بعد از ملودرام سراغ کار پلیسی رفته اید!

به  قول دوستی بعد از نرگس کارم به آگاهی و پلیس کشیده شده! حتماً برای رسیدگی به اتهامات منتقدین محترم!(خنده) بله! بیش از یک ساله که مشغول نگارش یک مجموعه پلیسی معمایی هستم! دلیلش هم تغییر ذائقه و پرهیز از تکراره! دلم می خواست از آن فضا فاصله بگیرم! برای همین چند پیشنهاد کار بلند را رد کردم و سراغ سخت ترین ژانر یعنی پلیسی معمایی رفتم.

 

نظرهای مختلفی  درباره علت جذب مخاطب نرگس وجود داشت. مرگ پوپک گلدره، پخش هر شب سریال، انتشار سی دی زهرا امیر ابراهیمی

اضافه کن  نزدیک شدن به خط قرمز و رفتن سراغ عشق دختر فقیر، پسر پولدار و از این دست عوامل!  اما حالا بعد از گذشت یک سال و نیم از پخش نرگس، گمان می کنم بعضی از این  فاکتورها حساب خودش را پس داده باشد. قضیه فوت خانم گلدره مدتها پیش از پخش سریال بود، آن اتفاق سوئی که برای یکی از بازیگران پیش آمد هم مدتی بعد  از پایان مجموعه رخ داد.

 

آبان و آذر پارسال بود!

دقیقا" اواخر آبان که در آذر ماه به اوج رسید در حالیکه  پخش سریال اول، دوم مهر تمام شد. پس ربطی به هم ندارند.  پخش هر شب مجموعه هم دلیل موجهی برای اقبال عمومی آن نیست. یعنی نمی تواند فاکتور تعیین کننده و قطعی محسوب شود. شما امسال حداقل شاهد دو سریال جدی و طنز بودید که هر شب روی آنتن می رفتند.  اما کمترین بیننده و کمترین بازتاب را داشتند.

 

پس دلیلش برمی گردد به همان خط قرمزها!؟

البته یکی از دلایلش! زمان و کیفیت پخش یا  حوادث حاشیه ای نمی تواند یک مجموعه را تبدیل به پدیده کند! سوژه و قصه حرف اول را می زند.  قصه نرگس، پر تنش بود. بخشی از وضعیت امروز جامعه را روایت می کرد. دوستان منتقد هم اشاراتی داشتند. عشق های ناممکن یکی از گیراترین موقعیت های نمایشی است که می تواند زمینه درام ها یا قصه های گیرایی قرار بگیرد. مثل همین میوه ی ممنوعه ی امسال.  اما چیزی که داستان نرگس را متفاوت می کرد این بود که  نسرین می خواست  طبقه اجتماعی خودش را نفی کند و از آن دور شود. یه جور عصیان برای فرار از واقعیتهای پیرامونی. همین اتفاق برای بهروز هم می افتد. روایتی از یک نوع عصیان نسل جوان نسبت به گذشته، نسبت به سنت و بعضی روابط  خانوادگی و اجتماعی.  فکر می کنم این موضوع به عنوان موتور اولیه نرگس بیشترین تنش در داستان و جذب مخاطب را به وجود آورد.

 

رفتن به سراغ چنین سوژه هایی خطراتی هم به همراه دارد! بدآموزی یا سست شدن روابط خانوادگی، آن هم با پایان خوشی که دیدیم.

کدام جوان را سراغ دارید  که دلش بخواهد جای نسرین یا بهروز باشد. اینکه برایشان دلسوزی می کردند یا نگرانشان بودند فرق دارد با الگو سازی یا بدآموزی! بهرحال نرگس تجربه ی اولی در نوع خودش بود. بازتابهای متفاوتی هم داشت. در بین منتقدین، هنرمندان، صدا و سیما و همچنین مردم، اما مسئله ای که مقداری تلخی به کام من گذاشت و تقریباً در یک سال و نیم اخیر هر کس مرا دید به  آن اشاره کرد، پایان نسنجیده ای بود که طراحی شد.

 

طراحی شد!؟

بله! در حقیقت با حذف بخشهای پایانی و چسباندن یک نمای  تکراری  و مبهم به  آخر!  قصه من با تلخی پایان می یافت. بهروز و نسرین به هم نمی رسیدند، شوکت میمرد و اتفاقات دیگر.  گمان می کنم اگر می گذاشتند آن قصه با آن پایان پخش شود، تاثیر به مراتب بیشتر و درست تری بر مخاطب می گذاشت. بسیار قوی تر به سرانجام می رسید و شاید دل برخی از منتقدین راکه راضی نبودند و تعبیرهایی می کردند، آرام می کرد.  مثل دوستی که علاوه بر ایرادهای واقعی به سریال، چند ایراد هم از خودش  روی آنها گذاشته بود ونوشته بود: (نوشته ها نویسنده را نوشته، نه نویسنده نوشته ها را) که به نظر می رسید از سر یک نوع کینه و بغض  و یا نفهمیدن دلیل این استقبال بوده است.

 

بعد از ارائه یک کار موفق تصمیم به شروع کار بعدی سخت نبود؟

چرا! به خودم یکسال استراحت دادم و کاری را نپذیرفتم. تا اینکه کارآگاهان پیشنهاد شد. احساس می کنم، ذهن هر نویسنده ای  مثل زمینی که یکسال کشت می کنند و یکسال رها می کنند، به این استراحت احتیاج دارد.

 

در پرونده کاری شما به جز ژانر کمدی، سایر گونه ها دیده می شود. جاسوسی، ملودرام، دفاع مقدس و پلیسی، این از علاقه خودتان سرچشمه می گیرد یا پیشنهادات کاری؟

فکر می کنم  عموم نویسنده ها  دغدغه نوشتن در هر فضا و گونه را دوست دارند.  یک جور به چالش کشیدن خود آدم است. مخصوصاً برای من که مثل هر  تازه کاری دوست دارم  آزمون و خطا کنم. اما کار پلیسی جور دیگری است. دقت بالایی می خواهد که من اسمش را گذاشته ام مدیریت جزئیات. به آن معنا که شما در یک کار پلیسی باید جزئیات به ظاهر کم ارزش و فراوانی را داشته باشید که مثل پازل کنار هم معنا دهند. یک جایی آنها را می کارید و جایی برداشت می کنید. بیننده همه را به خاطر می سپارد و کافی است یک جایی اشتباه کنید! فاتحه تان خوانده است!

 

این کار پیشنهاد خودتان بود!؟

درخواست اولیه مربوط به معاونت آگاهی بود. طرحی به آنها  ارائه دادم و شبکه سه هم متولی کار شد و باقی قضایا.  فکر کردم می توانم خواسته آنها را به علایق خودم نزدیک کنم  و به نوعی به سبک  پلیسی معمایی نزدیک شوم.

 

آثار پلیسی در ایران با اقبال روبرو نمی شوند. شاید بهترینش کارآگاه علوی و سر نخ بودند.  بسراغ این ژانر رفتن خطرناک نیست؟

چرا! مخصوصا" وقتی از اکشن و هیجان و زد و خورد فاصله بگیری و همه چیز را موکول به هوش کارآگاه و کشف معما کنی! این جور فیلم های پلیسی معمولاً متکی به ادبیات است که ما نداریم. ما در خیلی زمینه ها ادبیات و پشتوانه های نوشتاری نداریم که یکی اش همین ادبیات پلیسی است.  ادبیات این ژانر از انگلستان آمده، به همین دلیل آنها بیشترین کاراکترهای پلیسی و بهترین نمونه های موفق این ژانر را دارند. از طرف دیگر تجربه یک کار پلیسی بدلیل حساسیت خود سازمان پلیس و اینکه اجازه خدشه به پلیس یا موقعیتش داده نمی شود، کار دشواری است. هرگز شما امکان  نزدیک شدن به هر شکل درام را ندارید. شما وقتی نتوانید  یک پاسبان خلافکار را نشان دهید، که مثلا رشوه می گیرد یا بهر شکل در موقعیت های سوء استفاده و زد و بند قرار گرفته، قطعاً  نمی توانید با شخصیت پلیس درام بسازید و خوب ها را هم به چالش بکشید یا برجسته کنید.

 

این مختص پلیس نیست! همه از نقد گریزانند!

دقیقاً! این برمی گردد به فرهنگ، چرا چون مثل یک بیماری اپیدمی شده. شما وقتی به سراغ پرستار، دکتر، محضردار، معلم ویا هر شغل دیگری می روید که بخشی از درام را بر عهده او بگذارید یا نقش منفی به او بدهید با اعتراض گسترده آن صنف روبرو می شوید. خب این یکی از مشکلات ماست که اساساً انتقاد را برنمی تابیم. حالا تصور کنید همه این حساسیت ها در مورد پلیس تا چه حد شدیدتر است.

 

پس چرا به سراغش رفتید؟   

وسوسه تجربه جدید! پلیس چند سالی است که یک نوع بازنگری را در کارش شروع کرده، ماشینهای الگانس اولین نشانه های این پلیس نوین است. پلیسی که سعی می کند ظاهری شیک و مرتب داشته باشد. شماره تلفن در اختیار مردم  گذاشته که از پرسنلش انتقاد کنند. پلیسی که کارشناسان روانشناسی و جامعه شناسی را به خدمت گرفته تا به معضل های اجتماعی ریشه ای نگاه کند. پلیسی که می خواهد بجای بریدن گره ها؛ آنها را باز کند. این مدیریت چند ساله اخیر، نگاه جدیدی به موضوعات دارد. به مصاحبه های افسران ارشد توجه کنید. ادبیات عوض شده و محدودیتها  و خطوط قرمز باز تعریف شده است. من این فرصت را به فال نیک گرفتم.

 

قرار است کارآگاهان گزارش عملکرد پلیس باشد؟

نه! به هیچ وجه! اتفاقاً در خیلی قسمتها منظر ما برای ورود به داستان، جرم و مجرم و ریشه ها و بسترهای اجتماعی جرم است نه صرف برخورد با مجرمین. ارتباط بهتر بین پلیس و مردم در جهت کاهش زمینه های بزهکاری، بالا بردن فرهنگ عمومی و هوشیاری در برخورد با مجرمین از این اهداف است. البته مسئله ای که برای من بعنوان یک علاقه مند به هنر اولویت داشت، بیان هنری و موثر  و روایت داستانهای جذاب بود.

 

برای رسیدن به این هدف چه کردید؟

از ابتدا تکلیف خودم را با چند موضوع روشن کردم. اینکه قرار نیست فیلم پلیسی از نوع اکشن بنویسم. به هر قیمتی هم به دنبال جذابیت نبودم. جرم، مجرم و پلیس هر سه ایرانی باشد. این یکی تکلیف خیلی چیزها را روشن کرد. چند ماهی تحقیق و مطالعه کردم! هر روز صبح می رفتم آگاهی مرکز و پرونده می خواندم یا با افسران و بازجوهای هر بخش مصاحبه می کردم. از میان ده ها پرونده ای که در اختیارم گذاشتند، بسراغ تعدادی از پرماجرا ترین و پیچیده ترین پرونده هایی رفتیم که پلیس در آنها به چالش کشیده شده بود.

 

گمان می کنید کارتان متفاوت از سایر آثار پلیسی کشورمان باشد؟

امیدوارم! اغلب دوستانی که تا به امروز کار کرده اند، نمونه های غربی را مد نظر داشته اند. البته اشکالی ندارد دوستانی هم پلیسی از نوع حادثه و اکشن بسازند. از ابزارهایی هم  استفاده کنند که نه تنها پلیس ایران که آن ور آب هم ندارند. بیننده سرگرم می شود وخوشش می آید. نکات اخلاقی هم لحاظ می شود. اما سرگرم کردن برای ما کافی نبود. دوست داشتیم دو سوی قضیه دیدنی باشد. هم بیان جرم و مجرم نکاتی برای گفتن داشته باشد هم زندگی و رفتار پلیس ها! و همه هم ایرانی. مثلاً بلا استثناء در همه ی کارهای داخلی و خارجی  کاراکتر پلیس در خانواده و زندگی شخصی اش مشکل دارد. یا طلاق گرفته یا در آستانه ی طلاق است یا هر روز جر و بحث دارند یا قهر کرده رفته خانه مادرش...اما کارآگاه ما خانواده و همسر خوبی دارد که درکش می کنند.  به لحاظ مالی آدم متوسطی است که گرفتاری هایی هم دارد. در محیط کارش گاهی در حل معماها می ماند. نکته دیگر اینکه ما پلیس علمی را معرفی می کنیم. به این معنا که ابزار و شیوه های علمی، تجهیزات و  آزمایشگاهها و هوش و تفکر هدایت شده ی کارآگاهان جایی برای خشونت و  بازجویی و اعتراف گرفتن و به یک تعبیر زور نگذاشته است.

 

بعضی کاراکترهای مثبت  نچسب و باور ناپذیر از کار در می آیند.  مثل خود شخصیت نرگس که به نظرم  از خوبی زیاد  آزار دهنده شده بود. کارآگاه شما که خیلی خوب نیست.

سعی شده که واقعی و باورپذیر باشد.  یک جور تعادل در همه چیز. مشکلاتی هم این کارآگاه دارد که البته از نوع دیر آمدن و زود رفتن  و گله های همسر نیست. اتفاقاً یکی از همکاران کارآگاه ثنایی ما خانم جوانی است که مسئول بررسی صحنه ی جرم است. او نامزدی دارد که با کارش مشکل دارد و فکر می کند این کار زنانه نیست.

 

رفتار پلیس چه قدر باور پذیر است!؟

سعی شده که باشد.  اما قبول دارم که معمولاً پلیس هایمان خیلی مودب و پاستوریزه هستند. درست برعکس نمونه های خارجی که حتماً در همان ابتدای فیلم  چند تا حرف بد و رکیک باید از دهان پلیس درآید که بیننده  خیالش راحت شود که با یکی مثل خودش طرف است. اما در نمونه های داخلی ما هنوز دست بسته عمل می کنیم و دایره های همچنان تنگ است.

 

در سینما این گستره بیشتر است.

بله! البته در این چند سال اخیر وضعیت بسیار بهتر شده، شما الان می توانید نشان بدهید که رشوه گرفته می شود. اما خود دستگاه پلیس فساد را در خودش کشف و طرد می کند.

 

شما از یکسری خط قرمز گفتین، کارهای خارجی این ژانر که مورد اقبال مردم قرار گرفته اند چه از نوع معاصر مثل ناوارو، درک و کاستر و چه از نوع کلاسیک مانند پوآرو و شرلوک هولمز به نظر می رسد چنین محدودیت هایی ندارند.

ببینید کار پلیسی چند ضلع دارد. اول شخصیت خود پلیس است که از طریق ارائه یک کاراکتر خیلی حرفها می شود زد. مثلاً  شما وقتی ناوارو را می بینید با پلیسی سر و کار دارید که نه مثل کارآگاههای انگلیسی تخیلی است و نه به اندازه پلیسهای آلمانی بی روح و سرد. مثلا همین آقای درک که معرف همه ی جهانیان است، شهرتش را بیشتر مرهون همین رفتار خشک و بی روح است. پلیسهای انگلیسی خیلی باهوش و ریز بین هستند. ناوارو که مدل فرانسوی پلیس است، خیلی به واقعیت نزدیک است. دروغ می گوید، بد دهنی می کند، با عواملش دعوا می کند، پشت سر رئیسش بدگویی می کند. متهم را می زند. عصبی می شود و در پایان هم یک دختر دارد که دوباره آرامشش را به او برمی گرداند. این ها خیلی کمک می کند به باور پذیر بودن پلیس! ما از این جور شخصیت پردازی فعلاً بی نصیبیم. این از چهره ی پلیس. مورد دوم، سوژه ها، پرونده ها و مجرمین هستند. نگاه کنید در فیلمهای پلیسی اروپایی و آمریکایی هیچ محدودیتی برای نمایش جرم، پیچیدگی و هوشمندی مجرم وجود ندارد.

 

یعنی شما برای نشان دادن یک تبهکار با هوش و پیچیده هم خط قرمز دارید؟

نه! ما چنین تبهکارانی در کشورمان نداریم! ما اینجا به گفته ی خود پلیس، مافیا نداریم. یکی از افتخارات کشورمان است که خوشبختانه شبکه های سازمان یافته جنایی نداریم. آدمهای بسیار باهوش که دست به جنایت های پیچیده، علمی و یا به شدت روان پریش اما هوشمندانه می زنند نداریم یا خیلی انگشت شمار هستند. اینها جزو افتخارات ما هستند که حداقل در زمینه جرم ما در سطح رشد کرده ایم و زیاد عمیق نشده ایم. در کشور ما به ندرت آنهم در یکی دو سال اخیر جرائم رایانه ای داشته ایم. حالا وقتی شما تبهکار قوی نداشته باشید پلیس قوی هم ندارید. پلیس ما ، تجهیزات و دانشش به اندازه حل معماهایی است که در کشور خودمان مطرح می شود. البته همیشه  یک قدم جلو تر. پس نمایش ما هم باید تناسب با واقعیت داشته باشد.  من می توانم با طراحی یک جانی که مثلا فقط تمایل به خوردن مغز سرخ کرده انسانها دارد، قصه ام را جذاب و متفاوت کنم ولی وقتی چنین چیزی در جامعه ما وجود ندارد، چرا بگویم. قرار نیست که ما آموزش جرم بدهیم. خیلی از این قصه ها در کشورهای غربی هم جنبه ی تخیلی و ساخته ی ذهن دارد. هر چه عجیب تر جالب تر، گاهی تنها قاعده ای است که خالق اثر پیروی می کند. آنها آن کار را می کنند بعد پلیسی که قرار است آن جرم را کشف کند باید بسیار باهوش تر و تیزتر  باشد. وقتی اغلب پرونده های قتل، قتل با چاقو و بدون قصد قبلی است  چرا باید به سمت بیان و خلق آثار غیرواقعی در این ژانر برویم و  این ضعفی برای هنرمندان ما یا خلاقیت آنها به حساب نمی آید.

 

پس به این ترتیب  پلیس زیرک و حرفه ای هم نیاز نداریم.

نه! پلیس همیشه باید به دانش روز مجهز باشد و برای جلوگیری از وقوع هر گونه جرم روشهای پیشگیرانه داشته باشد. در هر صورت در این دهکده جهانی  کسانی پیدا می شوند که دنبال الگو برداری باشند. نکته جالب اینکه باهوش ترین مجرمین ما در جرائم اقتصادی هستند. اتفاقاً کاراگاهان این حوزه هم از باهوش ترین و کارکشته ترین ها هستند که انواع مسائل اقتصادی را می دانند و حقه ها را می شناسند. مجرمین یقه سفید آدمهای با کلاسی هستند که همه را به بازی می گیرند و دم به تله نمی دهند. آنها همه کار می کنند اما هیچ چیز به نامشان نیست. این خیلی نقشه وهوش و  فسفر می خواهد که با این همه کنترل و نظارت، کسی بتواند پشت سرهم و کشتی کشتی جنس به داخل بیاورد و هیچ جا هم اسمش نباشد.

 

از کارآگاهان بگذریم. شما کم کار نبوده اید، سریالهای شرکت، ایستگاه، خانه پدری، خاک سرخ و نرگس در کارنامه شما دیده می شود. اما کمتر دیده شده اید. جدا از اینکه در سینما و تلویزیون ایران معمولا قرار نیست نویسندگان دیده شوند اما به نظر می رسد این مسئله درباره شما شدت بیشتری داشته است. گاهی هم حرف و حدیث هایی بوده.

همیشه حاشیه ها آزار دهنده اند، مخصوصا برای آدمهایی که دلشان نمی خواهد وارد بازیها و جنجالهای بی حاصل شوند. من خودم همیشه پرهیز می کنم از ورود به چنین بازیهایی. حالا این را جمع کنید با ذات هنر که جلوه کردن و نمایش دادن است. نباشی و حرف نزنی حذف می شوی. قبول دارم بعضی جاها ممکن است یک جور ستمهایی هم شده باشد، ولی تصور می کنم زمان همه چیز را حل خواهد کرد. خب وقتی ما وارد جنجال سهم خواهی می شویم مخصوصاً اگر بخواهد در مطبوعات بازتاب داشته باشد چیزی که نصیب نمی شود هیچ، مردم هم از این تنش ها آزرده می شوند. این مسائل باید بین خود اهل هنر حل و فصل شود. مثلاً  فیلمنامه خاک سرخ را من بر اساس  فیلمنامه ای به نام لیلا و جنگ از آقای سجاده چی با حفظ  خطوط کلی قصه و تغییر اساسی فیلمنامه نوشتم. آقای حاتمی کیا هم سر صحنه بازنویسی هایی داشته اند. این تعدد نویسنده به همین شکل در تیتراژ آمد و در سی دی هایی که همه جا هست، نوشته شده. یعنی نویسنده بنده، بازنویسی حاتمی کیا، بر اساس داستان سجاده چی اما حالا یک باره یکی بیاید و در یک برنامه رادیویی که دارد زنده پخش می شود خودش را نویسنده ی خاک سرخ معرفی کند. به نظرم نه ارزش پاسخ گویی دارد و نه چیزی از واقعیت را تغییر می دهد. نکته دیگر  اینکه رسم است همه ی تقدیرها و تشکرها و جوایز به چهره ها برسد. این  موضوعی است که همیشه نویسنده ها گرفتارش هستند. نکته دیگر اینکه دوست همیشه خوب است مخصوصاً داشتن دوست در مطبوعات که بنده زیاد نصیبی نبرده ام. مثلاً تصور کنید فلان نشریه تخصصی هنری یا روزنامه سینمایی  خبرهایی از دوستانی  می زنند  که از کارهای آینده شان خبرهایی می دهند که فلان فیلمنامه را قرار است شروع کنم. بعد ده بار دیگر هم در هر مرحله با عکس و تفصیل به سراغش می روند که چند صفحه نوشتی! این می شود حضور فعال در عرصه ی هنر!

 

کارگردان  و بازیگر بیش از بقیه دیده می شوند.

دقیقاً برای همین هم جوایز خاص و اخیراً سفرهای خانه خدا هم نصیبشان می شود. الان هم فصل حج است و از آنهایی که رفته اند التماس دعا داریم.

نویسنده  معمولا هم در وجه دستمزد مورد بی مهری قرار می گیرد و هم در نام و نشان. فراموش نمی کنم درست زمانی که نرگس پخش می شد، سفری برایم پیش آمد که 2 ماهی ایران نبودم و از آنجا توسط اینترنت قضایا را دنبال می کردم. باید تشکر کنم از آقای حسن پور شیرازی که یادش بود و یادی از زحمت دوساله ام کرد. در جلسه نقد و بررسی  خاک سرخ  در حوزه ی هنری هم همین اتفاق افتاد. من غایب بودم و تنها آقای  پرویز پرستویی  یادش بود که  یادی بکند. از هر دو عزیز ممنونم.

 

این سفر اروپایی شما در بحبوحه پخش نرگس سئوالات زیادی ایجاد کرد.   

شایعه نسازید. یک سفر خانوادگی  بود که پس از مدتها تآخیر اتفاق افتاد.

 

در پرونده مسعود بهبهانی نیا حداقل 2 کار شاخص خاک سرخ و نرگس دیده می شود. چرا مدیوم سینما را امتحان نمی کنید؟ 

دلیلش به دوستانی بر می گردد که من در تلویزیون دارم، لطف زیادی که به من دارند و اجازه اینکه از تلویزیون بیرون بروم را به من نمی دهند. البته این لطف زیادشان باعث گرفتاری من در تلویزیون شده، باورتان نمی شود که هنوز یکی از سریالها را تمام نکرده ام که دومی بسراغم می آید.  البته راستش را بخواهید تنبلی خود من هست. که از فرصتها استفاده نکردم.  همیشه می گویم سال آینده! حالا هم می گویم سال آینده!

 

بسراغ خاک سرخ برویم. اثری که موفق نبود. آدمهایش آن آدمهایی نبودند که باید

موفق بود. آن هم در کلاس تلویزیونی و سریالهای موجود که یک سرو گردن از همه بالاتر بود.  یادم هست همان موقع نظرات بینندگان را پیگیری می کردم. خیلی از جوانها که جنگ را ندیده و تجربه نکرده بودند، سریال را دنبال می کردند و درک بهتری از جنگ، زمینه ها و عواملش پیدا کردند و مشکلاتی که برای مردم خرمشهر ایجاد شد را حس کردند.

 

اما یکی از کارهای ضعیف حاتمی کیا بود

من به عنوان کسی که ذینفع هستم نمی تواند  حکمی صادر کنم.  بحث کارنامه هم جداست. اینکه در مقایسه با کارهای دیگر در همین ژانر بالاتر یا پایین تر، قوی تر یا ضعیف تر بوده حرف دیگری است.  اما چیزی که وجود دارد ما مردم خرمشهر و خوزستان، به هر حال وقتی فیلمهای دفاع مقدس را می بینیم به دنبال معادل یابی های خیلی دقیق هستیم، شما ببینید مثلا فیلم دوئل هم گرفتار همین نکته ها شد. که اصلا روستایی به نام حیین  وجود ندارد، چنین مناسباتی در آن منطقه نیست و از این جور چیزها..

ولی اینها در قصه پردازی مرسوم است، وقتی شما می خواهید مفهومی را در بستر جنگ القا کنید، در بستر درام اجتماعی یا هر بستر دیگری، خیلی لزومی ندارد در همه چیز به واقعیت متعهد باشید.  کاراکترهایمان نه غذا می خورند، نه می خوابند، نه مریض می شوند. ما از واقعیت فقط آنچه را که در خدمت انتقال مفهوم ماست ، گزینش می کنیم. سینما یعنی گزینش، هنر یعنی گزینش، تلویزیون یعنی گزینش، من از زاویه دید خودم می آیم و انتخاب می کنم. اینکه ما از این منظر بخواهیم خرده بگیریم به نظرم زیاد درست نمی رسد. هر کس بتواند این نزدیکی را با واقعیت ایجاد کند، موفق تر است. چیزی که مهم است، ارتباط قصه ای است، اینکه مخاطب با قصه همراه بشود و من این را در خاک سرخ دیدم. اینکه بعد از سالها مردم قصه ها را به خاطر دارند یعنی موفقیت. برای آدم کوچک و تازه کاری  مثل من همین کارنامه مختصر جای امیدواری دارد که بتوانم اگر عمری باقی باشد کارهای بهتر و کم نقص تری را بنویسم. قطعا اگر این فرصت ایجاد شود که با کارگردانها و تهیه کنندگان بزرگ کار کنیم، هر چند زیر سایه آنها گم می شویم اما ارزش تجربه اش را دارد.

 

درباره نرگس گفته می شد یک نوع پاورقی تلویزیونی است. پاورقی ها معمولا به مخاطبشان قلابهایی می اندازند و باعث می شوند، مخاطب هر روز بسراغشان بیاید و ادامه اش را بخواند، برای رسیدن به این پاورقی ها به چه نکاتی توجه می کنید؟

عنوان پاورقی هم مثل ملودرام گاهی به عنوان بدو بیراه استفاده می شود.می گویند بنده ی خدا ملودرام ساز است یا پاورقی نویس! خدا هدایتش کند(خنده) اما جواب شما، ببینید. انتخاب موضوع خیلی مهم است. بعد از آن شخصیت پردازی می تواند بسیار تاثیر گذار باشد. وقتی شما موضوعی را انتخاب می کنید که بیننده احساس می کند از زندگی خودش گرفته شده، یا شخصیتی را طراحی می کنید که بیننده احساس می کند او را بارها دیده است، قاعدتا اولین قلاب می افتد، قلاب بعدی تکنیک های قصه گویی است، اینکه یک انتظار را در مخاطب ایجاد کنید و ریتم درونی قصه، من افسوس می خورم که برخی کارهای پرهزینه و پر بازیگر که همه چیز برای موفقیتشان فراهم است، به دلیل عدم رعایت ریتم و تقسیم اطلاعات که امروزه یکی از مسائل مهم ساخت سریال  و داستان گویی است، زمین می خورند و از طرف بیننده  بایکوت می شوند.  الان دیگر سلیقه بیننده های ما با چند سال پیش تفاوت زیادی کرده است. سابق بر این هفته ای یکی دو سریال بود و هر کیفیتی که داشت، مردم به ناچار دنبال می کردند اما حالا بیننده انتخاب می کند.

 

کارآگاهان در چه مرحله ای قرار دارد؟

نگارش 4 قسمت پایانی.