روز سوم به رغم ایرادهای فراونی که داشت یک جور به دل می نشست. کاش لطفی آن جمله آخر را که بر تیتراژ نشست نمی گفت. برای من که حداقل چهار سال جنگ را با پوست و خونم تجربه کرده ام. برای من که خوزستانیم و اتفاقا خانه مان کنار یک سکوی پرتاب موشک بود. برای من که جان دادن دوست هم میز و نیمکتی ام را در میدان راه آهن اهواز دیده ام. برای من که کلاسم بجای شیشه های پنجره اش گونی های ماسه داشت. قابل باور نیست که کسی بگوید در شهری که نیمی از آن دست دشمن است. چگونه می شود چاقو بر داشت و به دنبال انتقامی رفت که هنوز جرمش ثابت نشده!جاهایی از کار لطیفی مثل صحنه گلوله خوردن و کشته شدن رسول مرا به گریه انداخت. طنز کلامی و موقعیت خوبی به اجرا درآمده بود. در روز سوم عشق موج می زد. در روز سوم حتی لودگی جوانان خرمشهری نشان از عشق و شهامت می داد. یک جور حال غریب! آقای لطیفی کارتان قابل تقدیر بود اما سئوالی از شما دارم! اگر شما و خواهرتان در موقعیت ابتدایی رضا و سمیره قرار بگیرید او را چال می کنید؟ خسته نباشید آقای لطیفی.  روز سوم به رغم ایرادهایی که از آن گرفتم به دلم نشست!