بغض

این غزل را دوست دارم...تولدش بر می گردد به اواخر زمستان هشتاد و یک...آخرین نفسهای دوران دانشجویی...اولین تلاشهای فیلمنامه نویس شدن در کلاسهای ناصر تقوایی و ...
بغض مرا درون خودت چال میکنی
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
بر لحظه های زخمی من واقفی ولی
یک حادثه ضمیمه هر سال میکنی
این کوچه پشت پیچ تو بمبست می شود
تنها نرو که پرپر بی بال میکنی
خالی شدم به حجم نگاهت ولی دو پلک
بر هم نهاده چشم، مرا لال میکنی
با هم دوسیب معصیت از شاخه چیده ایم
دیگر چرا نصیب مرا کال میکنی؟
باریده ام میان دو دستت ولی شما
هر قطره را روانه غربال میکنی
در پرسه های فاصله گم می شوم و تو
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 18:58 توسط محمدرضا خالقی زاده
|