بغض

این غزل را دوست دارم...تولدش بر می گردد به اواخر زمستان هشتاد و یک...آخرین نفسهای دوران دانشجویی...اولین تلاشهای فیلمنامه نویس شدن در کلاسهای ناصر تقوایی و ...

بغض مرا درون خودت چال میکنی
من را به خاطرات خود ارسال میکنی
بر لحظه های زخمی من واقفی ولی
یک حادثه ضمیمه هر سال میکنی
این کوچه پشت پیچ تو بمبست می شود
تنها نرو که پرپر بی بال میکنی
خالی شدم به حجم نگاهت ولی دو پلک
بر هم نهاده چشم، مرا لال میکنی
با هم دوسیب معصیت از شاخه چیده ایم
دیگر چرا نصیب مرا کال میکنی؟
باریده ام میان دو دستت ولی شما
هر قطره را روانه غربال میکنی
در پرسه های فاصله گم می شوم و تو
من را به خاطرات خود ارسال میکنی

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نیستش...نمی دونم کجاس... چه میکنه...ولی می دونم که ندارمش...هیچوقت نخواستم... که تو رو با چشمات به یاد بیارم...نمی خواستم... که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم...نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... هنوزم دوست دارم...آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...تو گیر و دار...ای بابا...دل تو هیچ، حال اون خوش... ای بی مروت...دیگه دلی واسه آدم می مونه!؟ که جون دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه... بگه که هنوز زنده اس...هنوز زنده اس...هنوز زنده اس
اگه صدا...صدای منه...نفس، اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن...که دل...دل بابایی، دیگه دل نیست...دیگه دل نمیشه...نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...