داستان کوتاه /            پنجره ای که پرده نداشت

زق مي زد. مي سوخت و نمي سوخت . زق مي زد. سياهي چشمانش كه بالا رفت ابرها را ديد كه مثل پنبه اي كه با زور به بطري بچپانند ، مي آمدند روي هم تا هوا را سنگين تر كنند و به باريدن نزديك . از وقتي كه مادرش مرده بود ، انگار كه يك بادكنك گذاشته اند توي گلويش و هي باد مي كنند ، هي باد مي كنند ، هي باد مي كنند تا بتركد ، اما نمي تركيد . دوست داشت ببارد اين باران . وحشي ببارد. از هم قبيله هايش هم وحشي تر .

ادامه نوشته

داستان کوتاه/سایه کهور

سفيد شده بود . درها بسته شد . رفت . بردنش .تا دو و سه ابتدايي با هم بوديم در مدرسه بوعلي . با آن قد كوتاه از بس دركوچه با پاهاي برهنه دنبال يك توپ دو پوسته دويده بود . آفتابسوخته شده بود . اصلا نمي فهميديم كي درس مي خواند لا مذهب .همه نمراتش بالاي هجده بود . آخرين بار كه ديدمش . نشسته بود لب جدول پياده روي كوچه . دستهايش را دور زانوهايش گره زده بود و زل زده بود به آسفالت داغ . باد مي زد به كهور بالاي سرش و انگار سايه كهور برايش دست تكان مي داد . با شست هاي سياه و پهن و كبره بسته اش بازي مي كرد . عين قيچي بالا و پايينشان مي كرد .
ادامه نوشته