داستان کوتاه / پنجره ای که پرده نداشت
زق مي زد. مي سوخت و نمي سوخت . زق مي زد. سياهي چشمانش كه بالا رفت ابرها را ديد كه مثل پنبه اي كه با زور به بطري بچپانند ، مي آمدند روي هم تا هوا را سنگين تر كنند و به باريدن نزديك . از وقتي كه مادرش مرده بود ، انگار كه يك بادكنك گذاشته اند توي گلويش و هي باد مي كنند ، هي باد مي كنند ، هي باد مي كنند تا بتركد ، اما نمي تركيد . دوست داشت ببارد اين باران . وحشي ببارد. از هم قبيله هايش هم وحشي تر .
ادامه نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 16:2 توسط محمدرضا خالقی زاده
|