مسافران
کاش کسی بود که جواب بغضهایم را می داد. کاش کسی می گفت که چرا کبوتران ما می سوزند. بگویم خدا چه کند فروغ را، عمریست که از قولش در گوشمان می خوانند، پرواز را به خاطر بسپار. بطری زندگیمان پر شده از شعار و شعر، شعر؟ می گویند: ما کشور گل و بلبل و شعریم، اما کبوترهایمان، کاش می شد فریاد زد:آقا جان دلم برای کبوتر تنگ است، من کبوتر را می خواهم، گور پدر هرچه پرواز است. وقتی کبوتر نیست، دیگر نیست. دیگر نیست که در این نم نم باران پاییزی زیر شاخه یکی از همین چنارها کز کند. یا بیاید پشت پنجره آشپزخانه و صورتش را بگذارد به شیشه و دل زدنش را حس کنیم. دیگر نمی تواند بین امواج آسمان شنا کند، غوص کند میان باد. دیگر برایمان فرصتی نمی ماند تا برایش خورده نان بریزیم و توک بزند در این سیاه زمستان. دلم تنگ شده، دلم خیلی هوای کبوترهای پارسال و پریسال را کرده که امسال نیستند...