نقدی بر شبهای برره

اينكه برره كجاست و برره اي ها كيستند ؟ هفته هاست بر مليونها زبان ايراني در گردش است و تا آنجا پيش رفته كه سياست مردان ايراني را نيز به خود دچار مي بيند و بدل به عرصه اي براي تاخت و تاز اينان از هر گروه و قشر و جناحي شده است . اما آيا شبهاي برره آنچنان حادثه بزرگي است كه بيانيه ها و اعتراضات و تكذيبيه هايش بخشهايي از خبر سراسري سيما را به خود اختصاص دهد ؟

آيا اثري را كه ”مهران مديري“ و همكارانش هر شب به خانه هامان مي آورند ، در جامعه اي كه از هر لحاظ دچار فقر و كمبودهاي فرهنگي است تا اين اندازه مي تواند مسئله ساز باشد ، علامت سئوال بزرگي را به ذهنها تحميل مي كند .

مدتهاست ، عادت كرد ايم كه عده اي هر گاه مجموعه اي يا اثري را برمذاق خود گوارا نمي يابند ، آن را به گرز بد آموزي برانند و آنگاه كه انگشت بر نقاط دردناك يك جامعه چه از لحاظ فرهنگي ، سياسي و اقتصادي گذارده شده ، به جاي فكري به حال درمان درد ، انگشت را قطع مي كنند !

درست همان مسئله اي كه سالهاست گريبان جامعه ورزش كشورمان را نيز در چنگالهايش دارد و روزنامه نگاران آن عرصه را چنان معرفي مي شوند ، كه گويي افرادي بي وطن و مزدورند .

آري ، ”مديري“ براي چندمين بار واين دفعه آشكار و بي پرده تر مسائل را مي گويد ، آنچنان كه ابدا لازم به كنار زدن لايه هاي رويي آن نيست . او هنگامي كه پاورچين و نقطه چين را هم مي ساخت ، اينچنين كشاكشي را البته به مراتب ضعيفتر را تجربه كرده بود و در پاسخ به اين نكته اشاره داشت كه تيغ تيز طنز را هر كسي تاب نمي آورد و مديري در عمل و در پيشگاه مردم اظهار كرد كه آماده هر گونه عواقبي است .

اين بار اما ”مهران مديري “ تيغي به دست دارد تيز تر از هميشه و بي محابا به مسائلي پرداخته كه در جامعه ما موج مي زند ، هر چند كه عده اي نمي بينند يا نمي خواهند كه ببينند ! ”شبهاي برره“ قصد تلنگر زني دارد ، اما برخي توان تحمل تلنگري را نيز ندارند و خود راشكننده مي بينند ، عده اي از بازيگران عرصه سياست ، دعواهاي زرگري برره اي ها را بسيار شبيه به درگيريهاي جناحي خويش مي پندارند ، مردان اقتصاد كلكهاي ” زن پارچه فروش“ را كنايه اي از بيماري مزمن اقتصادي كشور يافته اند و دولتمردان پاچه خواريهاي ” جان نثار “ را تملق هاي رايج براي يك شبه طي كردن راههاي صد ساله در ادارات و ميان كارمندان مي دانند . آنها كه ”كيانوش استقرار زاده“ را به عنوان المان روزنامه نگاران ، خبرنگاران و اهالي فرهنگ كشور پذيرفته اند ، تيرشان را به نشانه اي صحيح زده اند ، چرا كه برخورد هايي كه در برره با ”كيانوش“ مي شود هماني است كه با روزنامه نگاران و خبرنگاران مي شود ، حتي از نوع صدا و سيمايي اش .

تملق ، غيبت ، وضع نا بسامان بهداشت و درمان و آداب و رسومي كه نه در شرع جايي دارند و نه در عرف ولي در كشور ما بر آن پا فشاري بوده ، هست و خواهد بود و درست براي اصلاح آن بايد از جايي استارت زد كه مديري و سيماي جمهوري اسلامي آن را آغاز كرده اند و اين لهجه و گويش يكي از معدود راههايي است كه مي توان دست به دامان آن شد . تا به راحتي بسياري نقصانها را بر زبان آورد و اين انتقاد ها و مخالفتها كه از سوي گروهها و افرادي خاص صورت گرفته ، خواسته يا نا خواسته بر اين مسئله صحه مي گذارند .

اينكه برره اي ها به نوعي تمام وقايع مهم تاريخي را به اقسام الطرق به خود بر مي گردانند و بي وقفه به گذشته ها و پدران خود مي بالند ، اينكه برره تنها وابسته به يك محصول ”نخود“ است و آنهم بي آنكه لحظه اي تلاش كنند به دست مي آيد . اينكه نخود در تمام مسائل روزانه برره ايها ريشه دوانيده ، اينكه مرغ همسايه ”فسا“ براي اهالي برره غاز است .

 اينكه بهره اي كه اينان از تاريخشان برده اند نقش و نگارهايي است كه بر خشت وگل بناها حك شده ، اينكه تنديس ”بز“ در ميدان اصلي برره را نمادي از ساده لوحي و بي تفاوتي مي دانيم كه مدتهاست گريبانمان را گرفته يا شهوت

دنيوي رسوخ كرده در ميان تار و پود زندگي هامان و حتي نام هايي كه براي كاركترها بر گزيده شده ، همه و همه نشانه آن است كه مديري و همكارانش اين بار با چشماني كاملا باز و دانسته كارشان را آغاز و ادامه مي دهند .

نقطه عكس بسياري از روتين هاي شبانه اي كه پخش مي شوند فقط و فقط به قصد پر كردن بي هدف دقايق واپسين شبها ، مي آيند و مي روند . ”شبهاي برره“ همان مسيري را طي مي كند كه يك اثر كمدي بايد برود ، سعي در جذب مخاطب ، خنداندن و حفظ مخاطب و در نهايت انتقال مفاهيمي كه در افكار نويسنده و كارگردان مي جوشد .

مطالبي كه در بالا آمد به اين معنا نيست كه مديري كاري بي نقص را راهي گيرنده هاي خانگي ما كرده ، شايد در مدرسه اي هم دانش آموزي به دليل تقليد از دعواهاي برره اي ها صدمه نيز ديده باشد و اين را هم بايد قبول داشت كه رسانه ها سهم بسزايي در تاثير گذاردن بر جامعه دارند ، اما اين را هم نبايد از ياد برد كه 95 درصد از وقت كودكان در اختيار خانواده ها ، مدرسه و دهها بخش و اداره و ارگان و كانونهايي است كه قرار است آموزش دهند و تاثير مثبت بگذارند و بسيار ساده لوحانه است اگر خانواده و نقش تربيتي آن را كمتر از رسانه در نظر بگيريم و البته اين را نيز به انبوهي از مجموعه ها و برنامه هاي آموزنده اي كه از رسانه در طول سال ارائه مي گردد ، اضافه كنيد .

شبهاي برره مجموعه اي است كه نام دو تن از كساني را در راس هرم توليدي خود مي بيند كه از موفق ترين هاي سينما وسيماي كمدي ايران در دهه اخير به حساب مي آيند ، مهران مديري و پيمان قاسم خاني . اين دو پر داخت خوب شخصيتها را كه تك تك نمادهايي هستند براي سخن گفتن بخشي از جامعه ما را با بازي خوب اغلب هنرپيشه هاي اين مجموعه در هم آميخته اند تا يكي از بهترين طنزهاي شبانه تلويزيوني را شاهد باشيم . داستان در اين مجموعه اگر چه گاهي اسير بداهه گويي نيز مي شود اما بي شك قوي است و توانا . جاي پاي محكمي كه مديري و قاسم خاني براي خود ساخته اند ، به راحتي از بين نخواهد رفت و انتقاد هاي گهگاه و كور كورانه اي كه طبق معمول در كشور ما بيشتر بر پايه حب و بغض هاست ، اين جاي پا را محكم تر از قبل خواهد كرد .

امروزه شايد بسياري از كساني كه كه شبها پاي زندگي برره اي ها مي نشينند ، به خوبي دريافته باشند كه برره كجاست ، اما اينكه ، آن را به زبان بياورند شايد كار آساني نباشد . فرهنگ ، زبان و حركات برره اي ها ديگر بخشي از زندگي روزمره ما شده ، مسئله اي كه براي يك مجموعه تلويزيوني به آساني به دست نمي آيد ، مگر اينكه براي ما قابل لمس و باور كردني باشد . و اين را هيچكس جز مخاطبان نمي توانند گواهي دهند .

نقدی بر ریش قرمز

 

كارگردان : آكيرو كوراساوا/با بازي : توشيرو ميفونه (دكتر نايدي)، يوزو كابه ما (ياساموتو)،توتومو يامازاكي .

از آن زمان كه چشم گشوده ام ، هرگاه پاي فيلم هاي سامورايي نشسته ام فقط يك نام در ذهنم تداعي شده است ، ريش قرمز !(دكتر نايدي)پزشكي كه در ژاپن اوايل قرن نوزدهم به ريش قرمز شهرت دارد . مسئول يك درمانگاه عمومي فقيرانه ، كه اگر پايش بيافتد همه را هم يك تنه حريف است .دكتر( توبورو ياساموتو) پزشكيار تحصيل كرده جديدي است كه در مورد درمان بيماران ايده هاي خود را دارد و در ابتدا از دكتر ريش قرمز نافرماني مي كند . مشروب بيش از حد مي نوشد و پوشش اش غير معمول است . اما در نهايت مي آموزد ، كه يك پزشك خوب علاوه بر بار علمي و دانش بالا احتياج به عوامل ديگري هم براي رسيدن به موفقيت دارد ، از جمله فداكاريي براي بيمارانش .

در اين راه شكيبايي ريش قرمز با تجربه و درگيري عاطفي (ياساموتو) با دختر بچه 12 ساله اي به نام (اوتويو) كه اقامت در يك فاحشه خانه او را منزوي و بيمار كرده ، نقش مهمي دارند . سرانجام (ياساموتو) تصميم مي گيرد به جاي اينكه طبق توصيه والدين مرفه اش به يك بيمارستان مجهز منتقل شود ، نزد ريش قرمز بماند .

يكي از مضمونهاي وحدت بخش فيلم هاي كوراساوا از همان آغاز ، فقدان عشق و غمخواري در عين نياز بشر به آنها بود و اثر آن ، شخصيتهايي تباه شده و به بن بست رسيده . آدمهايي كه بي توجهي دنياي بيرون آنان را به درون لاك يك زندگي حيواني جانفرسا رانده است ( كه نمونه كاملش ، ”واتانابه“ در ابتداي فيلم زيستن است ) يا سلامت رواني شان را زايل ساخته است (شخصيت اصلي فيلم در ترس زندگي مي كنم ) و يا در بهترين شكل آنها را به مبارزه اي تك و تنها براي وفادار ماندن به آرمانهاي خود وا داشته است (”ستسوكوهارا“ در افسوسي بر جواني مان نيست ).

كوراساوا در ريش قرمز نمايشگاهي از اينگونه آدمها بر پا مي كند . يك كلينيك پر مشتري ، حكم دنياي كوچك شده اي را پيدا مي كند . ساختار روايي فيلم بر اساس ماجراهاي جداگانه اي كه بيماران از سر گذرانده و اينك تعريف مي كنند ، بنا مي شود . (تمهيد چند داستاني ، پيشتر به صورتي تعديل شده تر در ”در اعماق“ به كار رفته و بعد تر با آزادي و غرابت تمام در ”دود سكادن“ تكرار مي شود ) تماشاگر يكراست به درون ذهن بيماران هدايت مي شود و تاثير آنچه مي بيند يا مي شنود ( با تكيه كوراساوا بر نماهاي ثابت طولاني در حين اعترافهاي لفظي و استفاده استليزه از مناظر و طبيعت در ماجراهايي كه به چشم مي بينيم ) هراس آور و تكان دهنده است . فيلم ، بيماراني را تصوير مي كند كه از دست رفته اند ، هر چند كه اسرار خويش را بر ملا مي كنند .

و به اين ترتيب آگاهي فزاينده اي در شخصيت اصلي فيلم به بار مي آورند . با بازگشت به محيط زندگي روزمره درمانگاه اين آگاهي را به دريافتي عميق از نياز به ديگري پيوند مي زند ( زندگي جمعي در درمانگاه آشكارا علاقه تماشاگر را در مقابل زندگي هاي پريشان و پر از آلام بيرون آن جلب مي كند ) و سر انجام به دختري مي رسد كه با تجربه كردن عشق (به پزشك جوان معالج خود) درمان مي شود و با تعميم آن ( به پسر بچه اي كه فقر خانواده اش ، او را به دزدي وا داشته ) حرف نهايي فيلم را مي زند .

ميفونه در هيئت سر پرست سر سخت و مورد احترام درمانگاه ، يك سخنگوي تمام عيار براي كوراساوا است . در عين اينكه يكي از بهترين بازيهايش را طي دوره پر بار همكاري با كوراساوا ارائه مي دهد ( همكاري كه به دلايلي نامعلوم ديگر ادامه نيافت ).ريش قرمز عصاره اخلاقيات آرماني كوراساوا در طول 3 دهه فيلمسازي است . مردي كه به يك هماهنگي تام و تمام ميان نيروي جسماني و عواطف انساني رسيده است .

به لطف كمال حرفه اي اش محدوديت طبقه بندي هاي اجتماعي را بر نمي تابد و درك عميق خود از ارزش انساني را پشت نقاب طنز بي رحمانه و بد خلقي گيرايش پنهان مي كند . ”يوزو كاياما“ كه اينك همان نقشي را دارد كه ميفونه 10،20 سال پيش بازي مي كرد . رابطه مراد و مريدي فيلم هاي استاد كوراساوا را با تصميم حساس نهايي اش به نقطه غايت خود مي رساند . با ريش قرمز ، دوران اميد به رستگاري انسانها ( در يك فرياد شادي به سبك سمفوني نهم بتهوون) به پايان مي رسد .

با فيلم هاي بعد از هاراگيري ناموفق كوراساوا ، دوره نا اميدي ، بي پناهي و مرگ از راه مي رسد ، مرثيه هايي كه بر سرنوشت گريز ناپذير انسان سروده مي شوند .

ريش قرمز ، يك فرشته است . يك فرشته محكم ، مغرور و عصباني . ريش قرمز يك شاهكار است از استادي كه جادوي نما ها و ميزانسن هايش ، هنوز كه هنوز است مسحور نموده .

نقدی بر مجموعه ریحانه

اينكه چرا جستجو در پي پدر و مادر، دست از سر نويسندگان سريالهاي تلويزيوني ما بر نمي دارد را فقط خدا مي داند و بس ! جاده اي كه از هاچ و كودكيهامان آغاز و تا به امروز و اغلب مجموعه هاي تلويزيوني ريز و درشت مان كشيده شده است .

ريحانه ، آخرين ساخته سيروس مقدم نيز قصه دختري را تصوير مي كند كه در پي جستن هويت خويش است و اينكه از كجا آمده است ؟ جالب توجه اينكه همواره در مجموعه ها و فيلمهاي اين چند ساله گذشته ، مسير داستانها ، بيشتر بر پايه حوادث آني بنيان گذارده مي شود . اينكه دختري منفعل ، ساكت ، بي تحرك و كم دانش ناگهان در مسير زندگي آرامي كه دارد ، به اين نتيجه دست يابد كه دانسته هايش از گذشته اندك است و اشتباه، و تنها به اين بسنده كند و زندگي خود را بهم بريزد ، نمي تواند چندان منطبق بر واقعيت باشد . اين را هم بايد افزود كه بطور معمول افرادي كه زندگي خود را دستخوش اينچنين تحولات مي بينند ، افرادي هستند كه در دستيابي به هدف سختكوش نشان مي دهند و ريحانه كه گويا قرار بوده اينچنين فردي باشد ، محروم از خصايص بالاست .

ريحانه مي خواهد از مسير هويت ، نقبي به گذشته و تاريخ بزند و انگشت بر موضوعاتي بگذارد كه آنچنان به بحث هويت ارتباط ندارند . باعث تاسف است كه معمولا در چنين آثاري به اين مسئله پرداخته نمي شود كه نبايد به هويت بعنوان يك چالش درون گروهي و فاميلي نگريست ، بلكه اين مسئله و اصل سهم بزرگي در شكل گيري شخصيت انسان دارد .

ريحانه دختري است كه دقيقا عكس اينكه دانشجوست ، ابدا داراي انديشه اي خاص نيست و در تلاشي كه براي كاووش در هويت به كار مي بندد قدري تصنعي به نظر مي آيد . او به جاي اينكه بدنبال پردازش شرايطي باشد كه از طريق آن بتوان به ريشه اش برسد ، مرتب به خانه زني دخيل مي بندد تا او برايش از گذشته ها بگويد . اين درست در جايي ريشه دوانيده كه آشكارا مي گويد كه نويسنده و كارگردان اين سريال بيش از آنكه بخواهند به دختر بپردازند و مسئله هويت او را دنبال كنند . مسائلي حاشيه اي چون علاقمندي پسر زن روايت كننده “ رويا تيموريان“ آشكار ساختن دشمني و مال دوستي اقوام دختر براي آشكار شدن فراز و نشيب حقيقت و از طريق آن بيان گذشته تاريخي خانواده است . اين مسئله باعث مي شود كه بيش از همه شخصيت پردازي ريحانه به فراموشي سپرده شود و نويسنده بيش از هر چيز سرگرم جور كردن ماجراهايي باشد كه در نهايت به آشكار شدن زندگي دختر منجر شود . اما در بين وقايع و كاركترهاي متعددي كه مطرح مي شوند ، محور اصلي داستان از دست مي رود .

قصه اين مجموعه به دو شق كلي تقسيم مي شود ، رخدادهاي حال و وقايع تاريخي . سازندگان سريال با رفتن به گذشته سعي مي كنند تا به پيشينه تاريخي خانواده و زندگي ريحانه سري بزنند و از اين راه پاي داستان را به شرايط امروزي و زندگي كنوني ريحانه باز كنند . تعارض خانوادگي موجود در زندگي مادر ريحانه، باعث ايجاد تغييرات زيادي در زندگي عادي او و در نهايت سرنوشت ريحانه مي شود . اين رويدادها بيش از همه مسئله مبارزات پدر ريحانه عليه رژيم ستم شاهي و در نهايت شهادت او به وسيله پسر دايي كينه توز را در بر مي گيرد .

پرداختن به روابط عاشقي و خواستگاري در خانواده ريحانه و پيوند آن با وقايع انقلاب به اندازه اي سست ترسيم شده است كه وقتي صحنه حمله پسر دايي ريحانه به مراسم عقد او اتفاق مي افتد يا حتي كمي پيشتر از آن وقتي مسئله رد پسر دايي توسط پدر ريحانه به دليل ساواكي بودن او مطرح مي گردد ، در حالي كه مدتي قبل قرار ازدواج با آنها گذاشته شده است ، شرايط نا متعادل و غير منطقي قصه را مطرح مي كند ، زيرا در يك خانواده شناخت از افراد و به خصوص دانستن شغل آنها كار چندان سختي نيست كه پدر ريحانه كه فردي سياسي ،خبره و با تجربه طراحي شده ، چنان در حل اين معما بماند و ابتدا قول ازدواج با دخترش را بدهد و مدتي بعد زير آن بزند و اين مسئله را بدل به مهم ترين و تاثير گذارترين گره مجموعه و عقده زندگي پسر دايي كند .نقطه آزار دهنده ديگر در اين مجموعه پرداخت اثر است . در اين مجموعه ، هر بخش از داستان ، چنان طولاني و كشدار توليد مي شود كه انگار براي داستان پردازي ، نويسنده در هر قسمت فقط به يك اتفاق كوچك انديشيده است و براي پر كردن اين بخش به قدري يك رخداد را كش مي دهد كه يك قسمت اين سريال پر شود .براي نمونه قسمت مربوط به خواستگاري ، انتظار پدر ريحانه براي آمدن شاگردش رضا كه به عنوان داماد مد نظر او قرار گرفته و بعد گفت و گوي بسيار طولاني ميان او و پسر دايي ريحانه آنقدر زياد است كه حوصله مخاطب را سر مي برد . اين مورد در بيشتر قسمتهاي سريال تكرار مي شود و اگر شخصي بيش از 3 قسمت متوالي سريال را تماشا نكند و فقط به خلاصه قسمت هاي پيشين اكتفا كند ، هيچ صحنه و مطلب خاصي را از كف نداده است .نكته ديگر آنكه اگر نگاهي به انتخاب بازيگران اين مجموعه بياندازيم ، روشن خواهد شد كه به كليشه اي ترين شكل ممكن گزينش شده اند و شايد دليل اصلي اينكه بوي كهنگي سراسر ريحانه را گرفته به اين خاطر باشد . در ريحانه همچون گذشته ها “زيبا بروفه” همان دختر آرام و سر به راه و خانواده دوست است كه هميشه از عصمتي خاص برخوردار بوده و راههايي كه از او چهره اي منفي بسازد، بسته اند . “عنايت بخشي“ هم پس از چرخش 180 درجه اي كه در سالهاي اخير داشته و با هر چه نقش منفي بوده خدا حافظي كرده ، پدري مهربان و آينده نگر و مذهبي و البته طبق معمول معتمد محل و بازار است و در پايان “مرجان محتشم” همان خانم كوچك پس از باران است نه قدري كمتر و نه ريزه اي بيشتر .هرگاه سخن از كاركتر سازي و شخصيت پردازي و اجراي آن پيش مي آيد ، بازيگران و كارگردانان انگشت اشاره به سوي اين موضوع مي كشند كه هر پرسوناژ ويژگيهاي خود را داراست و با توجه به فضاي جغرافيايي و عاطفي كه بو جود مي آيد ، بازيگران و و نقشهايشان را نمي توان با هم سنجيد . اما اين علامت سئوال بزرگ در برابر مخاطب باقي خواهد ماند كه وقتي هنرپيشه اي از اولين تا آخرين كار خود را آنگونه اجرا مي نمايد كه گويي يك نقش و يك شخصيت را در تمام عمر هنري خود بازي كرده اند ، چه ؟در پايان بايد به اين نكته توجه داشت كه مقدم در ريحانه دچار همان اشتباهاتي شده كه در پليس جوان هم تا حدي پيش رفته بود كه بازيگران آن هم از ديدنش در عذاب بودند و براي پايان هر چه زودترش دست به دعا!به نظر مي رسد ريحانه واپسين قسمتهايش را از پيشاپيش نگاه هامان مي گذراند و ما همچنان منتظريم تا در مجموعه اي جديد همان داستان هميشگي پدر يا مادر گمشده را شاهد باشيم و فرزندي كه انتظار يك اتفاق ساده را مي كشد

نقدی بر مجموعه تلویزیونی متهم گریخت

براي نوشتن درباره برخي موضوعها بايد نقبي به گذشته زد . از حدود سال 72 . از دوراني كه طنز نمايشي در كشورمان حسابي نخ نما شده بود و احتياج به نفس تازه اي به شدت احساس مي شد .همان زمان بود ، كه داريوش كاردان آمد و يك تيم 10-15 نفره جوان ، جواناني كه اغلب دانشجويان رشته هاي مختلف هنري ، دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران بودند . مثنوي آنها از پرواز 57 آغاز شد . جنگي به مناسبت دهه فجر ، و پس از آن ساعت خوش و سال خوش . افراد آن گروه تا 2 سالي خوراك اصلي نشريات زرد را توليد مي كرد و اين يعني تولد چند بت ايراني براي جوانان و نوجوانان .هنوز وقتي به آن روزها روجوع كني ، بسياري از آن حاشيه ها و شايعات به سراغت خواهند آمد ، شايعه هايي به وسعت طيف ميان مرگ تا ازدواج هر كدام از ان ستاره ها ! همه آن شايعات هم با قطع نا گهاني ساعت خوش ويك زمزمه به پايان رسيد ، نجوايي كه از ممنوع الكار و تصوير شدن ساعت خوشيها به دلايل مختلف خبر مي داد و اين كافي بود تا ستاره ها آرام آرام از ياد ها مخفي شوند ! مدتي گذشت ، تا اينكه سر وكله جوانهاي با نمك ديروزي كه حالا كمي جا افتاده تر شده بودند ، يكي پس از ديگري در مجموعه ها و فيلم هاي سينمايي پيدا شد . نصراله رادش ، مهران مديري ، سعيد آقاخاني، رضا شفيعي جم ، حميد لولايي و رضا عطاران .با اين مقدمه به سراغ مجموعه تلويزيوني “متهم گريخت” مي رويم ، سريال طنزي كه حاصل سومين كارگرداني يكي از همان ساعت خوشيهاي با مزه است ، رضا عطاران .زماني كه از دو سريال كوچه اقاقيا و خانه به دوش پخش مي شد ، كمتر كسي گمان مي برد ، كه از اين كوزه مجموعه هايي پر طرفدار و جذاب بتراود . در “متهم گريخت” هاشم آقا “سيروس گرجستاني” با خانواده اش در شهرستاني در نزديكي تهران زندگي ساده اي دارند ، و البته تا پيش از سكته او در چال تعميرگاه اگزوز سازي اش ، چرا كه پس از بيماري به اصرار همسرش سرور “مريم امير جلالي”تصميم به تغيير شغل مي گيرد و اعظم دخترش كه در تهران تحصيل مي نمايد ، براي او شغلي دست و پا مي كند . مهاجرت هاشم به تهران و پس از او عباس “علي صادقي” دامادش انها را به شرايط خاصي گرفتار مي سازد كه در اين مجموعه شاهد آن بوديم .“متهم گريخت” ثمره يك همكاري است ، ميان دو تن از همان ساعت خوشيها ، سعيد آقاخاني “منصور” هم نويسنده اين مجموعه است و هم بازيگر آن . پرسوناژهايي كه اين دو خلق كرده اند ، آدمهايي هستند كه همواره در كنارمان آنها را لمس كرده ايم ، عطاران اجازه مي دهد تا بازيگرانش با تكيه بر غريزهخود و تجربياتي كه از پيشينه كاري خود اندوخته اند ، بازي كنند كه البته اين راحتي و و آزادي بيش تر در بازي علي صادقي ، مريم امير جلالي و سيروس گرجستاني آنچنان درخششي دارد كه نمي توان به راحتي از نقش اين سه تن در موفقيت مجموعه گذشت . اگرچه باز هم اين آزادي عمل و بازي طبيعي و بي تكلف آنان دردسر مي شود و وصله هميشگي بد آموزي به متهم گريخت مي چسبد !در “متهم گريخت” همانند خانه به دوش به راحتي مي توان يك داستان را با تمام روابط علت ومعلولي كه بر اساس منطق صحيح چيده شده را ديد . كاري كه عطاران در انجام آن تبحر دارد ، قصه هاي عطاران تا به امروز بسيار ساده بوده اند و گرچه گره و گره گشايي هايي ساده را نيز در سير خطي خود داشته اند اما هيچگاه مخاطب را دچار سر درگمي و ناتواني در درك مفاهيم نمي كند ، با اينكه بعضا درون مايه هاي بسيار عميق فرهنگي ، اجتماعي را نيز در كارها واگويه مي كند.در مجموعه هاي عطاران نوعي صميميت و مقابله دوستداشتني با مخاطب آشكاراست . او نوشته ها و بازيگران خود را موظف نمي كند كه محسور يك سري تفكرات و ايده هاي خاص باشند ، هرگز تصميم به تدارك لقمه هايي بزرگ براي دهان مخاطب خود را ندارد . متهم گريخت زير چتر كمدي خاص عطاران ، نگاهي واقعگرايانه دارد به مسائلي كه در شهرها فراوان است ، به اينكه ممكن است بر سر فردي صادق در همهمه دود گرفته شهر ها ، چه بلا ها بيايد ، اينكه اگر قدري خودخواهي هايي كه گريبانمان را گرفته كنار بگذاريم ، شايد زندگي قدري رنگي تر شود . به اينكه سهل انگاريها هميشه به اين خوبي كه در متهم گريخت ديديم تمام نشود و فاجعه اي را بر جا بگذارد .نگاه خاص عطاران ، آقاخاني و مديري يا شايد بهتر بگويم ساعت خوشيها به دنياي اطرافشان باعث شده تا اين روزها باز هم سر زبانها باشند ، اما اين بار نه بر جلد هاي روغني نشريات زرد . امثال متهم گريخت و شبهاي برره را جامعه ما نياز دارد . سازنده متهم گريخت در سريالهاي خود از لو كيشن استفاده هاي زيادي مي كند ، او مكان سازي را به اندازه اي گسترش مي دهد كه بيننده با تنوع بصري قابل توجهي مواجه شود . فضاي بازيها و لوكيشن ها را به اندازه اي وسيع مي كند كه تماشاگر كمتر با تكرار صحنه ها روبرو باشد و در يك لوكيشن واحد نيز از گوشه ها و زواياي محل فيلمبرداري به اندازه اي استفاده مي كند كه ذهن بيننده را با تكرارهاي بي جهت آزار بدهد . در اين سريال هم استفاده خوبي از لوكيشن ها صورت گرفته است . بدون ترديد ، رضا عطاران باز هم ردپاي خود را در اثرش گذاشته ، طنز خاص عطاران ، پرداختن به قشر آسيب پذير جامعه و تقابل آن با طبقه اشراف همراه با بازيهاي روان ، انتخاب فضاي داستان ، نوع بازيگرداني ، هماني است كه در خانه به دوش ، سال گذشته ديديم . بسياري اعتقاد دارند كه در اين دو مجموعه فقط يك عنصر تغيير يافته است و آنهم حضور سيروس گرجستاني است به جاي حميد لولايي ، اين نظر شايد تا حدي صحيح باشد اما بايد به يك نكته توجه داشت ، كه آيا زماني كه فيلمساز ، كارگردان و يا نويسنده به فاكتورهاي موفقيت يا اقبال عمومي دست مي يابد ، آيا عاقلانه است كه از آنها دست بردارد ؟