انبوه جمعیت فریاد می زد. هورا می کشید، چنان یک صدا که گویی یک نفر با صدایی هیولا سا سخن می گوید و دم از زنده باد و مرده باد می زند. پادشاه با شکوه و جلالی خیره کننده پشت تریبون قرار گرفت، پیش رویش یکسره سیاه بود از جمعیت نگاهی گذرا به جمعیت کرد و با لبخندی فاتحانه کلامش را آغاز کرد: با خبر خوشی نزد شما آمده ام. پیروز شدیم. امروز آقای جهانیم. خدا با ماست. دنیا تحت فرمان ما اداره می شود. لحن کوبنده اش جمعیت را وادار به ابراز احساسات می نمود. پادشاه اینچنین ادامه داد: ما فرمانروایان جدید این کره خاکی هستیم. ما در علم و فن به پیشرفتی دستیافته ایم که جهانیان راهی جز قرار دادن اختیار زندگی شان به ما ندارند. صحبتهایش در میان هلهله و شعارهای حمایت و تشویق ملتش گم شد. خطاب به مردمش گفت: آرام باشید و گوش کنید. از امروز هیچ قدرتی دیگر توان جنگ با ما را ندارد. باید خوش باشیم و به فردای بهتر جهان بیاندیشیم. به ناگاه صدای جیغ و فریاد جمعیت به هوا برخاست. سیلی عظیم همه چیز و همه جا را در یک چشم بهم زدن بلعید.من داشتم باغچه را آب می دادم. حواسم به لانه مورچه ها نبود.