می خواهیم برویم آبادان...سوپراستار پنجشنبه اش را خالی کرده که پس از مدتها بالاخره برویم سراغش...راه می افتیم...تا میدان ورودی آبادان دیالوگ دو طرفه ای مثل رگبار برقرار است، فقط گاهی...دکتر می گوید:"این عجب ترانه ایه و صدای ضبط را زیاد می کند...معمولاً من و دکتر زمان زیادی را با هم می گذرانیم و اتفاقاً به من که خوش می گذرد...از هم انتقاد می کنیم...کلنجار می رویم...خیلی وقتها از جواب هم قانع نمی شویم...دکتر برای من آدم با ارزشی است...به آبادان می رسیم...یکراست می رویم رستوران پاکستانی ها...من تا حالا آنجا نرفته ام...ابتدای خیابان امام است...قلیه ماهی می زنیم و دال عدس...وای...عجب طعم نوستالوژیکی دارد این فانتاهای شیشه ای...یاد دوران دبستان می افتم...می رویم بهشت شهدای آبادان...دکتر یادگارهای زیادی آنجا دارد...سنگهای خاکستری یک فرم برای شهدای اغلب بیست ساله...دلم می گیرد...چرا هیچ تلویزیونی زنها وبچه های آبادان و خرمشهر را وقتی زیر آتش صدام بودند، نشان نداد...چرا هیچکدام از سفارتخانه های عراق حتی محاصره هم نشدند...خوش به حال زنها و بچه های غزه...شاعر را در دفتر هفته نامه اش می بینیم...خیلی غافلگیر شده از اینکه دکتر به دفترش رفته...چشمهایش سرخ سرخ است...گپ می زنیم...از آبادان...از محرومیت هایش...از چشم انداز زیبای دفتر شاعر...اروند و پالایشگاه...دکتر نماز می خواند...می رویم سراغ سوپراستار... با سوپراستار راه می افتیم در شهر...با من شرط می کند که با سرعت نرانم...اما چیزی نمی گذرد که زیر قولم می زنم و سوپراستار کمربندش را می بندد...من پشت فرمانم...سوپراستار کنارم نشسته و دکتر روی صندلی عقب...سوپراستار می بردمان به لوکیشن کار جدیدشان...دارد نقش دریاقلی سورانی را بازی می کند...انتظار یک شاهکار جدید از سوپراستار دور از ذهن نیست...دریاقلی مرد یه لا قبایی که آبادانیها را از حمله عراق خبر می کند و باعث نجات آبادان از سقوط می شود...لوکیشن پر است از اتومبیل های قدیمی اسقاطی...فرشاد زنگ می زند به موبایلم...می خواهد با دکتر درباره موضوعی مشورت کند...از لوکیشن که بر می گردیم هوا تاریک است...برای برگشت عجله داریم...ساعت نه باید دفتر فرشاد باشیم...سوپراستار را می رسانیم خانه برادرش...بنزین می زنیم...چند نخ سیگار می گیریم و تخته گاز می افتیم در اتوبان...دکتر سر درد دارد...تقریباً تا نزدیکهای اهواز چرت می زند...خواننده داخل ضبط ماشین می خواند...دکتر خواب است...من نمی گذرم خواننده تنهایی بخواند...همراهی اش می کنم...می رسیم اهواز...می رویم دفتر فرشاد...یک شاعر دیگر هم می آید...تا حدود یازده گپ می زنیم...فرشاد مشورتش را می کند...خبر خوشی است...