاطب او را پذيرفت . نشانه ايست از موفقيت اسكندري . چرا كه هر بازيگر دريافت و تصور شخص خود را از نقش دارد . پوپك چهره اي نوراني و معصوم به نرگس بخشيده بود و ستاره اسكندري مقاومت نرگس را ظاهر ساخت .

سريال نرگس روي ديگري از سكه شبانه هاي تلويزيوني را آشكار كرد . كاري موفق كه هرشب حدود يك ساعت روي آنتن مي رود كه برعكس نمونه هاي قبلي آن كه همگي طنز بودند . فيلمنامه دقيق و كامل داشته . بازي ها روي حساب و كتابند . كاري كه تا پيش از اين امري غير ممكن شمرده مي شد . آنهم كاري با كششها و تعليقهايي كه هر شب خيابان ها را خلوت مي كند مسئله اي كه بسياري از مجموعه هاي هفتگي نيز از ان بي بهره اند . اگر باور نداريد يك شب قيد تماشاي نرگس را بزنيد و خيابان گردي كنيد .