درباره روز سوم

  روز سوم به رغم ایرادهای فراونی که داشت یک جور به دل می نشست. کاش لطفی آن جمله آخر را که بر تیتراژ نشست نمی گفت. برای من که حداقل چهار سال جنگ را با پوست و خونم تجربه کرده ام. برای من که خوزستانیم و اتفاقا خانه مان کنار یک سکوی پرتاب موشک بود. برای من که جان دادن دوست هم میز و نیمکتی ام را در میدان راه آهن اهواز دیده ام. برای من که کلاسم بجای شیشه های پنجره اش گونی های ماسه داشت. قابل باور نیست که کسی بگوید در شهری که نیمی از آن دست دشمن است. چگونه می شود چاقو بر داشت و به دنبال انتقامی رفت که هنوز جرمش ثابت نشده!جاهایی از کار لطیفی مثل صحنه گلوله خوردن و کشته شدن رسول مرا به گریه انداخت. طنز کلامی و موقعیت خوبی به اجرا درآمده بود. در روز سوم عشق موج می زد. در روز سوم حتی لودگی جوانان خرمشهری نشان از عشق و شهامت می داد. یک جور حال غریب! آقای لطیفی کارتان قابل تقدیر بود اما سئوالی از شما دارم! اگر شما و خواهرتان در موقعیت ابتدایی رضا و سمیره قرار بگیرید او را چال می کنید؟ خسته نباشید آقای لطیفی.  روز سوم به رغم ایرادهایی که از آن گرفتم به دلم نشست!

درباره آخرالزمان

 

برای هر ایرانی یه افتخاره که نام یه هموطن رو در کنار یکی از بزرگترین هالیوودی ها

 یعنی مل گیبسون می بینه. اونم بعنوان نویسنده و  تهیه کننده فیلمی پر سر و صدا

مثل آپوکالیپتو! اما به نظر من آپوکالیپتو میتونه ضعیف ترین اثر گیبسون لقب بگیره چون

فقط نماهای عظیم و پر کبکبه فیلمهای مل گیبسون رو میشد در اون دید.

اگر صحنه تعقیب و گریز انتهایی فیلم رو دیده باشین. متوجه میشین که درباره چی حرف می زنم!  

درباره پرچم پدران ما

 

دارم خودم رو عادت می دم به کم نوشتن درباره فیلم یا بهتر بگم گزیده گویی درباره یک اثر

اما اعتراف می کنم درباره آخرین اثر کلینت ایستوود خیلی میشه حرف زد و نوشت.

ولی گمان می کنم هیچ جمله ای قادر نیست به خوبی دیالوگ ابتدایی فیلم تمام و کمال

جان مطلب رو ادا کنه! نمی دونم شما با من موافق هستین یا نه؟

هر کله خری فکر میکنه میدونه جنگ چیه. مخصوصا اونایی که هیچوقت توی جنگ نبودن!

به هر حال مفهوم جنگ خیلی ساده اس. یه کار اشتباه!

مدتیه دائم به خودم میگم. چی میشد ما هم به جایی می رسیدیم. خوش بودیم و چندان هم فرقی

نداشت که مثل گاو یا خر از کجای دنیا بیایم تو و از کجاش بزنیم به چاک جاده آخرت!

راستی این بنده خدا خر بیچاره چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شده که ما حماقتای خودمون رو میندازیم

گردنش! حاضرم سر هر چی بگین شرط ببندم که از خیلی از ما جماعت مدرن که فقط تا نوک دماغمون

رو می بینیم انسان تره!

درباره سالهای برف و بنفشه

 

وقتی نام سعید سلطانی را بر تیتراژ ابتدایی یک مجموعه می بینی کمی با احتیاط بیشتر

دست به قلم می بری. کارگردانی که مجموعه های پر بیننده ای را مثل پس از باران

 و خانه ای در تاریکی در کارنامه خود دارد قابل احترام است. اما حکایت در آخرین ساخته او

سالهای برف و بنفشه از قرار دیگری است. گویا در این بلبشوی ساخت و ساز فیلمفارسی های

مدرن که امروزه رسانه ملی به خورد مخاطب زبان بسته خود می دهد سلطانی هم چندان بدش 

نمی آید که چند میلیونی به جیب بزند. سالهای برف و بنفشه مثل بسیاری از تولیدات تلویزیون

برای متفاوت کردن روایت عشق دو دختر به یک پسر همه چیز تمام و کمال که گویا از آسمان نازل

شده است و اتفاقا چشمهای زاغی نیز دارد دست به دامان فساد وابستگان رژیم سابق شده است.

سالهای برف و بنفشه اثری است نازل از کسی که می تواند ساخته های بزرگی داشته باشد.

همین.