درباره الی ...

دریا امشب چقده دلواپسه
تازه فهمیده تو دنیا بی کسه
دل دریایی داره ـ اما چه حیف
هیشکی به داد دلش نمیرسه
              ***
میخواد از تنهایی بیچاره در آد
از پس کوسه بی ایمون بر آد
شاید این حبس قدیمی و خفه
خیلی زود...توی همین روزا سر آد
             ***
دریا میخواد همزبون داشته باشه
یه رفیق مهربون داشته باشه
یه پری مو سیاه رو سفید
روی ساحل پیش رو داشته باشه 

                                                                  این دو بخش از یک ترانه تازه اس

نوروز

شاید برای تبریک سال نو چند روزی دیر شده باشه! پنجم فروردین تازه یادم افتاده وبلاگی هم دارم که بدجوری داره متروکه میشه...دلم به حالش میسوزه اینم مثل من روزگارش سخت شده...یادش بخیر بچه که بودم این سیزده روز نوروز مث برق میگذشت و تا چشم بهم میزدی یه پیک مونده بود رو دستت و یه بعدظهر دلگیر روز سیزده بدر...دبستان که میرفتم، عید برام حال و هوای کارتون رابین هود داشت و اومدن دایی مهدی و پروشات و پانته آ از تهران به اهواز...مامانجون از چند ماه قبل عید، ماهی و میگو فریز میکرد واسه عید دایی مهدی...راهنمایی که بودم عید برام شوق ترقه درست کردن با دارت و گوگرد داشت برای چهارشنبه سوری و تکاپوی میزبانی دایی مهدی...عیدهای دوران دبیرستانم از شما چه پنهون زیاد یادم نمی یاد اما دایی مهدی که دیگه پروشات و پانته آ رو شوهر داده بود هنوز عیدها پیش ما بود...مامانجون هم بود...دانشگاه که رفتم  دایی مهدی بازنشست شده بود و به قول خودش پول بخور بخواب از بانک سپه می گرفت...مامانجون ذوق میکرد که من خیلیا رو بقول خودش رو سیا کردم و رفتم دانشگاه... و من که عاشق شده بودم، به این فکر میکردم که بالاخره این سبزه های لعنتی سیزده بدر امسال بالاخره من رو به اون میرسونن یا نه...حالا اما عیدها هیچ شباهتی به عید اونوقتا نداره...نه تلویزیون رابین هود میذاره...نه پروشات و پانته آ میان اهواز...نه با دارت و گوگرد سر کبریت ترقه درست میکنم...نه ده سالیه که مامانجون از من سراغی میگیره...نه سبزه گره زدنا جواب داد و نه دیگه دایی مهدی میاد اهواز...دایی مهدی از دو سال پیش توی قطعه 202 بهشت زهرا آروم خوابیده... عیدهای این سالها خیلی بی بخار و بیخود شدن...اَه...این پنج روز اول 88 هم انگار تموم بشو نیست...دقیقه ها و ساعتها، روی اعصابم پیاده روی میکنن اونم با چه حوصله ای...اواخر سال 87 درست مثل روزای آغازش افتضاح بود...پر از تنش و درگیری و غصه...انگار قربونش برم خدا بد فرم پا کرده تو کفش من یکی! این دایی مهدی بی معرفت هم دیگه سراغی از ما نمیگیره...سال نو مبارک

دوست

امروز یه دوست خوب پیدا کردم...

آبادانی ها

حدود ساعت دوازده مقابل در مهمانسرای دانشگاه ترمز می کنم...دکتر مثل همیشه با علاقه و گرم به متصدیان محوطه مهمانسرا مشاوره می دهد که چه رنگی به درهای نرده ای مهمانسرا بزنند...مرا که می بیند، بواسطه شاغل بودنم در شهرداری، می پرسد که نظراتش را تایید می کنم؟...و من تایید می کنم...دکتر معمولا خوش سلیقه است...در موارد اندکی معمولاً به اختلاف سلیقه می رسیم...اصرار می کنم که دکتر بی خیال این در شوید، سوپر استار منتظر است...
ادامه نوشته

کوتوله ها و درازها

این روزها که می گذرد، دیگر چند ماهی می شود که حسابی با گل و درخت و چمن قاطی شده ام؛ روی آوردن به رشته تحصیلی ارزشش را داشت. پس از سالها آرامشی عجیب بر زندگی پر تنش و زیگزاگی من حاکم کرده...
آنهم پس از گذراندن سالی که دلهره و درگیری از قبل نوشتن دو مجموعه ترانه مادری و کاراگاهان بیش از همه سالهای زندگی فشار آورد...
چند سال پیش وقتی کتاب کوتوله ها و درازهای ابراهیم نبوی را نگاه می کردم، هرگز گمان نمی کردم گذرم روزی به یکی از همان کوتوله ها بیافتد و اصلا اعتقادی نداشتم که چنین آدمهایی باعث آزار حداقل فردی مثل من باشند. نه این که من خیلی آدم هواس جمعی باشم، نه...اساسا زیاد به اطرافم و نگاه اطرافیان به خودم، اهمیت نمی دهم...کار خودم را می کنم...هر کس خوشش آمد، آمد...هرکس هم نه، به درک...اما درگیری های ترانه مادری و کارآگاهان، اثر عجیبی روی من گذاشت...کار که برای من تمام شد...حالم از خواندن و نوشتن بهم می خورد...پنج ماهی، همه چیز را گذاشتم کنار...کتاب و قلم و کاغذ و روزنامه و حتی این لپ تاپ لعنتی یادگار کار با کوتوله را... بی خیال...بگذریم
پارسال روزهای خوبی هم داشت که حالا دلم برایشان تنگ می شود...یادش بخیر...پارسال همین روزها، مسئولیت گروه هنر همشهری خانواده را داشتم...خاطرات خوش سال گذشته من...در آن زمستان پر برف و سرد تهران، که میدانم امسال، خبری از آن نیست...به همکاری با جلیل اکبری صحت و حمید فرخ نژاد بر می گردد...سر انتشار ماهنامه ای که هرگز منتشر نشد...حالا پس از گذشت یکسال...سر ذوق آمده ام...دوباره می نویسم...کافکا در کرانه را دارم می خوانم...دوباره می خندم...البته انگار باید جلوی این آخری یک شاید بگذارم... 

پوشه آبی شماره هشت

قرار نبود، خبر منتشر شود. اما انگار در میانه راه تصمیم عوض شد. فارس، ایسنا، ایرنا و چند خبرگزاری دیگر پایان توقیف هزار و چهل و دو روزه روزنامه همسایه ها را روی خروجی های خود فرستادند. گمان می کنم اهالی خانه شماره 30 خیابان بوعلی، طی یکی دو ماه آینده، در خانه ای دیگر، همسایه ها را منتشر کنند. روزنامه ای که بقول صاحب امتیازش معلوم نیست چند ژنرالش را در انتشار دوباره همراه داشته باشد. فرصتی که توقیف حدودا 2سال ونیمی روزنامه به بچه های همسایه ها داد، شرایط را برای انتشار مجدد تغییر داده، عده ای نمی توانند و تعدادی نیز نمی خواهند در انتشار دوباره همسایه شریک باشند. این مسئله به نظر من تبدیل به یکی از دغدغه های این روزهای محمدحزبایی زاده شده، اگرچه هنوز هم می تواند روی اسکلت اصلی همسایه ها حساب باز کند اما خوب می داند که این برای درآوردن همسایه ها کافی نیست...بگذریم
حالا که سایه همسایه ها دوباره جان گرفته...خاطرات خاکستری عجیب رنگ گرفته اند...دلم خیلی هوای آن پوشه آبی رنگ شماره 8 را کرده...

عطرتت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

شاید برای نوشتن درباره تقدیر کمی دیر شده باشه. بهرحال اگر فکر میکنین اینجوریه پس این چند خط رو نخونین، چون شرمنده، نمی تونم در موردش ننویسم. گمون هم نمی کنم برای کسی که مدتهاست به بلاگش سر نزده، تاخیر در نوشتن درباره ترانه ای باعث از دهن افتادن وبلاگش بشه!
تقدیر بدجور احسام رو قلقلک میده. ناغافل حواسم رو می بره به خاطراتی که زندگی سالهاست برای ادامه بودنت، مجبورت کرده به اونا سر نزنی. یه مصراع از ترانه تقدیر برای من دیوانه کننده اس...با پوست و گوشت و خونم، حسش می کنم... نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که نخواین عطر یه مسافر از پیرهن یا چیزی که پیش شما جا گذاشته، بپره؟ برای من پیش اومده، هنوز یه پیرهن تا شده میون یه کیسه پلاستیکی داخل کمدم پنهون شده...خودم رو کشتم که عطر صاحبش نپره...اما آخرش پرید! بگذریم. بریم سراغ شادمهر...
سال اول دانشجویی بود که شادمهر اومد و با مسافر چهره شد، یادش بخیر!
به نظرم دیگه کسی تا سالها نمی تونه یه ترانه مذهبی مثل یاس رو بخونه، یاس هنوز هم پس از موندن پشت این همه سال، جذابه! پر از خاطره اس و یه دنیا احساس توش موج میزنه!
 اما چیزی نگذشت که مجبور شدم، اون موقع تو روزنامه همسایه ها برای مطلبی که به مهاجرت شادمهر عقیلی به دستم رسیده بود، تیتر بزنم که(یاسها رو فروخت، دهاتی آدم فروش) اون تیتر همون سال، تیتر برگزیده جشنواره دوازدهم مطبوعات شد. تقدیر برای من شادمهر رو زنده کرده، نمی دونم شما هم مثل من واسه دل خودتون ستاره ها رو روشن و خاموش می کنین یا نه؟ من اینجوریم؛ شادمهر رو بعد از پر پرواز خاموش کردم با اون اراجیفی که میخوند! حالا اما با تقدیر چند وقتی میشه که روشنش کردم. امیدوارم دیگه خاموش نشه، چون واقعا حیفه!
 ترانه گیرا و موسیقی بی نظیر باعث شده حتی بی توجه به کلیپ الک کارتیو که به نظر به شدت تحت تاثیر نجات سرجوخه رایان ساخته شده و اتفاقا بد هم از آب درنیومده، از تقدیر، توی این قحطی ترانه خوب، ترانه ای رو از آب دربیاره که یه چند روزی وسط این زمستون سرد، گرمتون کنه!

یادش به خیر

اینهم خاطره شد. از دوشنبه هفته گذشته که قرار شد برای جشنواره تاتر مقاوت بولتن دربیاریم، شرایط سختی رو توی هتل کاروانسرای آبادان گذروندیم. همش چند ساعته که رضا آشفته و مهدی نصیری رو همراه با فرشاد آل خمیس و احسان اسیوند بدرقه کردم اما حسابی دلم برای قدم زدن های ساعت سه و نیم چهار صبح کنار استخر هتل کاروانسرا تنگ شده، این از خصوصیات همه کارای روتینه که آدم رو به خودشون عادت میدن و با پایان یافتنشون دل آدم مثل آسمون امروز اهواز میگیره 

سیمرغ بیمار است

حمید فرخ نژاد در پشت صحنه سفر سرخ

هوا گرمتر شده... احساس می کردم فجر بیست و ششم بتونه جشنواره خوبی از آب دربیاد اما با کنار گذاشته شدن یکسری از آثار و انتخاب برخی دیگه مشخص شد که آسمون هنوز هم همون رنگه...جالبه فیلم دایره زنگی حذف میشه و آن مرد آمد انتخاب...دیگه ببینید چه خبره...از طرفی دیگه مارلون براندوی سینمای ایران هم امسال نباید توی جشنواره باشه اونم در شرایطی که به گمانم فیلم آتشکار می تونست اون رو به سیمرغ دومش برسونه...حمید فرخ نژاد همیشه بدشانس بوده...درست به همون اندازه که بازیش تاثیر گذاره و نوشته هاش فوق العاده...حیف...مثل اینکه فیلمهای امسالش رو هم باید به به رنگ ارغوان، ارتفاع پست و چهارشنبه سوری  اضافه کرد...امسال هم فجریها نخواستن اون رو ببینن...شاید امسال فقط بشه به کنعان دل خوش کرد...یه چیز دیگه امروز شنیدم بهمن فرمان آرا هم خاک آشنا رو از جشنواره بیرون کشیده...

حقیقت را باید بر سر نیزه شناخت

ـ متحیرم از کسانی که خود تن به بندگی و اسارت داده اند اما بر حال حسینی اشک می ریزند که آزاده زیست و آزاده مرد...
ـ حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود. اما افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی گفتند...
                                                                      (دو کلام از دکتر علی شریعتی)
همیشه وقتی به امشب یعنی شب عاشورا می رسم. نمی تونم بنویسم. آخه باید از کی نوشت. مگه ما چقدر حسین رو می شناسیم؟ چقدر می فهمیمش؟ ما چه می دونیم حسین واسه چی سر به بیابون گذاشت؟ واسه چی اون محشر عظیم رو به چشم دید و ذره ذره آب شد؟ واسه چی به خاک افتاد؟  دلم می گیره وقتی می بینم به اسم حسین هر کاری می کنیم اما اون به اسم خودش هرگز چیزی برای خودش و خانواده اش نخواست...دلم می گیره وقتی می بینم توی این خاک که خیلی از جووناش به اسم حسین و به عشق حسین رفتن و دیگه برنگشتن، توی یه کوچه سه تا تکیه می زنن که خودشون رو نشون بدن...دلم می گیره وقتی یه مادر پیر و می بینم که وقتی اسم پسرش میاد هنوز به سر کوچه خیره میشه،چشاش پر اشک میشه و هیچکس به جز اون چارقد گل گلی سفیدش سراغی از اشکاش نمی گیره... 
دلم میگیره وقتی یاد مادربزرگی می افتم که همیشه راس ساعت ۲ ظهر عاشورا چشاش پر اشک می شد...انگار روز عاشورا توی کربلا از نزدیک شاهد اون واقعه بوده...دلم میگره وقتی یاد دایی جانم می افتم که پارسال مثل یه همچین شبی با هم بودیم و امسال مجبورم تو قطعه ۲۰۲ بهشت زهرا تنها بذارمش...  

آخ جون آدم برفی

پارک لاله،یکشنبه صبح/عکس از پدرام فیاضیان

پارک لاله، یکشنبه صبح/ عکس از پدرام فیاضیان

وای.........داره چه برفی میاد! ...ما هم که عربای دوغ ندیده از خدا خواسته، خودمون رو می انداریم وسط برف و یخ...احتمالا با این اوضاعی که امسال داره پیش میره به اسفند ماه نرسیده من یکی ریق رحمت رو سر می کشم...خلاصه وسط برفا کلی لنگ و لقد می کنیم و تنها کار مثبتمون تو یه روز فقط طراحی و اجرای یه آدم برفی ناقص الخلقه اس...القصه کلی عقده ای بازی درآوردیم، البته شاید تقصیر خودمون هم نباشه، آخه از یه شهری میایم که برف رو فقط تو کارتون اسکروچ و بلفی لیلیبیت دیدن...حالا اینا به کنار امروز یک نخل دیدیم که روش برف نشسته بود...این دیگه از اون حرفاست..یه پارادوکس درست و حسابی... روم به دیوار اما دیگه نمی تونم طاقت بیارم، باید حتما یه گوله برف بکوبم تو کله این پدی فیاضیان که این عکس بالایی رو گرفته...   

افرا زیر برف

پورشیرازی،بیضایی،زادسروند،برومند و شمسایی پس از اولین اجرای افرا به ابراز احساسات تماشاگران پاسخ می دهند

بالاخره افرا روی صحنه مشکی و یکدست تالار وحدت اجرا شد. نمی دونم چرا همیشه اسم سه نفر توی سینمای ایران یه گرمی خاصی به من میده...بیضایی، تقوایی و علی حاتمی...شاید به خاطر حس قوی ایرانی که همیشه توی آثارشون بوده، این گرما وجود آدم رو میگیره...افرا توی این روزای سرد زمستون بازهم داره حرارت میده...داره انرژی میده! میخوام به مناسبت شروع اجرای افرا یک نوشته کوتاه از بهرام بیضایی براتون بذارم...بخشی از دیباچه نوین شاهنامه رو که ایشون نوشته.                                                                                                   

ادامه نوشته

زمستون

برف در خیابان ولی عصر تهران

عجب برفی زد امروز... چه خوشگل شدن این چنارای ولیعصر... چه حالی کردیم ما...باید بریم تاتر بیضایی رو ببینیم...سفید...سفید...سفید...چه ساده گی عجیبی داره این برف...چه صداقتی...به همه به یه اندازه میرسه...وقتی میزنه همه خوشحالن...فقیر و پولدارم سرش نمیشه...مثل بهار نیست...پر از  تزویر...پر از رنگ...پر از ریا...پر از... بی خیال...خوشتون نیومد، من رو ببخشین...زمستون تن عریون باغچه زیر بارون...درختا...خدا بیامرزدش

مسافران

کاش کسی بود که جواب بغضهایم را می داد. کاش کسی می گفت که چرا کبوتران ما می سوزند. بگویم خدا چه کند فروغ را، عمریست که از قولش در گوشمان می خوانند، پرواز را به خاطر بسپار. بطری زندگیمان پر شده از شعار و شعر، شعر؟ می گویند: ما کشور گل و بلبل و شعریم، اما کبوترهایمان، کاش می شد فریاد زد:آقا جان دلم برای کبوتر تنگ است، من کبوتر را می خواهم، گور پدر هرچه پرواز است. وقتی کبوتر نیست، دیگر نیست. دیگر نیست که در این نم نم باران پاییزی زیر شاخه یکی از همین چنارها کز کند. یا بیاید پشت پنجره آشپزخانه و صورتش را بگذارد به شیشه و دل زدنش را حس کنیم. دیگر نمی تواند بین امواج آسمان شنا کند، غوص کند میان باد. دیگر برایمان فرصتی نمی ماند تا برایش خورده نان بریزیم و توک بزند در این سیاه زمستان. دلم تنگ شده، دلم خیلی هوای کبوترهای پارسال و پریسال را کرده که امسال نیستند...

روزهایی پر از فک زدن، فک زدن، فک زدن، فک زدن، فک زدن، فک زدن، فک زدن

 

یه کم همه چی قاطی شده، فیلمنامه چهار قسمت آخر سریال کارآگاهان تمام انرژیم رو می گیره، بنده خدا مسعود بهبهانی نیا سرپرست نگارش کارمون قول داده و کار هم خوب پیش نمی ره. کارآگاهان یه کم سوهان اعصاب شده و انگار نمی خواد تموم بشه. حمید لبخنده و تیم تولید هم فکر می کنم دارن قسمت سوم سریال رو می گیرن. همه اینها به کناری و قفل کردن مخ پوک من روی دو قسمت ۱۵و۱۶ از یه طرف دیگه داره ...

ادامه نوشته