آبادانی ها

حدود ساعت دوازده مقابل در مهمانسرای دانشگاه ترمز می کنم...دکتر مثل همیشه با علاقه و گرم به متصدیان محوطه مهمانسرا مشاوره می دهد که چه رنگی به درهای نرده ای مهمانسرا بزنند...مرا که می بیند، بواسطه شاغل بودنم در شهرداری، می پرسد که نظراتش را تایید می کنم؟...و من تایید می کنم...دکتر معمولا خوش سلیقه است...در موارد اندکی معمولاً به اختلاف سلیقه می رسیم...اصرار می کنم که دکتر بی خیال این در شوید، سوپر استار منتظر است...
ادامه نوشته

کوتوله ها و درازها

این روزها که می گذرد، دیگر چند ماهی می شود که حسابی با گل و درخت و چمن قاطی شده ام؛ روی آوردن به رشته تحصیلی ارزشش را داشت. پس از سالها آرامشی عجیب بر زندگی پر تنش و زیگزاگی من حاکم کرده...
آنهم پس از گذراندن سالی که دلهره و درگیری از قبل نوشتن دو مجموعه ترانه مادری و کاراگاهان بیش از همه سالهای زندگی فشار آورد...
چند سال پیش وقتی کتاب کوتوله ها و درازهای ابراهیم نبوی را نگاه می کردم، هرگز گمان نمی کردم گذرم روزی به یکی از همان کوتوله ها بیافتد و اصلا اعتقادی نداشتم که چنین آدمهایی باعث آزار حداقل فردی مثل من باشند. نه این که من خیلی آدم هواس جمعی باشم، نه...اساسا زیاد به اطرافم و نگاه اطرافیان به خودم، اهمیت نمی دهم...کار خودم را می کنم...هر کس خوشش آمد، آمد...هرکس هم نه، به درک...اما درگیری های ترانه مادری و کارآگاهان، اثر عجیبی روی من گذاشت...کار که برای من تمام شد...حالم از خواندن و نوشتن بهم می خورد...پنج ماهی، همه چیز را گذاشتم کنار...کتاب و قلم و کاغذ و روزنامه و حتی این لپ تاپ لعنتی یادگار کار با کوتوله را... بی خیال...بگذریم
پارسال روزهای خوبی هم داشت که حالا دلم برایشان تنگ می شود...یادش بخیر...پارسال همین روزها، مسئولیت گروه هنر همشهری خانواده را داشتم...خاطرات خوش سال گذشته من...در آن زمستان پر برف و سرد تهران، که میدانم امسال، خبری از آن نیست...به همکاری با جلیل اکبری صحت و حمید فرخ نژاد بر می گردد...سر انتشار ماهنامه ای که هرگز منتشر نشد...حالا پس از گذشت یکسال...سر ذوق آمده ام...دوباره می نویسم...کافکا در کرانه را دارم می خوانم...دوباره می خندم...البته انگار باید جلوی این آخری یک شاید بگذارم... 

پوشه آبی شماره هشت

قرار نبود، خبر منتشر شود. اما انگار در میانه راه تصمیم عوض شد. فارس، ایسنا، ایرنا و چند خبرگزاری دیگر پایان توقیف هزار و چهل و دو روزه روزنامه همسایه ها را روی خروجی های خود فرستادند. گمان می کنم اهالی خانه شماره 30 خیابان بوعلی، طی یکی دو ماه آینده، در خانه ای دیگر، همسایه ها را منتشر کنند. روزنامه ای که بقول صاحب امتیازش معلوم نیست چند ژنرالش را در انتشار دوباره همراه داشته باشد. فرصتی که توقیف حدودا 2سال ونیمی روزنامه به بچه های همسایه ها داد، شرایط را برای انتشار مجدد تغییر داده، عده ای نمی توانند و تعدادی نیز نمی خواهند در انتشار دوباره همسایه شریک باشند. این مسئله به نظر من تبدیل به یکی از دغدغه های این روزهای محمدحزبایی زاده شده، اگرچه هنوز هم می تواند روی اسکلت اصلی همسایه ها حساب باز کند اما خوب می داند که این برای درآوردن همسایه ها کافی نیست...بگذریم
حالا که سایه همسایه ها دوباره جان گرفته...خاطرات خاکستری عجیب رنگ گرفته اند...دلم خیلی هوای آن پوشه آبی رنگ شماره 8 را کرده...

عطرتت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

شاید برای نوشتن درباره تقدیر کمی دیر شده باشه. بهرحال اگر فکر میکنین اینجوریه پس این چند خط رو نخونین، چون شرمنده، نمی تونم در موردش ننویسم. گمون هم نمی کنم برای کسی که مدتهاست به بلاگش سر نزده، تاخیر در نوشتن درباره ترانه ای باعث از دهن افتادن وبلاگش بشه!
تقدیر بدجور احسام رو قلقلک میده. ناغافل حواسم رو می بره به خاطراتی که زندگی سالهاست برای ادامه بودنت، مجبورت کرده به اونا سر نزنی. یه مصراع از ترانه تقدیر برای من دیوانه کننده اس...با پوست و گوشت و خونم، حسش می کنم... نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که نخواین عطر یه مسافر از پیرهن یا چیزی که پیش شما جا گذاشته، بپره؟ برای من پیش اومده، هنوز یه پیرهن تا شده میون یه کیسه پلاستیکی داخل کمدم پنهون شده...خودم رو کشتم که عطر صاحبش نپره...اما آخرش پرید! بگذریم. بریم سراغ شادمهر...
سال اول دانشجویی بود که شادمهر اومد و با مسافر چهره شد، یادش بخیر!
به نظرم دیگه کسی تا سالها نمی تونه یه ترانه مذهبی مثل یاس رو بخونه، یاس هنوز هم پس از موندن پشت این همه سال، جذابه! پر از خاطره اس و یه دنیا احساس توش موج میزنه!
 اما چیزی نگذشت که مجبور شدم، اون موقع تو روزنامه همسایه ها برای مطلبی که به مهاجرت شادمهر عقیلی به دستم رسیده بود، تیتر بزنم که(یاسها رو فروخت، دهاتی آدم فروش) اون تیتر همون سال، تیتر برگزیده جشنواره دوازدهم مطبوعات شد. تقدیر برای من شادمهر رو زنده کرده، نمی دونم شما هم مثل من واسه دل خودتون ستاره ها رو روشن و خاموش می کنین یا نه؟ من اینجوریم؛ شادمهر رو بعد از پر پرواز خاموش کردم با اون اراجیفی که میخوند! حالا اما با تقدیر چند وقتی میشه که روشنش کردم. امیدوارم دیگه خاموش نشه، چون واقعا حیفه!
 ترانه گیرا و موسیقی بی نظیر باعث شده حتی بی توجه به کلیپ الک کارتیو که به نظر به شدت تحت تاثیر نجات سرجوخه رایان ساخته شده و اتفاقا بد هم از آب درنیومده، از تقدیر، توی این قحطی ترانه خوب، ترانه ای رو از آب دربیاره که یه چند روزی وسط این زمستون سرد، گرمتون کنه!