عیدی
حمیده پس از این همه نذر و نیاز بالاخره حامله شد. یه حبانه بزرگ گذاشتم سر چهارراه، هر روز پر آب و یخش می کردم برای عابرین. چیزی نگذشت که دسته های حبانه پر از دخیلهای سبز شد. حمیده زائید. اسم نوزاد رو گذاشتن عیدی. دیوونه بود. به قول دکترا سندرم داون، منگول. رفتم سراغ حبانه. با لگد زدم و خوردش کردم. مردم چه گناهی دارن!!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:25 توسط محمدرضا خالقی زاده
|